سلام دوستان خودم
با اينكه اين هفته هزار تا گرفتاري داشتم اين هفته هم يه امتحان مهم دارم قسمت جديد داستانو به خاطر دوست گلم لادن كه اين همه به اين داستان لطف داره وانقدر هم عجله براي آخر داستان كه به كجا ميرسه نوشتم بخون وحالشو ببر راستي لادن دعا كن برنامه دانشگام با كلاس زبان جور شه والا بايد قيد اين ترمو بزنم دوستون دارم![]()
قسمت بیست وپنجم
نازنين نظرش اين بود كه سپيده اين 1 هفته را خوب فكركرده و سر عقل آمده است.تا حدودي با نازنين موافق بودم.2 هفته اي از رفتار جديد سپيده با من ميگذشت تصميم گرفتم در مورد سياوش اطلاعاتي از او بگيرم.
- سپيده دايي ات كار وزندگي نداره هر روز ظهر مياد دنبالت چطوري وقت ميكنه؟
-دايي سياوش يه شركت مهندسي داره نقشه كشي ساختمان نامزدمم معاون شركته .شركت دايي 12 تعطيل ميشه واسه همين هر روز با هم ميان دنبالم
براي اينكه شك نكند سوال بعدي را نازين پرسيد: -راستي سپيده من ومرجان داييتو چند بار تو محلمون ديديم اونجا فاميل دارين؟
سپيده بهفكر فر ورفت وگفت :نه فكر نميكنم احتمال ميدم خونه ي يكي از دوستاش باشه حتما ازش ميپرسم حالا چه گيري به دايي من داديد؟
نازين با زيركي بحث را به درس وامتحان كشاند. فرداي آن روز نازنين به بچه ها خبر نامزدي اش را دادوهمه را براي جمعه آينده دعوت كرد. سپيده از بقيه بچه ها بيشتر خوشحال بود واز همان لحظه به فكر لباسي بود كه مي خواست بخرد.ومن در دل به او مي خنديدم. همه ي بچه ها موضوع را فهميده بودند به جز سميرا كه در كلاس ما نبود. ساعت بعد سميرا به سراغمان آمدوسپيده با شيطنت خبر نامزدي نازنين را به او داد.سميرا جدي نگرفت.وخنديد. نازنين با جديت گفت: چرا ميخندي؟نامزدي من خنده داره؟
با حرف نازنين لبخند بر لبان سميرا ماسيد.بي آنكه چيري بگويد سريعا از كلاس خارج شد. همه مات ومبهوت مانده بوديم دليل رفتار سميرا را نميدانستيم.نمي دانم ولي احساس ميكردم موضوع سعيد برادرش باشد زنگ تفريح به سراغ سميرا رفتم.سخت در فكر بود.دستم را روي شانه اش گذاشتم وگفتم:نبينم ناراحت باشي خانم كوچولو؟
سميرا دستم را پس زد وگفت: مرجان تو رو خدا دست از سرم بردار حوصله ندارم.
-تا نگي چي شده نميرم
قطره ي اشكي از چشمان سميرا چكيد دستش را در دستانم گرفتم وبا دلسوزي گفتم: سميرا خواهش ميكنم به من بگو خودم يه حدسهايي ميزنم اما ميخوام از زبون خودت بشنوم هر كاري لازم باشه برات انجام ميدم
سميرا با معصموميتي كه در چشمانش موج ميزد به من نگريست وگفت: يعني تو نميدونستي برادرم سعيد نازنينو دوست داره؟
-حدس ميزدم ولي مطمئن نبودم فكر نميكردم جدي باشه
-حالا كه جديه مرجان اگه سعيد بفمهه مي ميره نميدوني چقدر نازنينو دوست داره اين مدت هم به خاطر ديدن نازين بعد از شركت مي اومد دنبالم حالا چيكار كنم؟
با استيصال پلسخ دادم:خب حالا چرا انقدر معطل كردين سعيد كه چند ماهي ميشه نازنين رو ميشناسه تازه يه زماني همبازي هم بودن از همون بچگي هميشه طرف نازنينو ميگرفت اون موقع ها كه همسايمون بودين خب چرا زودتر اقدام نكردين؟
- اين چند ماهه سعيد معطل كرد تا بتونه از نظر مالي خودش رو آماده كنه ميگفت نكنه چواب منفي بدن هفته ي پيش بود كه سعيد خونه خريد وسريعا به مامان گفت كه اقدام كنه مامانم قرار بود اين هفته بياد مدرسه به بهونه ي پرسيدن درس من با نازنين صحبت كنه....
با ناراحتي گفتم: خب نازين نشد يكي ديگه سعيد پسر خوبيه مطمئنا ميتونه يه دختر خوب پيدا كنه
-نه مرجان نميشه راستش حتي بابا مامان ديگه نازينو عروس خودشون مي دونستن اگه بفهمن كلي ناراحت ميشن مخصوصا مامان كه طاقت غصه ي سعيدو نداره.مطمئنم سعيد به غير از نازين به هيچ دختري فكر نميكنه
مي خواستم هر طور شده به سميرا كمك كنم بدون لحظه اي تا مل گفتم: حالا يه نامزدي ساده اس شايد تا جمعه بتونم باهاش حرف بزنم نظرشو عوض كنم ممكنه اگه علاقه ي سعيدوبه خودش بدونه نظرش عوض شه.
