تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

يك : دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم .

دو : هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود

سه : اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد .

چهار : دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .

پنج : بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .

شش : هرگز لبخند را ترك نكن . حتي وقتي ناراحتي . چون هر كس ممكن است

عاشق لبخند تو شود .

هفت : تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي .

هشت : هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.

نه : شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي .

ده : به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .

يازده : هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني .

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .

سيزده : زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 9:0 توسط نازنین مریم |

حالا قر جرجي جون
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:25 توسط نازنین مریم |

این عکس تقدیم به دوستای گلم که با نظراتشون منو دلگرم میکنن از جمله نسیم.داپی.تاراو................... همتونو دوست دارم مواظب خودتون باشينخوشگلمباشین

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 12:51 توسط نازنین مریم |

زنگ آخر كه به صدا در آمد.سميرا به كلاسمان آمد وسراغ نازنين را گرفت.وقتي فهميد نيامده خيلي ناراحت شد.با سميرا يه طرف درب مدرسه به راه افتاديم اواسط راه به ياد آوردم بايد نزد آقاي شريفي بروم از سميرا خواستم كه خودش برود.به سرعت خود را به دفتر رساندم.آقاي شريفي مشغول صحبت با آقاي سجادي دفتر دار مدرسه بود.ضربه اي به در زدم متوجه من شد.از من خواست دقايقي منتظرش بنشينم.بالاخره نزد من آمد و در مقابلم نشست.اكثر دبيرها رفته بودند.دفتر خلوت بود.آقاي شريفي تك سرفه اي كرد وگفت:-حالتون چطوره خانم يگانه؟

-حالم از اول خوب بود.

آقاي شريفي اخمي كرد وگفت:اصلا دروغگوي خوبي نيستين خانم يگانه  شما مدتيه مشكلي پيدا كردين درسته؟

با ناراحتي گفتم:-تقريبا بله

لحنش را مهربانتر كرد وگفت :خب به من اعتماد كنين شايد كمكي از دستم بر بياد

-نه آقاي شريفي از دست شما كاري بر نمياد

با خودم فكر كردم اگر حدسيات نازنين در مورد علاقه ي آقاي شريفي به من درست باشد چه بايد كنم؟بهتر ديدم خودم را هر چه زودتر با دروغي راحت كنم.با لحن اندوهباري گفتم:واقعيت اينه كه...

خانواده ي من منو تحت فشار گذاشتن تا با پسر خالم شروين ازدواج كنم...اما من اصلا قصد ازدواج ندارم.

همانطور كه پيش بيني كرده بودم آقاي شريفي از سخنانم يكه خورد و با ناراحتي پرسيد:خب.....حلا مي خواهيد چكار كنيد؟

راستش من خيلي مقاومت كردم اما موفق نشدم احتمالا تا هفته ي آ‌ينده مراسم نامزدي برگزار ميكنن

مامان وخالم بريدن ودوختن

آقاي شريفي از صندلي برخاست و با عصبانيت گفت: خب ...بازم مقاومت كن مرجان----------

از شنيدن اسم كوچكم از زبان اقاي شريفي يكه خوردم. با شرمندگي سرش را پايين انداخت وگفت:معذرت ميخوام از دهنم پريد خب حالا موقعيت پسرخالتئن چطوره؟ لياقتتون رو داره؟

-از لحاظ موقعيت كاملا مناسبه دانشجوي ترم آخر دندانپزشكيه از نظر مالي هم شوهر خالم خيلي كمكش ميكنه.فقط مشكل عشق وعلاقه اس كه يك طرفه اس.

از دروغهايي كه پشت هم رديف ميكردم حالم بهم ميخورد خجالت ميكشيدم به اقاي شريفي نگاه كنم

ديگر طاقت ماندن نداشتم. بلند شدم وبا صداي گرفته اي گفتم: معذرت ميخوام خيلي ديرم شده مادرم نگران ميشه بايد بروم به هر حال ممنون كه به فكر من بودين خدانگهدار.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 11:43 توسط نازنین مریم |

- مرجان سريع باش اقاي شريفي رفت سر كلاس.

