زیستن را داردوهمیشه چیزی هست که می توان به خاطرش سپاسگزار بود.![]()
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست![]()
از تو خوشش میاد.
نازنین مرا در آغوشش گرفت ومهربانانه گفت: -نه عزیزدلم مگه ندیدی گفت تو رو جزء
شاگردای باهوشش میدونه این کجاش تحقیره.تازه من متوجه شدم وقتی گریه کردی خیلی
ناراحت شد.زنگ بعد شیمی داشتیم چون عاشق درس شیمی بودم تمام حواسم را به درس
دادم حتی برای حل مسائل داوطلب شدم مشغول حل مسائل شیمی بودم که دبیرمان
خواست که بعضی از اعداد را با گچ قرمز بنویسم.چون گچ قرمز نداشتیم به دفتر رفتم تا گچ
بیاورم به داخل دفتر نگاهی انداختم از شانس بدم آقای شریفی آن زنگ کلاس نداشت
ومشغول تصحیح اوراق امتحانی بود .با خودم فکر کردم تا حواسش نیست گچ را بر دارم وبروم
بنابراین آهسته چند گچ برداشتم در حال بازگشت بودم که آقای شریفی در همن حال که
سرش پایین بود گفت:-قبلا برای ورود به دفتر شاگردان اجازه ی ورود می گرفتن ولی حالا....
دوباره کفری شدم اما با خونسردی گفتم:-ببخشید از زنگ پیش دچار گیجی شدم حالم چندان
مساعد نیست.
نگاهش را از برگه برداشت وبه چشمان من نخیره شد.-جالبه... خب چرا شما برای بردن گچ
اومدین مگه نماینده کلاس یا کس دیگه ای نبود.
با بی حوصلگی گفتم: چرا ولی به خاطر اینکه داشتم مسئله پای تخته حل میکردم
-خودتون برای حل مسائل داوطلب شدین؟
بدون لحظه ای فکر گفتم:-بله البته
عصبانی شد وگفت: شما که حالتون مساعد نبود اصولا شمافقط زنگهای زیست حالتون
مساعد نیست درسته؟
با شرم سرم راپایین انداختم وبا اجازه از دفتر خارج شدم.![]()
بی اعتنا به طرف در کلاس راه افتادم.همه ی بچه ها مات ومبهوت به من می نگریستند.
بیش از این سابقه نداشت کسی جلوی آقای شریفی بایستد. دستم را که بر دستگیره
گذاشتم. آقای شریفی فریاد کشید:برو پای تخته
با حرص گفتم: من الان غایب هستم پس چرا الکی وقتم روتلف کنم
آقای شریفی بر صندلی اش تکیه داد وبا خودنویسش به پای تخته اشاره کرد.
-گفتم برو پای تخته
چاره ای نبود به پای تخته رفتم نگاهم کرد گفت:درس جلسه ی قبل رو با شکل توضیح بده
دست وپایم می لرزید.آقای شریفی می دانست که من جلسه ی قبل در کلاس حضور نداشتم
کمی به مغزم فشار آوردم تا بلکه چیزی به یاد بیاورم دو سه کلمه ای نوشتم آقای شریفی
از جایش بلند شد پوزخندی زد وگفت:فقط همین؟
اشکهایم روی گونه هایم سرازیر شد با بغض گفتم: شما... می دونستین من جلسه ی پیش
غایب بودم خواستید منو تحقیر کنین
آقای شریفی نیم نگاهی کرد وگفت:برو بیرون صورتت رو بشور فکر نمیکردم انقدر ضعیف
باشی من تو رو جزء شاگردهای باهوشم می دونستم
به هیچ عنوانم قصد تحقیرت رو نداشتم .خانم رهنما لطفا همراهشون برید.
در میان سالن هق هق گریه سردادم.به طرف آبخوری رفتیم ومن صورتم را شستم.
صادقی رو موزیک ویدیو کرده بود با اون صدای فالشش می خوند. دلم برای رضا صادقی سوخت چون با
افتخار میگفت (مهرشاد) اهنگه خودمه . میگفت دیگران از روش تقلید میکنن. اون از اهنگ احساسش که
شهرام صولتی خوند اینم از اهنگ نرو که مهرشاد خوند.ولی خود صادقی هر دوتا اهنگو خیلی زیباتر اجرا
کرد.چرا یه آدم به جای خلاقیت اثر یکی دیگرو تصاحب میکنه؟ من از تقلید بیزارم.