برق اميدي در چشمهاي سميرا درخشيد: راست ميگي توروخدا اگه ميتوني يه كاري كن شايد نازين به پسره علاقه نداشته باشه شايد اجبار خانوادشه.
به سميرا قول دادم هر كاري كه بتوانم در مورد اين موضوع انجام بدهم وسپس به طرف كلاسمان راه افتادم.![]()
اينها همه بستگي به شما دارد !!
يك شعر مي تواند در يك لحظه بدرخشد.
يك گل مي تواند يادآور يك رويا باشد.
يك درخت مي تواند آغاز يك جنگل باشد.
يك پرنده مي تواند قاصد و پيك بهار باشد.
يك لبخند مي تواند آغازگر يك دوستي باشد.
يك دست دادن صميمي مي تواند روح و جان ما را به درجات بالا ببرد.
يك ستاره مي توند راهنماي يك كشتي در دريا باشد.
يك واژه مي تواند سازنده ي يك هدف باشد.
يك راي مي تواند سرنوشت يك ملت را تغيير بدهد.
يك پرتو از آفتاب مي تواند باعث روشنايي يك خانه شود.
يك شمع مي تواند با نور و روشنايي اش تاريكي و ظلمت را از بين ببرد.
يك لبخند مي تواند بر دلتنگي و افسردگي پيروز باشد.
هر سفربايد با يك قدم آغاز شود.
هر دعايي بايد با يك كلمه شروع شود.
اميد داشتن روح و روان ما را زنده نگه مي دارد.
يك آواي خوش مي تواند با فكر و انديشه ي شما حرف بزند.
يك قلب مي تواند بفهمد چه چيزي درست است.
يك زندگي مي تواند متفاوت باشد.
مي بينيد:
اين ها همه به شما بستگي دارد.
ابله هميشه دنبال ابله بزرگتر ميگردد تااورا تحسين کند
منبع:مجله موفقیت![]()
رمان «راز داوينچي» نوشته «دن براون»، همان طور كه خود او پيش بيني كرده بود، تبديل به يكي از بحث انگيزترين كتاب هاي سال شده است. در گفت وگويي از او پرسيدند براي كسي كه با آثار قبلي شما آشنا نيست «راز داوينچي» را چه طور توصيف مي كنيد؟ وي پاسخ داد:« «راز داوينچي» داستان رابرت لنگدن، نمادشناس معروف و قهرمان رمان هاي قبلي من است كه اين بار به موزه لوور فراخوانده مي شود تا يكسري نمادهاي اسرارآميز مربوط به آثار هنري داوينچي را مورد بررسي قرار دهد. با حل اين معما، او كليد يكي از بزرگترين معماهاي تمام تاريخ را كشف مي كند و به همين دليل تحت تعقيب قرار مي گيرد. يكي از ده ها ويژگي اي كه «راز داوينچي» را منحصر به فرد مي كند طبيعت مبتني بر واقعيت اين داستان است. تمامي تاريخچه، آثار هنري، اسناد تاريخي و آيين هاي سري اين رمان واقعي هستند. تا اين كه اين رمزها در برخي از نقاشي هاي مشهور داوينچي برملا مي شود. از بحث انگيز بودن اين رمان ترسي ندارم. رازي كه من فاش كردم، رازي است كه در طول قرن ها به طور محرمانه و درگوشي درباره آن صحبت مي شد.»
دن براون نويسنده آمريكايي متولد سال ۱۹۶۴ است. علاوه بر «راز داوينچي» (مارس ۲۰۰۳) رمان هاي ديگر او كه اغلب در فهرست كتاب هاي پرفروش قرار گرفته اند عبارتند از: «دژ ديجيتالي» (۱۹۹۶)، «فرشتگان و شياطين» (۲۰۰۰)، «نقطه فريب» (۲۰۰۱). رمان «راز داوينچي» كه سي و شش هفته است در رأس فهرست پرفروش ترين كتاب ها قرار گرفته نظر منتقدين بسياري را در موافقت و مخالفت خودجلب كرده، از جمله چاركز مك گرات(Charles McGrath) سردبير The New YorK Times Book Review:در اين دوران حيرت انگيز، گاهي اوقات مردم از خود مي پرسند اگر عيسي مسيح در اين زمان زندگي مي كرد چه كاري انجام مي داد؟ يا با چه اتومبيلي رانندگي مي كرد؟ از خود مي پرسم چه چيزي مطالعه مي كرد؟ احتمالاً «انجيل» و اگر مي خواست با زمانه همگام باشد، «راز داوينچي»، داستان مهيج پليسي «دن براون» را كه از اولين هفته هاي انتشارش در بهار گذشته در رأس فهرست پرفروش ترين كتاب ها قرار گرفت و هنوز همان جا باقي مانده، حتي با وجود اين كه نثر براون به سمت يك نثر سنگين و بي ظرافت تغيير جهت داده است. اين كتاب در عين حال كه خواننده را به خود جذب مي كند، آسان نيست: اين رمان مملو از معماها و رمزهايي است كه بايد حل شوند، بدون اشاره به سخنراني هاي كوتاه متعدد درباره تاريخ هنر و نمادشناسي (iconography). همان طور كه اغلب اين موضوع دهان به دهان مي گردد، فروش «راز داوينچي» همچنان ادامه خواهد داشت. اما در واقع، شما از هياهو، تبليغات و نقدهاي بسيار آن اصلاً نمي توانيد بفهميد كه اين كتاب درباره چيست؟به خاطر كساني كه هنوز در اعماق «راز داوينچي» غوطه ورند، نمي خواهم مطالب بيشتري را افشا كنم، اما بد نيست بگويم كه اين رمان تا حدودي طرفدار تساوي حقوق زن و مرد و جدل هاي ضدكاتوليك است.