با اسم شريفي به همراه نگين شروع به دويدن كردم وقتي رسيدم خوشبختانه آقاي شريفي مشغول صحبت با خانم رحمتي دبير فيزيكمان بود. به سرعت سرعت سرجايمان نشستيم سرم به شدت درد مي كرد. اصلا نمي دانم چرا زنگ هاي كه با آقاي شريفي كلاس داشتم سردرد مي گرفتم . آقاي شريفي بعداز حضور وغياب شروع به درس پرسيدن كرد .ابتدا از سپيده سپس از نگين پرسيد.سرانجام با كمي تاخير نام مرا صدا كرد.

- خانم یگانه بفرماييد براي درس.

با دستپاچگي گفتم:-م.....من

-         بله شما

با لاجبار از جايم بلند شدم هر چه پرسيد بايد همه را با شكل توضيح مي دادم خوشحال بودم چون به نظر خودم همه را نوشته بودم .اما هنگاميكه كارم تمام شدبچه ها وآقاي شريفي همه با تعجب به من مي نگريستند. مغرور از اينكه پاسخ درست دادم گفتم:آقاي شريفي اگر مشكلي

نيست سر جايم بنشينم.

آقاي شريفي متعجب از پشت ميز برخاست ورو به من گفت:-خانم يكتا شما مشكلي داريد؟

متعجب گفتم:نه ...چطور؟

-پس چرا تمام فرمولها و شكلها رو جابه جا نوشتيد حواستون كجاست؟

سپيده واطرافيانش شروع به خنديدن كردند .اشك در چشمانم حلقه زد.آقاي شريفي با لحني كه

در آن عصبانيت موج مي زد گفت:زنگ آخر بعد از كلاس به دفتر بيايد باهاتون كار دارم.

با ترس ولرز سر جايم نشستم زنگ كه خورد سپيده از كنارم رد شد وبا كنايه گفت:-عزيزم زياد

ناراحت نباش شايد به جاي دايي سياوشم آقاي شريفي بگيرتت..

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:10 توسط نازنین مریم |

سلام بچه ها دیروز نبودم چون از صبح با بروبچ دانشگاه رفتیم درکه خیلی خوش گذشت فقط وجود یه

نفر تو اون جمع ۱۲ نفره باعث دلخوریم شد حرفای مزخرفش حرکات مزخرفترش خلاصه خاطر عزیزمو

کمی آزرد با این وجود یاد همون شعری افتادم که موقع دلخوری از دیگران با خودم زمزمه میکردم البته تو

پست قبلی گفتم:

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است  پنجره فکر.هوا.عشق.زمین مال من است

چه اهمیت دارد گاه اگر می روید قارچهای غربت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 8:19 توسط نازنین مریم |

آیه قرآن روی بدن یک ماهی [ May 23, 2006 ]

جام جم آنلاين: يك ماهي در كنيا صيد شده كه روي بدن آن يك آيه قرآني وجود دارد.
به گزارش بي.بي.سي ، اين ماهي تن را كه باعث سروصداي فراوان بين مسلمانان شده است ، ظاهرا كساني كه ادعا مي كردند از طرف موزه ملي كشور آمده اند ، دزديده بودند.
مسوولان مشغول بررسي هستند كه آيا آيه قرآني «و انت خيرالرازقين» واقعا روي بدن ماهي نوشته بوده يا اين آيه را روي بدن حيوان درست كرده اند.
بعضي ها مي گويند نوشته كار كسي است كه ماهي را گرفت و بعد آن را به دريا برگرداند اما ديگران مي گويند اين كار غيرممكن است.
مسلمانان تلاش مي كنند اين ماهي 2.5 كيلوگرمي را بخرند و تا 150 دلار براي خريد آن كه قيمت آن در شرايط عادي از 6 دلار بيشتر نخواهد بود ، پيشنهاد داده اند.
اين ماهي را صيادي به نام سيدعلي هفته گذشته در وانگا ، بندر كوچك ماهيگيري در ساحل كنيا ، 50 كيلومتري جنوب مومباسا صيد كرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:37 توسط نازنین مریم |

