
شهرت : ميريام فارس
محل تولد : لبنان
تاريخ تولد :may 3th 1983
میریام فارس
ايميل آدرس : info@myriamfaris.com
وب سايت رسمی : http://www.myriamfaris.com/
شمار تلفن منشی : lebanon +961-148-8866 / 67
ميريام خواننده ای هست که تازه شروع به خوانندگی کرده.اما او توانست با همان آلبوم اولش خودش را جزو ۱۰ خواننده top زن های عرب بکند.آلبوم اول ميريام به نام اناوالشوق نام دارد که در october 2003 عرضه شد.موزيک اناوالشوق يکی از زيبا ترين موزيکهای اين آلبوم هست که باعث شد عطری به همين نام با تبليغهای ميريام ساخته و پخش شود.
و آلبوم دوم ميريام که نادينی نام دارد در aguest 2005 عرضه گرديد.
ويديو های مياريم به ترتيب زير هستند:
۲۰۰۴ اناوالشوق
۲۰۰۴ لا تسالنی
ميريام متولد جنوب کشور لبنان هستشو هم اکنون با خانواده خود در نيو روضة در شهر بيروت زندگی ميکند.
ميريام دو خواهر دارد که ميريام خواهر وسطی بين اين دو هستش.
ميريام بجز آنکه يک خواننده خوب و زيبا هست يک بالرين هم هست که خيلی زيبا باله می رقصد

net مصاحبه میریام با سایت
بعد از سوال از او که مادرت علاقه به آواز و خوانندگی داره میگه که مامانم خواننده هست ولی زیاد آواز نمیخونه و او بود که به من آواز و رقص رو یاد داد خلاصه خیلی مشوق من بوده و پیشرفتم رو مدیون مامانم هستم.
از ورود به خوانندگی گفته که اولین بار با استودیو الفن شروع به کار کردم و و تعدادی از آوازهای لبنانی رو در اونجا خوندم و بعد از اون با "نجاح سلام" آوازی اجرا کردم و همینطور کار ادامه پیدا کرد.

و از دوستداشتنش به رقص جواب داد که رقص بالقوه در وجودم هست و در همه آوازام وجود داره . رقص تو خون منه ولی بخوبی صدای من نمیتونه هنر من رو تعبیر کنه .
آواز رو پیش "جوزف خلیفه" یاد
و وقتی از او پرسیدیم که چرا در هنگام آواز نمیرقصه گفت که اگه هردوتا رو با هم انجام بدم ، موقع رقصیدن دیگه نمیتونم آواز بخونم ، وقتی کوچیک بودم رقص و آواز رو با هم دوست داشتم ولی وقتی میپرسیدن درآینده چیکاره میشی میگفتم خواننده و نه چیز دیگه ای.
درباره اطمینان زیاد به کارهاش صحبت شده که غرور رو به همراه نداره گفت که نه اصلا من همیشه از خدا خواستم که اجازه بده مثل الان باشم و هیچ چیزی رو در این دنیا قرار نده که من رو مغرور کنه حتی شهرت.
است كه هر طور كه مايلم از آن استفاده كنم!!!
وضعیت مریام در زمان جنگ ( از وبلاگmyriamfaris.blogfa.com )
میریام در آخرین مصاحبه اش از وضعیت خودش و خانواده اش بعد از شروع جنگ و شرایط به وجود اومده صحبت کرد:
تا روز هشتم جنگ اسرائیل همراه خانواده ام در بیروت بودیم. دوست نداشتیم در این شرایط خانه مان را ترک بکنیم می خواستم در این سختی همراه مردم باشم. از طرفی هم خودم زیاد به ترک خانه و مسافرت علاقه ندارم.
ولی شرایط به من تحمیل شد. خواهر کوچکم جیحان به خاطر صدای بمباران هوایی در وضعیت نامناسب روحی قرار داشت. لب به غذا نمیزد و حتی نمی توانست بخوابد. خانه ما در نزدیکی محله ضاحیه قرار دارد جاییکه بیشترین حملات هوایی رو داشته.
تصمیم گرفتیم به مصر برویم در حالیکه همه راه ها بسته بود پس اول با ماشین به سوریه رفیتم. در طول راه واقعا ترسیدیم. شاهد خانه های تخریب شده بودیم.و از سوریه به کشور مصر رفتیم.
نمی توانم از آنچه به سرلبنان آمده حرف بزنم و نمی دانم سرنوشت لبنانی ها چه خواهد شد. و تاکید میکنم که دوست نداشتم لبنان را ترک بکنم. پس اولین کاری که کردم لغو کردن همه کنسرت هایم بود و همین طور برنامه هایم در مصر.