اين كتاب مسلم فرض مي كند كه كليسا قرن هاي متمادي به يك لاپوشاني بزرگ مشغول بوده تا يك نكته ظريف و بي نهايت ناراحت كننده مربوط به الهيات را پنهان كند: اينكه مسيح، به جاي مجرد بودن، در واقع متأهل بوده _ و با مريم مجدليه ازدواج كرده _ و پدر يك كودك بوده است، كه تا تأسيس سلسله Merovingian ادامه مي دهد.واتيكان براي يك حمله بزرگ به اين كتاب وارد عمل مي شود، فرقه Opus Dei هم همين طور، شاخه راست تشكيلات كاتوليك كه پاپ فعلي علاقه به خصوصي به آن دارد.وقتي اين كتاب از زير چاپ درآمد، ويليام داناهو آتشين مزاج، رهبر جامعه كاتوليك براي حقوق مذهبي و عرفي و به طور عادي آنقدر آماده بل گرفتن از حتي يك پيشنهاد انتقادي تعصب آميز يا مغرضانه، كجا بود؟ احتمالاً در جاي ديگري آتش به پا مي كرد، يا شايد فكر مي كرد كل اين ماجرا و اين كتاب آنقدر احمقانه است كه ارزش اهميت دادن به آن را ندارد. با تمام اين احوال، «راز داوينچي» يك رمان است حتي با اين كه دن براون در آغاز كتاب طي يادداشتي ادعاي واقعي بودن تمامي تاريخچه، آثار هنري، اسناد تاريخي و آيين هاي سري اين رمان را مي كند.
در هر صورت، به تازگي، فرضيه براون جزو اخبار داغ شده، به خصوص به وسيله شبكه تلويزيوني ABC كه يك برنامه مخصوص به نام «مسيح، مريم و داوينچي»، براساس اين كتاب پخش كرد. اين برنامه كه يك معجون افتضاح بود بيشتر چرنديات پرآب و تاب كتاب براون را به حال خود رها كرد: مثلاً، بحث آيين ايزدبانوي باستاني و بحث آيين افراط پنهاني در مسائل جنسي (با صورت هاي پوشيده با نقاب) كه به افتخار «زنان مقدس» برگزار مي گرديد. (اين كتاب ادعا مي كند كه اين موضوع همان چيزي است كه «تام كروز» در فيلم «Eyes Wide Shut» با آن درگير مي شود. به چه مدرك محكم ديگري نياز داريد؟!) در عوض، «مسيح، مريم و داوينچي» روي جنبه مريم مجدليه تأكيد مي كند كه در واقع سوژه جالبي نيست. اينكه مريم مجدليه يك زن بدكاره نبوده، نكته اي است كه حتي در حال حاضر كليسا هم آن را تأييد مي كند و Pagels و ديگران هم يك روايت از تعاليم گنوسي را به اندازه كافي به عنوان سند و مدرك ارائه كرده اند كه مريم نقشي بسيار فراتر از آنچه در اصول شرعي ايفا كرده بر عهده داشته است. در حقيقت، او از جمله مهمترين حواريون بوده، نزديك ترين آنها به مسيح. فردي كه مسيح به او تعاليم ويژه و محرمانه اي ارائه مي كرد. اما اينك او و مسيح ازدواج كرده بودند يا خير، موضوع ديگري است و در پايان اين برنامه، مجري، با اندوه نتيجه گيري مي كند كه: «ما هيچ مدركي پيدا نكرديم.» و اضافه مي كند: «تمام چيزي كه ما مي دانيم اين است كه اين كتاب يك داستان عاشقانه است.»در حقيقت، اين يك داستان توطئه و تباني است. نكته اصلي، كه در اين نمايش تلويزيوني بي اهميت جلوه داده شده، اما در كتاب به صراحت بيان شده، اين نيست كه چه چيزي حقيقت است يا دروغ، بلكه يك شبكه بزرگ از افرادي است كه مايل نيستند شما از موضوعي خاص اطلاع پيدا كنيد و پيام تعجب آور در موفقيت «راز داوينچي» اين است كه درست زماني كه بنيادگرايي مذهبي در اين كشور در حال ترقي و ظهور است، گويا ميليون ها نفر از مردم هستند كه _ چه از صميم قلب يا به خاطر سرگرمي _ مايلند با همان ترديد و عدم اعتمادي كه نسبت به دولت دارند به يك مذهب سازماندهي شده رو آورند.مي توان استدلال كرد كه اين چيزي بيش از تداوم يك روايت معتبر مذهبي در آمريكا نيست، در كشوري كه هميشه نسبت به سنت ها و درست آييني ها _ و به خصوص نسبت به رم _ بدگمان بوده اند و در جايي كه معتقدند هر كس حق دارد حقيقت را براي خود كشف كرده و تعبير و تفسير نمايد.