شک میکنه.
-مهم نیست مهم اینه که سیاوشه من نامزد سپیده نیست.
-با نازنین کمی آب بازی کردیم وبه طرف سالن دویدیم در بین راه به آقای شریفی برخوردیم
با لبخندی پرسید:شماها چرا انقدر خیس شدین؟ نکنه بارون میاد.
نازنین قهقه ای سر دادوگفت:-آقای شریفی تقصیر خانم یگانه بود زیادی امروز خوشحالن.
آقای شریفی لبخند شیرینی زد وگفت:هوا سرده خانم ها بیشتر مواظب خودتون باشید.
سپس به کلاسش رفت.وقتی به کلاس رسیدیم نازنین گفت: مرجان احساس میکنم آقای
شریفی از تو خوشش میاد.
-حرف بیخود نزن بیا بریم.
فردای آِن روز با انرژی مضاعفی به مدرسه رفتم . از اینکه سیاوش به دنبال سپیده می آمد
خوشحال بودم .آن زنگ با آقای شریفی کلاس داشتیم.آقای شریفی مشغول حضور وغیاب بود
از آنجایی که نامم انتهای دفتر بود با خیال راحت غرق در افکارم بودم.با نیشگون نازنین به
خودم آمدم. همه ی بچه ها به همراه آقای شریفی به من زل زده بودند.
آقای شریفی ۳ بار نامم را صدا کرده بود.با پوزخندی گفت:ایرادی نداره براتون غیبت میزنم تا از
دفعه ی بعد حواستون به کلاس باشه.
داشتم از خشم منفجر می شدم .بلند شدم وبا غیظ گفتم: پس حالا که غیبت زدید حضور من
در کلاس معنی نداره.
حتما گوش بدین لذت می برین من خودم خیلی دوسش دارم.
نازنین که متوجه شد لبخند تصنعی زد وگفت:نه آقا مهرداد چیزی نیست شما برید
هنگامیکه من و نازنین از ماشین پیاده شدیم ماشین سیاوش با سرعتی سرسام آور از
کنارمان گذشت.نازنین مرا به کلاس برد وخودش نزد سمیرا رفت. بعد از دقایقی نازنین .سمیرا
وسپیده به کلاس آمدند. سپیده با صدای بلند طوریکه من بشنوم فرباد زد:-عکسهای خانوادگی
ام رو آوردم در ضمن عکس نامزدم سیاوش هم هست.
از عصبانیت نمیدانستم چکار کنم .سپیده با ناز وکرشمه به همراه آلبوم به طرفم آمد.
-مرجان جون تو نمیخوای ببینی؟
علی رغم اینکه در عطش دیدن عکسها بودم با بی اعتنایی شانه هایم را بالا انداختم اما او
کنارم نشست وبچه های کلاس دورمان حلقه زدند.
-این خاله مینا....این عمو امیر...این پسر عمو پدرام...واما اینم نامزدم سیاوش
با نام سیاوش ناخودآگاه به عکس نگاه کردم. کوچکترین شباهتی به سیاوشم نداشت.
اما در عکس بعدی سیاوش خودم را دیدم با خوشحالی پرسیدم:پس این کیه؟
سپیده لبخند مرموزی زد وگفت:این آقای خوشتیپ دایی سیاوشمه خیلی دوسش دارم چون
هم خیلی باحاله هم همنام نامزدمه ۲ روزی میشه که منو با ماشینش میرسونه.....
سپیده داشت به تعریف از دایی اش ادامه میداد اما من چیزی را که میخواستم فهمیده بودم.
نازنین دستم را کشید ومرا به حیاط برد با ذوق وشوق اورا بغل کردم .
-نازنين اگه تو جاي من بودي چيكار ميكردي؟
-هيچي اول مطمئن ميشدم نامزدشه بعد تصميم مي گرفتم.
دست نازنين را در دستم فشردم وپرسيدم:-يعني ممكنه؟
-خب آره عزيزم ولي اگه نامزدش هم باشه تو نبايد زياد سخت بگيري بالاخره آدم يه جاهايي
شكست ميخوره نميشه كه هر چي بخواي همون بشه زياد غصه نخور.
بعد از صحبت با نازنين حالم كمي بهتر شد. تصميم گرفتم هرطور شده فردا به مدرسه بروم.