"چگونه بخوانم در حالیکه سرزمینم مجروح است و در حال ویرانی است."
از همه می خواهم دعا کنند برای پایان یافتن این حمام خون در لبنان و از کسانی که با ما همدردی کردند تشکر میکنم.


-
- سلام مرجان جونم حالت چطوره؟
- سپيده ...تويي...چي شده يادي از ما كردي؟
سپيده زيركانه پاسخ داد :-اگه منم يادم بره اطرافيان به يادم ميارن
- منظورت از اطرافيان كيه؟
-هيچي بابا بهت زنگ زدم كه بگم چرا دايي سياوشم به محل شما مياد اون در قهوه اي رنگه خونه ي اشكان دوست صميمي دايي من اشكانو ميشناختم ولي نميدونستم همسايه شمان دايي اونجا زياد اومده اما تو يا نازنينو تا حالا اونجا نديده بوده
- اخه من ونازنين زياد بيرون نميريم اون چند بارم از پشت پنجره ديديمش 0
اما واقعيتش اين بود كه من خودم سياوش را چند باري از نزديك ديده بودم اما سياوش هيچ اعتنايي به اطراف خودش نداشت.
سپيده قهقهه اي سر داد وگفت: چيه يدفه ساكت شدي كلك تو چه فكري هستي؟
- هيچي
-راستشو بگو از دايي سياوش من خوشت مياد؟ يعني بهش علاقه داري؟
دستپاچه شدم سعي كردم مكنونات قلبي ام را بروز ندهم بنابراين گفتم: علاقه كه نه يعني فقط آدم جالبيه همين.
- بابا دس خوش دايي من غير از جالب بودن ،جذاب،خوش تيپ،خوش قيافه و با كلاسه يه جنتلمن واقعيه. حالا بگذريم يه خبر خوش دارم برات دايي سياوش من كه از هيچ دختري تا حالا خوشش نيومده چشمش حسابي تو رو گرفته به منم گفت هر طوري شده زمينه ي آشناييتونوفراهم كنم
منم خواستم قبل هر چيز نظر تو بدونم
از خوشحالي كم مانده بود فرياد بكشم خودم را كنترل كردم نمي دانستم چه بگويم.
سپيده كه منتظر پاسخم مانده بود گفت:چي شد مرجان ؟ الو.......
با عجله پاسخ دادم :باشه منم دوست دارم با دايي ات بيشتر آشنا بشم حالا بايد چيكار كنم؟
- اگه موافقي كه فردا زنگ آخر كه دبيرها جلسه دارن ساعت 10 تعطيل ميشيم فرصت خوبيه كه همو ببينين دايي ساعت 10 مياد دنبالت خب خوبه؟
- آره موافقم
سپده بعد ازاينكه كمي سربه سرم گذاشت خداحافظي كرد. بعد از صحبت هاي سپيده احساس بسيار خوبي پيدا كردم باورم نميشد فردا اولين قرار ملاقات با مرد آرزوهايم بود.
دستي به سر ورويم كشيدم لباسهايم را تعويض كردم ميخواستم به حياط بروم وكمي قدم بزنم
با خوشحالي از اتاق بيرون آمدم .
- مامان جونم كاري نداري ميخوام برم حياط شايد تا دم خونه ي نازنينم رفتم
پاسخي نشنيدم به سمت آشپزخانه رفتم و دوباره فرياد زدم: ماماني كجايي؟
با صداي مهرداد به سمتش برگشتم:-چته مرجان خونه رو رو سرت گذاشتي مامان رفته خونه ي نازنين اينا به اكرم خانوم كمك كنه در ضمن اگه به پذيرايي دقت كنيد پسر خاله ي گرامي آقا شروين تشريف آوردن به من رياضي ياد بدن فردا امتحان دارم.
مهرداد دانشجوي مهندسي شيمي است هميشه از بچگي از رياضي مي ناليد. اصولا شبهاي امتحان دست به دامان شروين كه هميشه در رياضي نابغه بود ميشد.
كمي خودم را جمع وجور كردم وبه سمت شروين رفتم .آرام ومتين روي مبل نشسته بود وبه كتاب مهرداد خيره شده بود. احوالپرسي گرمي كردم با سردي جوابم را داد طوريكه حالم گرفته شد. برايشان چاي وشيريني بردم ودر كنارشان بودم آنقدر خوشحال بودم كه رفتار سرد شروين را فراموش كردم با لحني مهربانانه گفتم:آقا شروين شما چرا زحمت كشيديد مهرداد مي اومد .