اما آنچه در مسائل اعتقادي اين داستان مهيج پليسي متفاوت است عنصر پارانويا و بدگماني است و اين حس كه حتي خصوصيت فردي نيز ممكن است در برابر اغفال و فريب، ديوار دفاعي مستحكمي نباشد.از طرف ديگر، دست كم در روايت براون، آن نظر مطلوب و خوشايند درباره يك مسيح با چهره هاي جديد وجود دارد، مسيحي كه مرد خانواده است. با استنباط از كتاب آقاي براون، او اگر در اين دوران زندگي مي كرد چه نشريه اي را مطالعه مي كرد؟ لابد People. سوار چه اتومبيلي مي شد؟ لابد يك وانت، يك وانت كه جاي كافي براي فرزندانش داشته باشد!؟
منبع: نشريه نيويورك تايمز ![]()


آن ساعت با آقاي بختياري دبير ادبيا تمان كلاس داشتيم .به كلاس كه وارد شدم با حفظ خونسردي گفتم:آقاي بختياري خانم اردكاني با آشتياني كار دارند.
سپيده كه تا آن لحظه خونسرد بود رنگ از رخسارش پريد.آقاي بختياري از سپيده خواست كه به دفتر برودهنگاميكه سپيده از كنارم رد شد نجواكنان گفت:جاسوس بالاخره كار خودتو كردي.
در را به هم كوبيد .طوريكه آقاي بختياري عصباني شد. ماجرا براي نازنين تعريف كردم با خوشحالي گفت: الانه كه حال سپيده جا بياد.
سپيده آن ساعت و ساعت بعد به نيز به كلاس نيامد. فقط يك ربع مانده به ساعت آخر آمد ووسايلش را جمع كرد ورفت. زنگ كه خورد آقاي شريفي را در سالن ديدم با نازنين به سراغش رفتيم با هيجان پرسيدم:ببخشيد آقاي شريفي خانم اردكاني چه تنبيهي براي سپيده در نظر گرفتند؟
آقاي شريفي به چشمانم زل زد وگفت: مسلما يك تنبيه جانانه 1 هفته اخراج شد.
نازنين گفت: جدي ميگين آقاي شريفي ؟
اقاي شريفي لبخند دلنشيني زد وگفت :لياقتش همين بود تا ديگه كنجكاوي بيجا نكنه اتفاقا نمره ي اين ترم زيستش رو صفر دادم تا ببينم بازم چرت وپرت مينويسه يا نه
با اينكه دل خوشي از سپيده نداشتم دلم برايش سوخت بنابراين گفتم: ولي 1 هفته اخراج كافيه
- خير براي كسي كه باعث آزار عزيزانم بشه كافي نيست خدانگهدار خانما امتحان جلسه ي اينده يادتون نره.
به سرعت از ما دور شد. نازنين نيشگوني از دستم گرفت وبا شيطنت گفت:خدا شانس بده چه تحويلت ميگيره خبر نداره مرجان خانم عاشق سياوش.....
نازنين حرفش را نيمه كاره گذاشت وگفت: با اين وضعي كه پيش اومده سياوش اگه نظري هم بهت داشته باشه ديگه سپيده نميذاره.
غم سنگيني بر دلم نشست :اصلا حواسم نبود حالا چيكار كنم؟
وقتي از مدرسه خارج شديم سياوش ونامزد سپيده منتظر بودند.نامزد سپيده با ديدن من به طرفم آمد وگفت:سلا م مرجان خانم شما سپيده رو نديدين؟
-چرا ديدمش يك ربع زودتر رفت.
در همين حين سياوش از ماشين پياده شد وبعد از احوالپرسي گرمي گفت: اتفاقي افتاده؟ پس سپيده كو؟
نامزد سپيده گفت:مثل اينكه زودتر رفته.
سياوش به چشمانم نگريست وگفت:مرجان خانم شما اطلاع ندارين كجا رفته.
-نه متاسفانه.
آنها با اصرا ميخواستندمن ونازنين را برسانند كه قبول نكرديم.با ناراحتي به نازنين گفتم: اگه بفهمه باعث اخراج سپيده شدم از من بدش مياد.
نازنين دلداري ام دادوگفت:به تو چه ربطي داره؟بايد خواهر زاده ي عتيقشو بشناسه ديگه بيا بريم دير شد.