صبح سر كوچه با نازنين منتظر تاكسي ايستاده بوديم كه پرايدي جلوي پايمان ترمز كرد.
-مرجان خانم بفرماييد در خدمت باشيم سلام نازنين خانم
با عصبانيت گفتم:-ممنون شما تشريف ببريد۰
احمد بپوزخندي زد وگفت:-اختيار داريد من بدون شما هيچ جا نميرم حتي اون دنيا
هر چه بيشتر اصرار ميكرد عصباني تر مي شدم فرياد كشيدم:-اگه يكبار ديگه اصرار كني
به بابا يا مهرداد ميگم حسابتو برسن
قهقهه اي سر داد وگفت:اتفاقا بگين چه بهتر من هنوز منتظر جواب پدرتون هستم
خواستم چيزي بگويه كه مهرداد در حاليكه نان در دست داشت پيذايش شد.
درآن لحظه مهردادمانند فرشته نجات بود. احمد با آمدن مهرداد گاز داد ورفت. از دور دستي
تكان داد. مهرداد با صدايي كه از خشم ميلرزيد پرسيد:باز اين احمد مزاحمت شده بود؟
-ولش كن مهم اينه كه با اومدن تو فرار كرد.
-ديرتون شده ميرم ماشينو بيارم برسونمتون.
بعد از دقايقي من ونازنين با پژوي آلبالويي رنگ پدر به مدرسه رفتيم.به كوچه ي مدرسه كه
رسيديم سياوش را با سي ئلوي سفيد رنگش ديدم كه سپيده شاد وخندان پياده شد.
بعد از بازی برزیل با فرانسه نزدیک بود گریه کنم باورم نمیشد جام جهانی بدون برزیل معنی نداره![]()
موفقیتش دعا کنید![]()
عمیقی فرو رفتم.مادر برایم سوپ وبالاجبار به خوردم داد.صبح پدر با بوسه ای گرم از خواب
بیدارم کرد- عسل بابا حالت خوبه؟
لبخندی تحویلش دادم تا نگرانم نباشد.در پس لبخند غم واندوه چهره ام را پوشاند.
پدر لبخند پر مهری زد وگفت:-به مدرسه زنگ زدم اجازه تو گرفتم امروز با خیال راحت
استراحت کن. بعد از رفتن پدر مادر با سینی صبحانه وارد شدولقمه در دهانم می گذاشت.
وقتی مادر از اتاق خارج شد به یاد سیاوش وسپیده افتادم. گونه هایم خیس اشک شد.
خدایا یعنی سپیده نامزد سیاوش من بود. قبلا از سپیده شنیده بودم که نامزد پسر خاله اش
است اما فکر نمیکردم پسر خاله اش سیاوش من باشد.
سرم به شدت درد گرفته بودصدای در اتاق توجهم را جلب نمود. مادر به همراه نازنین وارد
شدند. نازنین دسته گلی زیبا از مریم ورز برایم آورده بود.
بعدازاینکه مادر مارا تنها گذاشت. نازنین بوسه ای بر پیشانیم زد وبا همان شیطنت همیشگی
اش گفت:-خوب از زیر امتحان در میری ها؟
با صدایی محزون پاسخ دادم-یعنی تو نمیدونی چرا؟
-میدونم عزیزم اما تو که هنوز از چیزی مطمئن نیستی.
پوزخندی زدم وگفتم:-اونطور که با هم خوش وبش میکردن حتما نامزدش بود.
-چه میدونم لابد منتظر کسی ایستاده.بیا بریم دیرمون شد
-نه من تا نفهمم با کی کار داره از جام تکون نمیخورم تو میتونی بری
مستقیم به سیاوش زل زدم.برای یک لحظه نگاهم با نگاهش تلاقی شد.اما سریعا نگاهش را
به زمین دوخت.با خوشحالی گفتم:-دیدی نازنین بالاخره نگام کرد.
-بس کن مرجان خب معلومه نگات میکنه از وقتی زنگ خورده بهش زل زدی
آنچه را که چشمانم می دید باور نمیکردم سپیده بعد از خداحافظی با شهره به سمت سیاوش
رفت وکمی خوش وبش سوار اتومبیل شد.نازنین متعجب گفت:نه ممکن نیست سپیده...