شاهكارهخداييش من كه كف كردم بازم از اين تصاوير هنرمندانه دارم

خواستين تو نظرات بگين براتون بذارم

بي نظيرهكف كردي؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 12:34 توسط نازنین مریم |

سلام اگرچه باهمتون دوس نیستم فقط با اونایی که نظر دادن دوستم قسممت ۱۷ رو هم به

خاطر اصرارشون گذاشتم فعلا در حالت نیمه آشتی به سر می برم.اینم پیشی منهببين چه نازم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:24 توسط نازنین مریم |

روز ها سپري مي شد بدون اينكه هيچ سخني از جانب سياوش بشنوم انگار اصلا مرا نمي ديد.چند روزي بود كه سپيده با من به مهرباني رفتار مي كرد.تا اينكه يك روز كه دبير ادبياتمان نيامده بود.

ما در حياط به سر مي برديم احساس تنهايي مي كردم چون نازنين به مدرسه نيامده بود من هم دوست نداشتم حرف دلم را به كسي جز نازنين بگويم بنابراين دور از هياهوي بچه ها بر روي سكو نشسته ودرخيالاتم غرق بودم .دستي بر شانه ام خورد سپيده بود.

-چرا تنها نشستي مرجان جون دوست عزيز؟

بي حوصله پاسخ دادم:-خب منظور؟

-هيچي....گفتم شايد بخواي راجع به دايي سياوشم با من حرف بزني.

سپس قهقهه ي بلندي سر داد. رنگ از رويم پريد اصلا توقع چنين حرفهايي را از دهان سپيده نداشتم.

دقايقي به چهره ام نگريست وبعد از دقايقي با لبخندي مرموز از من دور شد.نمي دانستم چكار كنم به سرعت خودم را به سپيده رساندم ودر حاليكه نفسم به شماره افتاده بود گفتم:-خب.....چ...چرا باقي حرفاتو نميزني؟

-بيبين مرجان تو نميتوني انكار كني كه علا قه اي به دايي ام نداري من از ماجرا باخبرم.

-از كدوم ماجرا؟ اصلا تو از كجا انقدر مطمئني؟

-فهميدنش كار سختي نبود كافي بود حركاتت رو چند روز زير نظر بگيرم از همون روز كه دايي اومد دم مدرسه دنبالم .تو مات ومبهوت به ما نگاه مي كردي .روز بعد هم حالت بد شد مدرسه نيومدي تا اينجا هيچي شك داشتم ولي وقتي من آلبوم خانوادگيمو آوردم تو خيال ميكردي چون اسم نامزدم سياوشه دايي همون نامزدمه  اما من وقتي عكس نامزدمو نشون دادم فهميدي اشتباه كردي وكلي وذوق كردي از ذوقت با نازين به حياط اومدين وتو يه جا بند نبودي.خلاصه اينكه من همه چي رو ميدونم.

در حاليكه خودم را به زور كنترل ميكردم گفتم: خب حالا حرف حسابت چيه؟

پوزخندي زد وگفت: اينه كه فكر نكني من هالو ام به من ميگن سپيده.

داشتم ديوانه مي شدم فكرش را هم نميكردم سپيده به اين زودي از ماجرا مطلع شود.كاش نازنين بود تا مشكلم را در ميان ميگذاشتم .حسابي دلم گرفته بود.با صداي نگين به خود آمدم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 8:6 توسط نازنین مریم |

سلام ديگه دوس جوناي من نيستين با همتون قهرم ديروز ۲۲ تا بازديد كننده داشتم ولي يه

دونه نظرم نذاشتن آخه آدم دردشو به كي بگه ؟مي خواستم قسمت ۱۷ رو براتون بذارم

پشيمون شدم چون كسي زياد درباره ي داستانم نظر نميده درسته كه واقعيه من ميخوام

راجع سبك نوشتن من نظر بدين پيشنهاد نخواستيم انتقاد كنين ناراحت نميشم البته منطقي

باشه ولي خواهشا منصفانه نظر بديد تا ببينم بازم ميتونم با هاتون دوست شم اونوقت ادامه