1 هفته اي گذشت وسپيده هم طبق گفته ي مدير به مدرسه نيامد. بعد از 1 هفته سر وكله اش پيدا شد.انتظار داشتم سپيده وقتي مرا ببيند با خشم وعصبانيت با من رفتار كند.اما در كمال ناباوري سپيده اول از همه جلوي چشم بچه ها با من روبوسي كردوبعد سراغ بقيه رفت.همگي بچه ها با تعجب به رفتار سپيده مي نگريستند.از فرداي آن روز سپيده بسيار با من صميمي شدو خودش را بيشتر از هميشه به من نزديك كرد.
تولد تولد تولدم مبارك
اينم كيك تولد تقريبا شكلاتي واسه نسيم تازه باشمع:
البته اين پست رو يه روز زودتر گذاشتم چون 25 يعني فردا نيستم
بچه ها 20 سالم شد چه زود بزرگ شدم نميدونم چرا دوست ندارم بزرگ شم شايد به خاطر اينكه عالم بچگيو دوست دارم خب هر چي بزرگتر ميشيم بايد رفتارمون بهتر شه خانمانه تر رفتار كنيم همه ازت توقع دارن ولي روزگاره ديگه دوره ي بچگي و شيطنت ما هم به سر آمد راستي امروز با 2 ،3 تا از بچه ها بحث ميكرديم ميگفتن شهريوري ها مغرورن همش بد ميگفتن اما شما كه ميدونين چقد من ماهم بذار بگن من كه سر حرفم هستم بهترين دخترا شهريوري هستن من ادماي شهريوري زياد ديدم يكي از يكي ماهتر با من موافقين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خب حالا ميرسيم به شعر تولد:
باز كن پنجره را كه نسيم روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد
و بهار
روي هر شاخه ،كنار هر برگ شمع روشن كرده است.
اينم يكي ديگه:
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس و ميخك
با صد تا دريا پر عشق و اشتياق و پولك
يه قلب عاشق با يه حس بي قرار و كوچك
فقط ميخواهد بهت بگه تولدت مبارك
اينم اينگليسيش:
HAPPY BIRTHDAY



.
- احمق مگه من به تو چي گفتم كه اون مزخرفاتو نوشتي؟
سپيده لبخند مرموزي تحويلم دادو گفت: مگه خودت نگفتي ديروز آقاي شريفي در مورد ازدواج باهات حرف ميزد.
آرزو و شهره دوستان سپيده از او دفاع كردند.نازنين هم به دفاع از من برخاست اما سپيده هيچ اعتنايي نكرد وبا دوستانش راهي كلاس شد.اعصابم كاملا به هم ريخته بود.براي نازنين گفته هاي ديروزم با سپيده را شرح دادم در همين حين نامم را از دفتر صدا زدند.
نازنين تا دفتر همرا هي ام كرد ومدام دلداري ام مي داد. با هراس فراوان وارد دفتر شدم. در دفتر خانم اردكاني فقط آقاي شريفي حضور داشت وغرق در فكر بود.
خانم اردكاني با لحن عصبي گفت:مرجان بشين.
در حاليكه سرم را پايين انداخته بودم نشستم .خانم اردكاني به سمتم آمد وگفت:سرت رو بالا بگير خانم رحمتي يه چيزاي عجيبي گفتن كه لازمه خودت همه ي جريان رو توضيح بدي.تو چيكار كردي؟
-خانم رحمتي اشتباه به عرضتون رسوندن من هيچ كاري نكردم همش زير سر سپيده و دارودستشه.
با حرف من خانم مدير كمي آرام شد گفت: ببين مرجان تو از شاگرداي نمونه اين مدرسه هستي با حرفي كه تو به سپيده يا هر كي زدي آبروي آقاي شريفي والبته خودتو بردي.
ناگهان آقاي شريفي كه تا آن لحظه سكوت كرده بود گفت: شما درباره ي ديروز با كسي صحبت كرديد؟
تازه به ياد آوردم كه همان يك جمله ي لعنتي كه از دهانم پريد باعث خيالپردازي سپيده شده بود اما خجالت مي كشيدم به خانم اردكاني و اقاي شريفي چيزي بگويم.
به ناچاربا صداي لرزاني گفتم:آقاي شريفي ديروز سپيده آشتياني از من پرسيد كار شما با من چي بوده منم كه گيج بودم وحال درستي نداشتم گفتم را جع به مشكل ازدواج .به خدا منظئري نداشتم اونم ديگه چيزي نپرسيد.نميدونستم از حرفام همچين برداشتي ميكنه توروخدا منو ببخشين من بي تقصيرم.
آقاي شريفي لبخند دلنشيني زد وگفت:من شاگردامو خوب ميشناسم ايرادي نداره مي تونيد بريد خانم يگانه
خانم اردكاني با عصبانيت گفت:پس اين مسخره بازيها كار سپيده اس نميدونم كي ميخواد آدم بشه رفتارش مثل بچه هاس رفتي كلاس صداش كن بياد پيش من براش يه تنبيه حسابي دارم.
به سرعت از دفتر خارج شدم وخودم را به كلاس رساندم.
آن ديگري هم چنين خواهد شد!