مات ومبهوت مانده بودم.چشمانم خیس اشک شد.در مخیله ام نمی گنجید رقیب من سپیده با
مرد رویاهایم همگام شده باشد.موقعیت مکانی را که درآن بودم درک نمیکردم.
اشکهایم به هق هق تبدیل شده بود.عابرینی که از کنارمان میگذشتند با تاسف به من می
نگریستند.به سرعت شروع به دویدن کردم نازنین به دنبالم میدوید.
-مرجان توروخداصبرکن.
خودش را هرطور بود به من رساندویک تاکسی گرفت.نازنین تا دم در خانه مرا همراهی کرد.
مادر با دیدنم به شدت نگران شده بود.
-مرجان عزیزم چی شده؟چرا چشات قرمز شده؟ گریه کردی؟
بی آنکه حرفی بزنم به اتاقم پناه بردم.
دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید خطر متفاوت بودن را بپذیرید.اما بیاموزید که بدون
جلب توجه متفاوت باشید.
جادوی فکربزرگ دکترد.شوارتز
حتما بخونیدش به نفعتونه
خودش میگفت چند سالی جهشی درس خوانده بود. واز شاگردان ممتاز دانشکده شان بوده
است .اوبسیاردبیر جدی ومقرراتی است اما در عین حال بسیار جذاب و شیک پوش است.
در بین بچه ها طرفداران بی شماری دارد.از دستش بسیار دلگیر بودم او مرا جلوی بچه ها
مخصوصا سپیده تحقیر کرد.سرم به شدت درد می کردزنگ تفریح که به صدادرآمدنازنین به
سراغم آمد وبا لبخند شیرینی گفت:کوچولو چرا ناراحتی؟
-نازنین اصلا حوصله ندارم این زنگ کلاس نمیام به خانم رضایی بگو حالش بد بود.
با رفتن نازنین دوباره غرق در افکارم شدم با نیشگون نازنین به خود آمدم.
-بلندشوبریم دیگه خانم خیالباف
-کجا بریم من گفتم که کلاس نمیام تو برو
-کلاس چیه؟ حواست کجاست ساعت ۱۲است
نازنین کیفم را با خودش آورده بود.از مدرسه که خارج شدیم سپیده جلوی در به انتظار ایستاده
بودبا دیدن من با تمسخر خندیدوگفت:چیه مرجان با تو مبارزه با آقای شریفی کم آوردی؟
با عصبانیت گفتم:اون دیگه به خودم مربوطه
نمی دانم سپیده به چه علتی انقدر با من لجبازی می کرد همیشه می گفت تو برای دبیرها
خودشیرینی می کنی ازت بدم میاد. در صورتیکه اصلا اینطور نبود.
بی اعتنا از کنارش گذشتم نازنین به دنبالم دوید:-صبر کن ببینم چته؟
-هیچی فقط دارم روانی میشم اعصابم...
نازنین حرفم را قطع کرد وگفت:مر جان.. نگاه کن سیاوش
در میان ناباوری به مسیر نگاه نازنین نگریستم خودش بود مرد رویاهایم سیاوش.
مثل همیشه موقرومتین بود.بی آنکه حتی نیم نگاهی به ما بیندازد به اتومبیلش تکیه دادبودو
به ساعتش می نگریست.
بی صبرانه منتظر نظراتتون هستم
تو را من چشم در راهم
گرم یادآوری یا نه
من از یادت نمی کاهم.....
رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم
****************************
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم
با دیدن ساعت رومیزی از جایم پریدم.حسابی دیرم شده بود.
به سرعت لباسهایم را پوشیدم نازنین جلوی در به انتظارم ایستاده بود.
مادر به دنبالم آمدوگفت:مگر صبحانه نمی خوری؟
- نه مامان نازنین کله ام رو میکنه ناهار جبران مافات میکنم.
در را که باز کردم طبق معمول نازنین شروع به غرولند کرد.
- مرجان خانم می تونی یه خرده زودتر از خواب بیدار شی ها.
- تازه صبحانه نخوردم وگرنه دیرترم میشد.
به سمت مدرسه راه افتادیم من و نازنین در مقطع پیش دانشگاهی درس می خوانیم.اواسط
راه سمیرا دوستمان را دیدیم که با برادرش سعید بود. سعید از ما خواست که مارا برساند.