داستانو مي نويسمديگه دوسم نداري؟

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:14 توسط نازنین مریم |

سلام این پست رو فقط واسه این گذاشتم که به بابای خوشگلم بگم:

بابایی جونم روزت مبارک قربونت برم الهی همیشه سایه ی مهربونت رو سر ما بچه هات باشه  البته همینطور مامان فیروزه ی گلم. جفتتونو میبوسم ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:5 توسط نازنین مریم |

نازي مستر جونچي ميگي؟
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 18:15 توسط نازنین مریم |

سلام از سایته گل آقا کش رفتم

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 17:43 توسط نازنین مریم |

 بالاخره بايد مي فهميد كه من سياوش را دوست دارم.به خودم جرات دادم وگفتم: آره من اون آقا رو يعني سياوش رو دوست دارم خيلي زياد .......فهميدي؟

سيلي محكم شروين باعث شد بغضم به گريه تبديل شود. شروين با عصبانيت فرياد زد: ديگه هيچي نگو نميخوام ديگه صداتو بشنوم منه احمق فكر ميكردم تو هم به من علاقه داري.

اشكهاي شروين اجازه نداد باقي حرفش را بزند. تا به حال گريه ي شروين را نديده بودم.

رويش را از من برگردانده بود.با ناراحتي گفتم: نميخواي ازم بپرسي چه جوري باهاش آشنا

شدم؟چيكاره اس؟كجا........

فرياد بلندي كشيدوگفت: گفتم بس كن برام اهميتي نداره ولم كن

از ماشين پياده شدم و به سرعت از آنجا دور شدم دقايقي بعد صداي بوق اتومبيلي توجهم را جلب كرد.شروين بوداز من خواست سوار شوم. آرامتر به نظر مي رسيد با صدايي گرفته گفت: درست نبود تو اين خيابون خلوت تنها بري تو امروز پيش من امانتي .

با شرمندگي گفتم:شروين ...تو روخدا منو ببخش به خاطر من گريه نكن دست خودم نيست...نميتونم...........

شروين تگ سرفه اي كرد وگفت: مهم نيست ...متاسفم كه امروز از امتحانات موندي قول

ميدم ديگه كاري باهات نداشته باشم همه چي همينجا تموم شد.

شروين مرا تا خانه رساند هرجه اصراركردم به خانه مان نيامد و رفت.

با هيچكس صحبتي نكردم خودم را در اتاقم زنداني كردم تا فردا صبح به حرفهايي كه به

شروين زده بودم فكر ميكردم.اينكه آيا كار درستي كردم يا نه؟ به قلبم كه رجوع كردم راضي بودم چون قلبم متعلق به سياوش بود وكسي نمي توانست جايش را در قلبم بگيرد.

بعد از آن روز رابطه ي ما وخانواده ي خاله ندا تيره شد.شروين هم به خانه ي ما نمي آمد.

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 15:18 توسط نازنین مریم |

شروين . 

شروين سرش را ازماشين بيرون آورد و گفت:چقدر هواي خوبيه  موافقي بريم پارك همين نزديكي باهم كمي قدم بزنيم؟

سپس بدون اينكه منتظر پاسخ من بماند به سمت پارك رانندگي كرد.دقايقي بعد جلوي پارك

ايستاد.در ماشين را برايم باز كردو گفت: خانم خانما بفرماييد

با اكراه پياده شدم حدود 2 ساعتي قدم مي زديم ومن خسته وكلافه به شروين كه از خودش

وآينده ي رويايي كه با من مي خواست بسازد صحبت مي كرد.

احساس ضعف ميكردم .ساعت حدود 10 بود.

-شروين ميشه بريم كافي شاپه بارون چيزي بخوريم گشنمه

شروين با مهرباني گفت: خب چرا زودتر نگفتي؟ مگه ما با هم تعارف داريم؟ الان با هم ميريم رستوران.