مردي جوان نزد شيوانا آمد و به او گفت كه از همسرش به خاطر شيطنت هايش راضي نيست! و مي خواهد از او جدا شود و همسر ديگري اختيار كند! چرا كه او افسر گارد امپراتور است و بايد همسر و فرزندانش وقار خاصي داشته باشند ، اما همسر جوانش بي پروا و جسور است و در مقابل خانواده هاي افسران ديگر ، سبك رفتار مي كند.
شيوانا تبسمي كرد و گفت:" آيا او قبلا هم چنين بوده است!؟"
مرد جوان پاسخ داد:" نه به اين اندازه ! شدت شيطنتش در منزل من بيشتر شده است!"
شيوانا گفت:" بي فايده است. تو با هر زن ديگر هم كه ازدواج كني ! مدتي بعد رفتار و حركات و سكنات همين زن اول تو به همسر بعدي ات سرايت مي كند! چرا كه اين تو هستي كه رگ شيطنت را در رفتار همسرت تقويت مي كني!"
مرد جوان با تعجب پرسيد:" يعني مي گوئيد نفر بعد هم چنين خواهد شد!؟" شيوانا سري تكان داد و گفت: آري ! در وجود همه انسان ها رگه هاي شيطنت و پاكدامني و وقار و سبك مغزي وجود دارد. اين همراهان هستند كه تعيين مي كنند كدام رگه تحريك و فعال شود. تو هر همسري اختيار كني همين رگه را در او فعال خواهي كرد. چرا كه تو چنين مي پسندي ! تو ارزش ها و خواسته هاي خود را تغيير بده همسرت نيز چنان خواهد شد.
آنگاه شيوانا تبسمي كرد و از افسر جوان پرسيد:" و مگر نه اينكه تو همسرت را قبل از ازدواج به خاطر همين جسارت و بي پروايي اش پسنديدي و شيفته اش شدي!؟"
افسر جوان با تبسمي كمرنگ سرش را از شرم به زير انداخت و ديگر هيچ نگفت.
![]()
منبع:مجله موفقیت![]()
بعد از تمام شدن حرفم نازنين در فكر فرو رفت.دستي بر شانه اش زدم و گفتم :نازنين بلا خوب از دست زيست و شريفي راحت شدي منو برد پاي تخته گند زدم مهم نيست تو كجا سرت گرم بود حالت كه خوبه ناقلا خبري بوده؟
نازنين با لحن شيطنت آميزي گفت:باور نميكني مرجان بابا مامان مي خوان زودتر از شرم راحت شن
-وا....براي چي؟
- ديروز صبح بيدار شدم بيام مدرسه مامان نذاشت گفت كلي كار داره بايد بمونم كمكش كنم.هرچي اصرار كردم دليل اصلي رو نگفت خلاصه تا ساعت 6همينطور كار ميكردم بعد مامان يه لباس تازه كه خودش برام خريده بود به زور داد تنم كنم خلاصه من گيج شده بودم ساعت حدود 7 بود كه خانواده ي عمو وعمه اومدن خونمون چند دقيقه بعد خاله مهتابم اومد.وقتي خانواده عمو اومدن دست آرمين وآزيتا شيريني وگل بود شك كرده بودم تا اينكه عمو م موضوع خواستگاري آرمينو مطرح كرد.من مات ومبهوت مونده بودم انگار همه جز من موضوع رو مي دونستن.راستشو بخواي منم از آرمين خوشم مي اومد اما درباره ازدواج بهش فكر نكرده بودم اخه دختر عمه ام شهرزاد به آرمين خيلي علاقه داره.ديروز كلي اصرار كردن من وآرمين بريم بيرون با هم حرف بزنيم.ارمين گفت از بچگي دوسم داشته بهم قول داد اين موضوع هيچ لطمه اي به درسم نزنه قرار شد فعلا نامزد باشيم تا بعد كنكور عروسي كنيم.كلي حرف زد تا قانعم كرد.
به مدرسه رسيده بوديم .به كلاس كه رسيديم نازنين خواهش كرد كه چيزي به بچه ها نگويم تا خودش آنها را براي نامزدي اش دعوت كند.
خانم رحمتي دبير فيزيكمان پشت سر من ونازنين وارد كلاس شدمن ونازنين با عجله سر جايمان نشستيم.سرم را دركتاب كرده بودم وتند تند درس مي خواندم نازين با آرنج به پهلويم زدوگفت:مرجان تخته رو ببين.
به تخته نگريستم هاج وواج ماندم.با ماژيك قرمزي نوشته بودند:ازدواج ميمون ومبارك خانم مرجان يگانه همكلاسش عزيزمان را با آقاي شريفي دبير عزيزترمان تبريك وتهنيت مي گوييم. از طرف جمعي از دانش آموزان كلاس
با عصبانيت ناخودآگاه به طرف سپيده نگريستم پوزخندي بر لب داشت.داشتم از شدت خشم منفجر مي شدم.بعد از اينكه خانم رحمتي حضور وغياب كرد به پاي تخته رفت تا درس بدهد دقايقي به تخته نگريست وبا عصبانيت پرسيد:خانم يگانه اين نوشته ها چه معني داره؟
با صداي لرزاني گفتم:خا...خانم رحمتي به خدا منم مثل شما الا ن ديدم نميدونم كي نوشته شرمنده هستم.