ما هم سوار شدیم. نمی دانم چرا اما احساس می کردم سعید به نازنین علاقه داشت
.بعد از اینکه سعید مارا رساند. به سمیرا گفتم:سعید دختری رو دوست نداره؟
سمیرا با کمی تردید پاسخ داد:راستش مطمئن نیستم اما حدس میزنم کسی رو دوست
داشته باشه.به کلاس که رسیدیم سمیرا از ما جداشد وبه کلاس خودش رفت. نازنین با
ناراحتی گفت:مرجان این چه سوالی بود پرسیدی؟ الان فکر میکنه ما به سعید علاقه داریم
برای اینکه سر به سر نازنین بگذارم گفتم:برای تو که بد نشد فهمیدیم بهت علاقه داره
- وا تو از کجا می دونی الکی حرف در میاری بدو بریم آقای شریفی اومد.
سر جایمان نشستیم در افکارم غوطه ور بودم که با نیشگون نازنین به خودم آمدم همه ی
کلاس به من زل زده بودند.آقای شریفی دبیر زیستمان با کنجکاوی به من زل زده بود.
- خانم یگانه انگار حالتون مساعد نیست؟
با لکنت پاسخ دادم-بله...نه...شاید
با لحن قاطعی گفت:اگر مشکلی دارید سر کلاس نشینید چون بنده تمرکزم را از دست میدهم
با گفته هایش خون خودم را می خوردم از همه بدتر اینکه سپیده با پوزخند به من
می نگریست.با عصبانیت از کلاس خارج شدم.
رو با خودم زمزمه میکنم.
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است
پنجره .فکر.هوا .عشق.زمین مال من است
چه اهمیت دارد گاه اگر می روید قارچ های غربت
- خب حالا کجا می خواستی بری؟
دودستی بر سرم کوبیدم و فریاد زدم:ای وای نازنین تقصیر تو شد باید میوه فروشی می رفتم
مامان پوست از کله ام می کنه.
نازنین با دلخوری گفت:من وقتت رو تلف کردم .یا جنابعالی که غرق تماشای عجوبه ی خلقت
بودی.
با عجله از نازنین خداحافظی کردم وبه سمت میوه فروشی رفتم .بعد از خرید با عجله شروع
به دویدن کردم.محکم به کسی برخوردم نگاهش کردم احمد پسر همسایه مان بود.
خواستگار سمجی که دست از سرم بر نمیداشت. با غیظ گفتم:جلوی چشمت رو نمی بینی.
زهرخندی زد وگفت:شما باید چشمان قشنگتون رو باز کنین اتفاقا قشنگترم میشین.
با عصبانیت تا خانه یک نفس دویدم.وارد خانه که شدم مادر باعصبانیت گفت:چقدر طول کشید.
- اخه مامان....
مادر دستی بر پیشانی اش کشید واز من خواست قرص هایش را برایش بیاورم.
- مامان میخوای ببرمت دکتر؟
- نه برو به درسات برس فقط سرم درد میکنه.
به اتاقم رفتم واز پنجره به اسمان چشم دوختم.به یاد چهره ی آرام و دلنشین سیاوش افتادم
آنقدر غرق در افکارم بودم که خوابم برد.حتی برای شام بیدار نشدم.
طنين شرشر باران گوشم را نوازش مي دهد. امروز يكي از روزهاي سرد پاييزي است.
دلم عجيب گرفته است.صداي گرم مادر مرا مي خواند.
- مرجان كجايي دخترم؟
- تو اتاقم كاري داشتين؟
- برو ۱ كيلو خيار بخر براي سالاد
-آخه مامان.....
- مرجان خواهش مي كنم نق نزن چون مهرداد خونه نيست خودمم كار دارم
به ناچار بلند شدم و لباس گرم تنم كردم تا خواسته ي مادر را اجابت كنم.
به اواسط كوچه كه رسيدم نازنين دوست صميمي ام را ديدم مشغول صحبت بوديم
كه ناگهان سياوش با اتومبيلش از كنارمان گذشت. ناباورانه به او خيره شدم. از نازنين پرسيدم
مگر امروز يكشنبه نيست؟
نازنين با تكان دادان سرش تاييد كرد. سياوش به سمت خانه ي مورد نظرش رفت.
مثل هميشه مصمم وبا وقار گام بر ميداشت.
براستي او را مي پرستيدم.نازنين لبخند نمكيني زد و گفت:خدايا شكرت كه چشم مرجان به
جمال آقا سياوش روشن شد تا از قيافه ي عبوسش در بياد.