با بي تفاوتي گفت:مهم نيست مهرداد ارزشش رو داره
سپس رو به مهرداد كرد وگفت:مثل اينكه فردا امتحان داري ها بيا اين تمرينا رو حل كن شب شد ها
- صبر كن برم چند تا برگه بيارم
هنگاميكه كه مهرداد رفت ظرف ميوه را به شروين تعارف كردم به تندي گفت:ممنونم ميل ندارم
با لحني صميمي گفتم: دانشگاه كه ميري ديگه كم مونده دكتر بشي نه؟
- چرا نبايد دانشگاه برم ؟اتفاقا جدي تر از هميشه به درسم چسبيدم
رفتار شروين بسيار سرد وجدي شده بود در همين حين مهرداد آمدودر كنار شروين نشست.
باز هم به دل نگرفتم و با شيطنت گفتم: شروين خان به منم براي كنكور حتما بايد رياضي ياد بدي .
شروين با اكراه پاسخ داد :-متاسفم تا اون موقع نيستم
- نيستي؟ كجايي؟
مهرداد به جاي شروين پاسخ داد: انگليس ميخواد اونجا تخصص بگيره
پدرت با تو حرف مي زند!شايد شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را بفريبد.
آن شب است كه اين الماس آن ريسمان نااستوارزير پاي تو خواهد بود و سقوط تو حتمي
است.
روزي كه چهره يك اشراف زاده بي بند و بار تو را فريب دهد آن زمان بند بازي ناشي
خواهي بود بند با زان ناشي هميشه سقوط ميكنند.
از اين رو دل به زروزيور مبند بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه بر
گردن همه ما مي درخشد .
اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكد ل باش و به راستي او را دوست بدار.
دخترم!
هيچكس و هيچ چيز را در اين جهان نمي توان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري حتي
ناخن خود را به خاطر آن عريان كند.
برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من تو بايد مال كسي باشي كه روحش را براي تو عريان
كرده است.
جرالدين دخترم
با اين پيام نامه ام را پايان مي بخشم:
انسان باش زيرا كه گرسنه بودن و در فقر مردن هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه
به خاطر بسپار سعي نكني از كسي يك ماهي بگيريد ،سعي كن ماهيگيري را ياد بگيريد
يادت باشد يك شاخه گل رزي كه در زمان حيات به كسي ميدهي ،به مراتب بهتر از يك دسته گل اركيده اي است كه روي سنگ قبرش مي گذاري.
به خاطر بگذار آرزوي داشتن آنچه نداريد ،باعث مي شود نتوانيد از آنچه داريد لذت ببريد.
نگوييد كه به اندازه ي كافي وقت نداريد ،شما در طي شبانه روز به همان اندازه ا ي كه هلن كلر،شريعتي،لوئي پاستور ،داوينچي.....فرصت داشتند وقت داريد.
فكر كن چه روزهاي شيريني بود ،تنها اگر زن وشوهر ها درك مي كردند كه هر دو در يك صف براي هم ونه در مقابل هم ايستاده اند.
به خاطر داشته باش با اين كلمه نتوانستن چه مي كنيد فقط با يك پاك كن ،ن ، آن را پاك كنيد ،چه مي خوانيد ؟اين رمز پيروزي شماست.
* بزرگترين اشتباه ما اين است كه از اشتباه كردن بترسيم *

خوشبختانه آن زنگ دبيرها جلسه داشتند و ما كلاس نداشتيم به طرف نازنين رفتم با نگين مشغول صحبت بود و وقتي مرا ديد گفت: مرجان يدفعه كجا غيبت زد؟
بي آنكه چيزي بگويم دست نازنين را كشيدم وبه حياط بردم روي سكويي نشستيم نازنين با تعجب پرسيد:چته مرجان چيزي شده؟
نمي دانستم چطور موضوع را به نازنين بگويم دلم را به دريا زدم وگفتم:نازنين تو چقدر به آرمين علاقمندي؟
نازنين لبخند شيطنت آميزي زد وگفت: همين؟منظورت چيه؟
-هيچي ميخوام بدونم چقد دوسش داري
-راستش الان معمولي دوسش دارم نميشه گفت عاشقشم فكر كنم بعد از عقد علاقه ام به مرور بيشتر بشه چيه نگراني؟
-يعني ميتوني از ازدواج باهاش صرفنظر كني؟
نازنين با تعجب به من زل زد وگفت:مرجان انگار حالت خوب نيست اينا يعني چي كه ميگي؟اگه چيزي شده بگو حاشيه نرو
-يادته يه باربهت گفتم احساس ميكنم سعيد برادر سميرا بهت علاقه داره اما تو اعتنا نكردي زنگ قبل وقتي سميرا از پيشمون رفت به سراغش رفتم ودليل ناراحتيشو پرسيدم سميرا ميگفت سعيد اگه بفهمه كه نازنين قراره ازدواج كنه ديوونه ميشه ميگفت سعيد از همون بچگيا بهت علاقه داشته واز اين حرفا مثل اينكه قرار بوده مامانش اين هفته بياد با تو صحبت كنه كه تو قضيه نامزديتو گفتي وهمه نقشه هاشون بر آب شد باورت نميشه حتي سميرا گريه كرد .