زنگ تفريح كه خورد به سراغ سپيده رفتم.-


نيكي وبدي
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي بايست "نيکي" را به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي دريک مراسم همسرايي, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز بري يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري کرد. وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهرة عيسي بشوم!
"مي توان گفت: نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام کي سر راه انسان قرار بگيرند![]()
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید.
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد.
همون طور که میدونید مریم جون حدودا ۱۰ روز رفت مسافرت وبلاگشو سپرد به من یعنی نسیم مدیر وبلاگ Be Happy من هی بهش گفتم یه قسمت از داستانو بنویس برای من میل بزن گوش نکرد خلاصه فعلا وبش بی داستان مونده مگه تو مسافرت اینترنت پیدا کنه که من بعید میدونم خب چون مریم شعر زیاد دوست داره یه ترجمه شعر مینویسم:
پاسخی هست که روزی خواهیم دانست
و تو از او خواهی پرسید چرا باید میرفت
ما زندگی میکنیم میخندیم و گریه میکنیم
و تو باید درد ها را از خود دور کنی
پیش از اینکه بتوانی دوباره زندگی را شروع کنی
پس بگذار شروع شود بگذار اشکهایت از قلبت جاری شود
و وقتی به چراغی در شب های تاریک نیاز داشتی
مرا چون آتشی در قلبت نگه دار ![]()
تا پست بعدی زود زود
شاد باشید![]()
![]()
و شرمنده كردن.

یه هنرمند واقعی.نیکول کیدمن نو عروس هالیوود آنچنان در مراسم عروسیش احساساتی شد که در تمام مدت برگزاری مراسم در کلیسا گریست.
کیدمن 39 ساله روز یکشنبه با کیت اربان خواننده سبک کانتری پیمان زناشویی بست.
یکی از مدعوین این عروسی به مجله مردم گفت :" کیدمن تمام راه بین آرایشگاه و کلیسا را گریه کرد و نتوانست در حین برگزاری مراسم اشک خود را کنترل کند و مرتب از زیر تورش اشک هایش را پاک می کرد.
" این مراسم بسیار زیبا و به یاد ماندی بود . نیکول مانند فرشته ای شده بود که در لباس عروسش می خرامید . هنگامی که اربان او را از زیر تور نگاه کرد او هم شروع به گریه کرد.
" سپس تور او را برداشت و حلقه را در دستش کرد و او را بوسید.البته اين موضوع واسه چند وقته پيشه اما من چون از نيكول خوشم مياد دوس داشتم تو يكي از پستها در بارش بنويسم اينم عكساي عروسي اش دل تام كروز بسوزه.
"


مادر با اخم پرسيد:درست 1ساعت تاخير داشتي مرجان كجا بودي دختر؟
-هيچي مامان يكي از دبيرا منو نگه داشت درباره ي غيبتم بازجويي ام ميكرد مجبور بودم بمونم
-نميتونستي يه زنگ بزني دلم هزار راه رفت.
-مامان شرمنده به خدا انقدر گير داد حالم بد شد سرم خيلي درد ميكنه
بالاخره مادر كوتاه آمد واز من خواست دست وصورتم را براي نهار بشويم.
به دستشويي كه رفتم در آينه خودم را ديدم صورتم گلگون بود.ياد سياوش در دلم لرزه افكند.
دلم غرق شادي بود با لاخره بعد از مدتها توانستم اولين گام را بردارم دلم ميخواست از سپيد درمورد آن خانه در قهوه اي كه سياوش در هفته 1 روز آن هم دوشنبه ها به آنجا مي آمد خانه چه كسي بود؟در واقع آن خانه را بسياردوست داشتم به اين علت كه سياوش را اولين بار در آنجا ديده بودآن روز ما آش نذري داشتيم .من ونازنين به همراه مهردادونيما مشغول توزيع آش بوديم تصادفا ان خانه به من افتاد .درست زمانيكه خواستم زنگ آن خانه را بزنم پسر قد بلندوخوش تيپي از اتومبيلش پياده شد واو هم مي خواست زنگ آن خانه را بزند .نمي دانم چرا با ديدنش دست وپايم را گم كردم و كاسه ي آش را به او دادم بي آنكه چيزي بگويم در همين حين جواني در را باز كردو با ديدن او گفت:سلام سياوش منتظرت بودم .
من بدون معطلي از آنجا دور شدم. نامش را فهميده بودم.هميشه از اسم سياوش خوشم مي آمد.نميدانم تا چه اندازه به عاشق شدن با يك نگاه اعتقاد داريد. من خودم هيچوقت به اين موضوع اعتقاد نداشتم اما اين موضوع براي خودم اتفاق افتاد. از آن به بعد به انتظار مي ايستادم تا دوباره او را ببينم.بعد از چند هفته متوالي كه اورا مي پاييدم متوجه شدم كه سياوش هر دوشنبه بعداظهر به آن خانه مي آمد.