       - نه دلم قهوه وكيك شكلاتي ميخواد تازه الان 10 صبحه كي اين موقع غذا ميخوره.

دقايقي بعد شروين جلوي كافي شاپ مذكور ايستاد.باورم نمي شد .سياوش جلوي درب كافي شاپ ايستاده بودو با موبايلش صحبت مي كرد.چشم از او برنداشتم وبه سياوش زل زدم.با صداي فرياد شروين به خودم آمدم.

-چته شروين؟ چرا داد ميزني؟ من كه كنارتم

-بله جسما انجاين ولي انگار روحتون جاي ديگه سير ميكنه اين آقا كيه 5 دقيقه اس بهش زل زدي ولبخند ميزني؟

هول كردم وگفتم: اون....هيشكي .....به نظرم آشنا بود.

پوزخندي زد وگفت: هنوزم مثل بچگيات دروغگوي خوبي نيستي بهتره راستشو بهم بگي.

كمي سكوت كردم دلم را به دريا زدم با خودم فكر كردم چرا چقيقت را پنهان كنم بالاخره كه بايد بفهمد.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:16 توسط نازنین مریم |

عكس زبياي منhttp://i5.tinypic.com/23ktd2g.jpg
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:0 توسط نازنین مریم |

سلام بچه ها نتایج کنکور سراسری ۸۵ اومده برین فضولی کنین فا میلا و دوستاتون قبول شدن یانه

البته فعلا کارنامه اولیه اش اومده هانیه دوس جونم که گفت مجاز شده رتبه شو نمیدونم ولی از صمیم

قلب بهش تبریک میگم این گلم واسه هانیه وهمه کسانی که قبول شدن

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:48 توسط نازنین مریم |

سلام دوس جونا به پست قبلی ام نخندید که چرا انقدر قسمت ۱۵ کمه؟ راستش بلاگفا امروز قاطی کرده

بود از همه ی قسمتا بیشتر نوشته بودم اما همه اش پرید.منم اعصابم خورد شد باقیش رو ننوشتم

حتما فردا مینویسم راستی ادرس سایته گل آقا را هم واسه اونایی که خواستن گذاشتم. (پست پایینتر)

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:15 توسط نازنین مریم |

از دست نازنین عصبانی شدم .شزوین همچنان به سمت جلو می راند.

- شروین داریم کجا میریم؟تو به مامان بابا چی گفتی؟ این برنامه چیه؟

شروین با لحن دلنشینی گفت:-مرجان خانم کمی آروم باشین براتون میگم دیشب به خاله

زنگ زدم گفتم می خوام فردا دختر گلتون رو ببینم خودم قضیه رو بهش بگم خاله نسرین

هم گفت اگه مرجان خبر نداشته باشه بهتره.

-آخه شما باید با منم مشورت میکردین من امتحان ریاضی داشتم میان ترم.....

-جدا" پس ریاضی مهمتر از زندگی آیندته ؟ نمی دونستم به هر حال تو امروز پیش منی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:36 توسط نازنین مریم |

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 17:59 توسط نازنین مریم |

سلام دوستان گلم

راستش چند وقت پیش رفتم تو سایته گل آقا قسمت وب نامه که مربوط به کاریکاتوراس واقعا خوشم اومد

مخصوصا وب نامه جام جهانی وکاریکاتوراش حتما به این سایت سر بزنید.پشیمون نمیشین

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 9:15 توسط نازنین مریم |

به یکباره چهره ی جذاب ودلنشین سیاوش جلوی چشمانم نمایان شد..مصمم و با اراده

پاسخم را یافتم من باید به شروین پاسخ منفی می دادم من عاشق سیاوش بودم و نمی

توانستم مرد دیگری را به جای او ببینم.تردید و دودلی جایش را به اطمینان داد.