نازنين با ناراحتي گفت:راست ميگي مرجان؟خب اون كه خيلي وقته منو ميشناختن چرا زودتر نگفتن؟
- سميزا ميگفت سعيد ميخواست خونه بخره وبا دست پر بياد خواستگاري.
نازنين بعد از كمي سكوت گفت:البته فرقي هم نداشت من آرمينو به سعيد ترجيح ميدم با اينكه سعيد هم پسر خيلي خوبيه ولي راستشو بخواي هميشه از آرمين خوشم مي اومد حالا تو از من چي ميخواي؟
-هيچي0000به سميرا گفتم شايد بتونم نظرتو عوض كنم اخه دلم براي سعيد ميسوزه
-مرجان ميفهمي چي ميگي؟ تو خانواده ي ما وقتي بعله برون ميگيرن يعني قضيه تموم شده اس بعدشم من به آرمين قول دادم به هيچ وجه پشيمون نشم يه عمر زندگيه بچه بازي نيست امروز بگم آرمينو ميخوام فرداش پشمون شم بگم نه سعيد بهتره
تازه قراره بعد از مدرسه آرمين بياد دنبالم بريم خريد لباس نامزدي اونوقت تو اين حرفا رو ميزني
پاشو بريم الان زنگ ميخوره.
داشتم خون خودم را ميخوردم خودم را از اينكه به سميرا اميد داده بودم سرزنش ميكردم از اول هم مطمئن بودم نازنين قبول نميكند. زنگ كه به صدا در آمد به همراه نازنين از مدرسه خارج شديم همانطور كه نازنين گفت آرمين با پژويش به دنبال نازنين آمده بود از شانس بد سعيد هم به دنبال سميرا آمده بود هنگاميكه من ونازنين را ديد احوالپرسي بسيار گرمي كرد نازنين به سرعت پاسخش را دادوخداحافظي كرد وبه همراه آرمين رفت.سعيد مات ومبهوت به رفتن آنها نگريست .داشتم از خجالت آب ميشدم دلم برايش ميسوخت.در همين حين سميرا پيدايش شد.سعيد با ترديد پرسيد:مرجان خانوم اون آقا چه نسبتي با نازنين خانوم داشتن؟
قبل از اينكه پاسخي بدهم نازنين پرسيد :كدوم آقا؟نازنين كو؟
با صداي لرزاني گفتم:با نامزدش براي خريد رفت.
سعيد با حرف من نگاه تندي به سميرا انداختوسوار پرايد سفيدرنگش شد وبه سرعت از آنجا دور شد .سميرا با عصبانيت گفت:مرجان نميشد چيزي نگي الان يه بلايي سر خوش مياره نازنين چي گفت؟
-باهاش صحبت كردم ميگفت بايد زودتر اقدام ميكردين بعدشم گفت آرمينو دوست داره همين.
سميرا تا پايان راه حرفي نزد .وقتي به خانه رسيدم از شدت خستگي خوابم برد .با صداي مادر كه ميگفت تلفن با من كار دارد بيدار شدم گوشي را برداشتم .حدس ميزدم سميرا يا نازنين باشد به تنها كسي كه فكر نميكردم سپيده بود.![]()


براي مردشدن استخاره كردم
اينها را «اشكان» ميگويد. اشكان تا سه سال پيش صديقه بود. اكنون او در 30 سالگي با عمل تغيير جنسيت يك مرد شده است. مردي كامل كه به گفته خود براي رسيدن به هويت اصلي خود دردهاي زيادي را به جان خريده است. اشكان و امثال او در زندگي به ريسك فوقالعاده خطرناكي دست زدهاند. اين خطر مثل مسافرت و جابهجايي از شهري به شهر ديگر نيست، سفر از جنسي به جنس ديگر است. اشكان پس از خواندن گزارش تغيير جنسيت «ماريا» به دفتر نشريه آمد تا ما را به بيمارستاني ببرد كه آنجا عمل كرده تا دردهاي خود و بيماران واقعي را بيان كند.