براي من دوشنبه ها روز مقدسي شده بود.با صداي مادر به خود آمدم.
- مرجان نهار يخ كرد 2 ساعته تو دستشويي چيكار ميكني؟
بعد از صرف نهار حدود 1 ساعتي خوابيدم ساعت حدود 4 بود كه به ياد نازنين افتادم دلم ميخواست هر چه زودتر تمام اتفاقات را به اوبگويم از طرفي كنجكاو بودم بدانم كه چرا مدرسه نيامده بود.به سرعت شماره شان را گرفتم. مهناز خانم مادر نازنين گوشي را برداشت. بعد از احوالپرسي سراغ نازنين را گرفتم .مهناز خانم با لحني كه شادي در آن موج ميزد گفت:نه مرجان جون رفته بيرون.
فرداي آن روز زودتر از هميشه بيدار شدم بعد از صبحانه سريعا آماده شدم وخودم را به خانه ي نازنين رساندم. آيفون را خودش برداشت وبا صداي خواب آلودي جواب داد.- نازنين خوابالو نميخواي بياي مدرسه؟
نازنين متعجب گفت:-مرجان تويي چي شده براي اولين بار زود بيدار شدي؟الان ميام
پنج دقيقه اي طول كشيد تا نازنين آمد.با خوشحالي يكديگر را درآغوش كشيديم به راستي من ونازنين با وجود يكديگرهيچكدام احتياجي به خواهر نداشتيم. نازنين نيشگوني از دستم گرفت وگفت:ناقلا بگو ببينم چه خبر شده من شك دارم چون هم خوشحالي هم زود از خواب بيدار شدي.
با ذوق وشوق تمام ماجراي ديروز را برايش تعريف كردم.نازنين با دقت به حرفهايم گوش مي داد
نظرتون در مورد اين عكسا چيه؟بامزه ان نه؟
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر باطمانینه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
منبع: مجله موفقيت
در پاسخ به نظر یکی از دوستان ایمان به خاطر اینکه ایشون ادرس میل یا وبلاگی نداشتن مجبور شدم تو یکی از پستا از خودم کمی دفاع کنم:
۱-دوست عزیز اولا این یک قصه خیالی نیست بلکه داستان زندگیه دوستمه وکاملا واقعیه.
۲- درمورد کش داستن داستان من خودم اینطور دوست دارم بنویسم هر کس تو نوشتن وبلاگش یه روشی داره اگر شما هم از وبلاگ وداستان من خوشتون نمیاد وخسته شدین میتونین به هزاران وبلاگه دیگه که براتون جذابیت داره برین هیچ اجباری در کار نیست برای من همون ۲و۳ نفر که داستانمو دوست دارن کافیه.
۳-من درمورد امار وبازدید کننده های وبلاگم هیچ ادعایی ندارم گوشه وبلاگم زیر پیوندها اگر ملاحظه کنین امار گیر وبلاگ هست پس من نمیتونم به قول شما بگم۹۸۷ ۵۴۴۴۴۴۴۴یه همچنین عددایی گفتین انقدر بازدیدکننده دارم.
امیدوارم جواب خودتون رو گرفته باشید با این حال باز از اینکه نظرتون رو گذاشتین ممنونم.
همه کسانیکه به روانشناسی علاقه مندند میتونن به اون وبلاگم برن ومنو از نظراتشون بی بهره نکنند.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هنوز چند قد مي دور نشده بودم كه به دنبالم آمد وگفت:خانم يگانه اگه ميتوني بازم مقاومت كن انقدر زود جا نزن.
لبخند تلخي زدم وگفتم :ديگه كار از مقاومت واين حرفا گذشته به هر حال ممنون كه نگران من بودين
خدانگهدار.
با سرعت هرجه تمامتر محيط مدرسه را ترك كردم نازنين درست حدس زده بود آقاي شريفي به من علاقه داشت.عذاب وجدان شديدي گرفته بودم خودم را به سر كوچه رساندم منتظر تاكسي بودم كه يكباره صداي بوق ممتد اتومبيلي توجه مرا به خود جلب نمود.با بي تفاوتي نگاهي انداختم انگار خواب مي ديدم سياوش به همراه سپيده ونامزدش بودند. سپيده از ماشين پياده شد ودستم را كشيد وگفت:هنوز نرفتي؟ بيا دايي سياوشم مي رسونت .
با اينكه از خدا مي خواستم همراهشان بروم ولي براي حفظ ظاهر گفتم:نه سپيده جون مزاحمتون نميشم خودم ميرم.
سپيده دوباره اصرار كرد ومن با كمال ميل پذيرفتم.در ماشين كه نشستم به سياوش ونامزد سپيده سلام كردم.سياوش با همان چشمان سياه ورويايي اش از آينه نگاهي به من انداخت وجوابم را داد.از شنيدن صدايش دلم لرزيد اولين كلامي بود كه از مرد رويا هايم مي شنيدم.سپيده لبخند موذيانه اي زدوگفت:-خب مرجان خانم نگتي چرا با تاخير خونه تشريف مي برين؟
آنقدر هيجانزده بودم كه نمي دانستم چه مي گويم-هيچي سپ