صبح که مشغول پوشیدن مقنعه ام بودم پدر صدایم زد:مرجان دخترم ممکنه چند لحظه وقتت

رو بگیرم؟

-البته بابا جون اما سریع چون نازنین منتظرمه

صندلی را کنار کشیدم ونشستم:-من سر تا پا گوشم بفرمایید

-مرجان دخترم تو دیگه بزرگ شدی الان ۱۸ سالته .اگرچه به نظر من ۱۸ سال سنی نیست

تو هنوز خیلی وقت داری ولی مجبورم چون خاله ندات خیلی اصرار داره .به خدا چند دفعه آقا

پرویزدر رابطه با تو وشروین صحبت کردن اما من هر دفعه یه بهونه ای آوردم اما این بار مادرت

هم خسته شده ما که موافقت کردیم موضوع به طور رسمی مطرح بشه به نظر ما که

شروین مناسبه اما مهم نظر تو ست خجالت نکش بگو.

با دستپاچگی گفتم:-من....بابا....شروین برام با مهرداد هیچ فرقی نداره منم فعلا قصد ازدواج

ندارم جوابم منفیه.

به سرعت خداحافظی کردم واز خانه خارج شدم نازنین با عصبانیت منتظرم بود.سر کوچه که

رسیدیم صدای بوق ممتد اتومبیلی نظر ما را جلب کرد.باورم نمی شد شروین بود .از اتومبیلش

پیاده شد وبه سمت ما آمد.

-سلام خانمهای محترم افتخار بدید برسونمتون.چطوری دختر خاله؟

با لبخند تصنعی گفتم:-بد نیستم تو خوبی؟اینجا این وقت صبح؟

-مگه خاله بهت نگفت حالا بفرمایید سوار شید توضیح میدم.

نازنین نمی خواست با ما بیاید به اصرار شروین سوار شد. نازنین با لبخندی گفت:-پس اگه

ممکنه زودتر چون خیلی دیر شده.

شروین لبخندی زد وگفت: شما رو می رسونم اما دختر هالم امروز مهمونه منه

با تعجب گفتم: چی؟ من امروز امتحان میان ترم دارم

-مهم نیست پدرومادرت از موضوع با خبرن خاله درستش میکنه.

به مدرسه که رسیدیم نازنین پیاده شد وبا شیطنت گفت:خوش بگذره خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 7:35 توسط نازنین مریم |

گوشه وکنایه هایی که اغلب در حول وحوش تو به گوش می رسد آنقدر که در وهله ی اول به نظر می

رسد شخصی نیست این کنایات تنها انعکاسی از احساس شکست وناامیدی خود آنهاست .اجازه نده

آنها تو را تا سطح خودشان پایین بکشند.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:37 توسط نازنین مریم |

اجاره نده حرفهای دیگران به روی تو تاثیر بگذارند آیا اینکه دیگران در مورد تو چه فکر می کنند مهم است؟

به خاطر بسپار هیچ کس جز با رضایت خودت قدرت خرد کردنت را ندارد

مردم حسود دوست دارند زمین خوردن تو را ببینند آنها را از این لذت محروم کن.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:32 توسط نازنین مریم |

-سلام مرجانم حالت چطوره دخترم؟

لبخندی زدم وگفتم:خوبم ولی انگار حال شما بهتره خبریه؟

-اول صبر کن برات یه چیزی بیارم بخوری بعد میگم

خیلی کنجکاو بودم بدانم چه موضوعی باعث شده مادر انقدر خوشحال باشد.به سرعت به

دنبالش به آشپزخانه رفتممشغول صرف نهار بودم که مادر بی مقدمه گفت:-مرجان نظرت

راجع به شروین چیه؟

-کدوم شروین ....شروینه خاله ندا؟

-آره عزیزم پسر خالت

بدون لحظه ای تامل گفتم:خب پسر خیلی خوبیه خیلی هم خوش تیپه ...مبارک صاحبش باشه

با صدای بلند شروع به خندیدن کردم  مادر مرا در آغوشش جای داد وگفت: خب پس مبارکه

لبخند بر لبانم ماسید-چی مبارکه مامان؟

-الان داشتم با خاله ندا صحبت می کردم ندا می گفت می خواد برای شروین بیان خواستگاری

تو خواست باهات صحبت کنم می گفت شروین گفته یا مرجان یا هیچکس حالا که انقدر شروین

دوست داره توام ازش خوشت میاد دیگه بهونه نیار ندا می گفت شروین یه هفته اس دانشگاه

نرفته گفته این هفته باید موضوع مطرح شه.