از مانتو و مقنعه تا كت و شلوار
همراه اشكان به بيمارستان مدائن آمدهايم، جايي كه از نظر او بهترين جاي دنياست. چون اشكان دوباره در آنجا متولد شده. از او ميپرسم:
-آقا اشكان از اولين روزهايي كه متوجه بيماري خود شدي برايمان بگو.
از كودكي با پسرهاي همسايه بازي ميكردم. هيچ وقت دلم نميخواست مرا به اسم دخترانه صدا بزنند. وقتي دوازده ساله شدم حس ميكردم پسري هستم كه بايد از در و ديوار بالا بروم. در دبيرستان از پوشيدن مانتو بيزار بودم.
-خانوادهتان هم موضوع را ميدانستند؟
بله تقريباً. اما پدرم نميخواست با موضوع كنار بيايد تا اينكه سه بار از دبيرستان اخراج شدم. دوستانم را از دست دادم و اين حوادث ضربه روحي بزرگي به من زد.
-چرا اخراج شديد؟
به خاطر بازيهاي پسرانه و دعواهاي خياباني. وقتي پسري مزاحم دخترهاي مدرسه ميشد رگ غيرتم گل ميكرد و با آنها دعوا ميكردم. (اما الان اصلا اهل دعوا نيستم.)
-در آن دوره چه اتفاقاتي برايتان افتاد؟
اتفاقات بسيار تلخ و دردناك. حوادثي كه دوست ندارم دربارهشان حرفي بزنم و دوست دارم مثل يك راز .در قلبم باقي بماند.
-در چه رشتهاي تحصيل كرديد؟
تربيت بدني.
در دانشگاه بيشتر با دخترها دوست بوديد يا پسرها؟
معمولاً تنها بودم. در صف اتوبوس هم سعي ميكردم از دخترها فاصله بگيرم.
-دوستان و همكلاسيهايتان متوجه موضوع شده بودند؟
بله، همه ميدانستند من يك مرد هستم چون رفتارهاي كاملاً مردانهاي داشتم. اما كنار آنان كه نميدانستند كمتر حرف ميزدم چون صدايم كلفت بود.
به جز صداي كلفت و صف اتوبوس و… چه مشكلات ديگري داشتيد؟
موهاي صورتم زياد بود و زير مقنعه گير ميكرد و قرچ قرچ صدا ميداد. مجبورم بودم هر روز صبح موهاي صورتم را با تيغ بتراشم و خب اين كار برايم خيلي سخت بود.
-الان مانتو و شلوار مدرسهتان را داريد؟
با خنده: نه خوشبختانه يك روز مانتو و مقنعه را از صندوق عقب ماشينم دزديدند و از آن به بعد ديگر هيچ وقت مانتو نخريدم. انگار دزدي خوبي بود و برايم «آمد» داشت، چون يك هفته بعد از آن با عمل جراحيام موافقت شد.
-خانوادهات در جريان بودند؟
بله، خوشبختانه پدرم هم با مشاوره با دكترها به اين نتيجه رسيد و موافقت كرد.
-روز عمل چه احساسي داشتيد؟
بهتر است براي اين سوال با من به بخش پرستاري بياييد تا خودشان برايتان بگويند.
پرستاران چه گفتند؟
خانمهاي پرستار كه در تمام مدت لبخند برلب دارند از روز عمل ميگويند. يكي از آنها ميگويد: «آن روز اشكان بسيار آرام بود. ما دلمان شور ميزد اما اشكان به خدا توكل داشت و فقط ميگفت برايم دعا كنيد تا اينكه دكتر خطير آمد و عمل موفقيت آميز انجام شد.
خودت بگو اشكان.
من وارد مرحلهاي از زندگيم شده بودم كه پس از آن ديگر هيچ جايي براي جبران وجود نداشت. اگر آدم عادي دچار اشتباه شود قابل بخشش است اما من مثل زني كه از شوهرش جدا شده باشد ديگر هيچ جايي براي جبران نداشتم پس بايد كابوس وحشتناك گذشته را كنار ميگذاشتم و فقط به آينده ميانديشيدم. عمل من بدون بيهوشي صورت گرفت و عمل بسيار دشواري بود.
-از اينكه خانواده همراهت بودند چه احساسي داشتي؟
خيلي خوب بود.
يكي از پرستاران: اشكان تنها بيماري بود كه همراه خانوادهاش آمده بود. چند سال پيش دانشجوي رشته پزشكياي از كرمان براي زن شدن به بيمارستان آمد، اما از آنجاييكه خانوادهاش با اين عمل مخالف بودند پنهاني عمل كرد. پس از آن خانواده و به خصوص برادرهايش به قصد كشتن اين دانشجوي پزشكي به بيمارستان آمدند و او كه عملش با موفقيت انجام شده بود توانست قبل از رسيدن آنها فراركند. اما خانواده اشكان تا آخر او را رها نكردند.
-حالت جسمي اشكان چطور بود؟
خوب طبيعي است بعد از هر عملي بيمار دچار تب و تشنج ميشود، حالا فرقي ندارد اين عمل تغيير جنسيت باشد يا عمل ديگري.
-بعد از عمل جراحي وضعيت تغيير چهره اشكان چگونه بود؟
اشكان: باوركردني نبود. اما در عملهاي بعدي، بيستم و بيست وهشتم اين تغيير شكل و ظاهر به وضوح ديده ميشد.
يكي از پرستاران: تا به حال با بيماران زيادي برخورد داشتهام حتي بچههاي دو تن از دوستان نزديكم عمل كردند و دختر شدند.
-ازدواج هم كردند؟
يكي از آنها ازدواج كرده و به كانادا رفت. اما با اينكه شوهرش خود را آدم روشني نشان ميداد مدتي بعد نتوانست با اين مساله كنار بيايد و از هم جدا شدند. دختر ديگر هم با مشاهده اين وضع گفت اصلاً نميخواهم ازدواج كنم.
-لطفاً برايمان حالات روحي و جسمي اينگونه افراد را بعد از عمل تشريح كنيد؟
پرستار: نكته جالب اين است كه اينگونه افراد بعد از عمل زن و مرد كاملي ميشوند. مثلاً زنان حالات زنانگي خاصي دارند كه ما با وجود خلقت ابتدايي زن از آن بي بهرهايم! مردان هم نيز به شدت مردان مهربان و آرامي ميشوند.
-اشكان، قصد ازدواج داري؟
فعلاً نه!
ملاكهايتان براي انتخاب دختر آينده زندگيتان چيست؟
بايد مرا بفهمد. موضوع را به او ميگويم حتي اگر خانوادهاش يك درصد مخالفت كنند قدم پيش نميگذارم.
-آيا زناني كه مرد ميشوند، ميتوانند بچهدار هم شوند؟
پرستار: خير آنها مشكل نازايي پيدا ميكنند.
-اشكان همسايهها و دوستانت از هويت جديد تو خبردارند؟
بله، همه ميدانند از قبل هم ميتوانستند اين موضوع را پيشبيني كنند.
-براي گرفتن شناسنامه جديد چه اقدامي كردي؟
به دادسرا رفتم.
-برخورد آنها با شما چطور بود؟
يكي از ماموران وقتي فهميد جريان چيست، خود را كنار كشيد. اما رييس شعبه 1205 دادگاه عمومي بسيار فهميده و مهربان برخورد كرد. فكر نميكردم، اما واقعاً درد مرا درك كرد. هميشه ممنون ايشانم.
براي سربازي چه كاركردي؟
اولين فردي هستم كه در ايران با مجوز تغيير جنسيت معافيت سربازي گرفتم. افسر مسوول پرونده را نديد و جلوي چند نفر چند بار پرسيد علت معافيت تو چيست و من هر بار گفتم داخل پرونده هست. او با ناراحتي پرونده را بازكرد و خواند و چند لحظه بعد آرام از من عذرخواهي كرد و به مراحل قانوني پرونده پرداخت.
-الان ليسانس تو با نام دخترانهات است؟
كارم به درسم ارتباطي ندارد. اما دلم ميخواد مدارك بالاتري در زمينه روانشناسي بگيرم. اسمم را هم درست ميكنم.
-چرا روانشناسي؟
من دنياي زنان و مردان را به خوبي ميشناسم و ميتوانم مشاور خوبي براي مشكلات خانوادگي باشم. دلم ميخواهد به دنياي درهم ريخته آدميان و مخصوصاً زن و شوهرها كمك كنم. 