از حرفهای مادر حسابی جا خوردم .از بچگی از علاقه ی شروین نسبت به خودم خبر داشتم

ولی همیشه شروین را به عنوان یک پسر خاله ی شیطان می دانستم که همه جا هوایم را

داشت.الان من وشروین دیگر بزرگ شده بودیم.هیچوقت فکر نمی کردم یک رئز شروین از من

خواستگاری کندهمیشه فکر می کردم شروین مرا هم مثل خواهرش شراره دوست دارد.

شروین حدود ۲۵ سال سن داشت ودانشجوی سال آخر دندانپزشکی بود.مادر با دستش ضربه

ای به پهلویم زد وگفت:دخترم فکرات روبکن من و پدرت هیچ اجباری نم بینیم ولی اگه نظر

مارو بخوای ما کاملا موافقیم چون فکر می کنیم شروین لیاقتت رو داره.

به اتاقم رفتم روی تختم دراز کشیدم و به خودم وشروین وآینده ام فکر می کردم.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:17 توسط نازنین مریم |

چراپكري ؟توكه از پرنده توي قفس كمتر نيستي .يه نفر به ظاهر هيچي نداره اما ميدونه

هرچي از اون بخواد بهش ميده .چون چشماشو به دستاي ديگران ندوخته اگر بخواد بهش

ميده واگه نده ايمان داره كه بهترين رفيق زندگيش صلاحش رو ميخواد.

شما فقط يكبار بدنيا مي آييدوهمين يكبار هم زندگي خيلي كوتاهي خواهيد داشت پس نگذاريد

كه ديگران مانع شادي شما شوند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 9:54 توسط نازنین مریم |

در سالن نماینده ی کلاس فرشته را دیدم که با دیدن من گفت:مرجان کجایی خانم رضایی

حسابی از دستت شاکیه بدو بریم.

به همراه فرشته به کلاس رفتیم خانم رضایی با عصبانیت گفت:خانم یگانه شما دیگه چرا؟

-خانم رضایی واقعا عذر میخوام آقای شریفی تو دفتر ازم سوالاتی پرسیدن مجبور شدم جواب

بدم

سپیده بدون اینکه حرمت کلاس را نگه دارد گفت:ایشالا مبارکه.....

خودش ودارودسته اش با صدای بلند خندیدند.خانم رضایی با عصبانیت از سپیده خواست که از

کلاس خارج شود.حسابی دلم خنک شد .زنگ که خورد همه از مدرسه خارج شدیم سپیده در

حالیکه از کنارم می ذشت با خشم گفت:یکی طلبت

اهمیتی ندادم به همراه نازنین از مدرسه خارج شدیم سیاوشم را دیدم که سوار ماشینش بود

وپسر جوان خوش قیافه ای که از روی عکسی که سپیده نشان داده بود می شد فهمید که

نامزدش است.سپیده به همراهشان رفت. با دیدن این صحنه تازه به یاد آوردم که سپیده

خواهرزاده ی سیاوش است.غم سنگینی بر دلم کوبیده شد.با خودم فکر کردم چه می شد

اگر نازنین جای سپیده بود.به خانه که رسیدم مادر در حال صحبت با تلفن بود بعد از اتمام

حرفهایش با خوشحالی به سراغم آمد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:25 توسط نازنین مریم |

دوستان عزیزم مثل اینکه برای بعضی از دوستان سو ءتفاهم پیش اومده توقسمت نظرات با من همدردی کردند خواستم نکته ای رو بهتون بگم البته تو همون پستای اول گفتم این یه داستان واقعیه مربوط به زندگی یکی از دوستانم به اسم مرجان فقط اسامی تا حدودی تغییر کرده همین من عشقی رو از دست ندادم ولی ممنون که باز با من همراه هستید
+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:7 توسط نازنین مریم |