تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

سلام دوس جوناي خودم تو اين پست ميخوام يه داستان جالب بذارم كه خودم خيلي وقته دارمش يه نمه قديمي شده اما چون نتيجه ي اخلاقي اش جالب بود حتي اگه يه نفرم تا حالا نخونده باشه بخونه اينم عكس مربوطه است:

پدر : دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی

 

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

 

پدر : اما دختر مورد نظر من دختر بیل گیتس است

 

پسر : اهان اگر اینطو است قبول است

 

 

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:

 

پدر : برای دخترت شوهری سراغ دارم

 

بیل گیتس : اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند

 

پدر : اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است

 

بیل گیتس : اوه! که اینطور! در این صورت قبول است

 

 

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود

 

پدر : مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم

 

مدیر عامل : اما من به اندازه ی کافی معاون دارم!

 

پدر : اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!

 

مدیر عامل : اوه !اگر اینطور است باشد

 

و معامله به این ترتیب انجام می شود

 

 

نتیجه ی اخلاقی : حتی اگر چیزی نداشته باشید

 

باز هم می توانید چیزهایی بدست اورید

 

اما باید روش مثبتی برگزینید!...

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آذر 1385ساعت 9:54 توسط نازنین مریم |

بنابراين گفتم:مدتي پيش پسر خالم شروين از من خواستگاري كرد با اينكه خانوادم موافق اين ازدواج بودند اما به خاطر نظر من جواب منفي دادند.

سياوش با خونسردي گفت: جدا خب چرا جواب منفي دادين؟

به خودم جرات دادم وگفتم : به خاطر شما

-من؟ مگه شما چند وقته منو ميشناسين؟

-تقريبا 6 ماهي ميشه از اواخر خرداد

-خرداد؟ پس چطور من شما رو تا هقته ي پيش نديده بودم

-راستش از يه اتفاق ساده شروع شد اون روز ما آش نذري داشتيم من ونازنين دوستم مشغول توزيع آش تو محل بوديم.من وشما هر دو با هم به اون خونه ي در قهوه اي رسيديم من كمي كنار ايستادم تا شما زنگ اون خونه رو بزنيد بعد از چند دقيقه اي يه آقاي جووني اومد دم در شما هم سريع رفتيد تو منم با عجله آش رو به اون آقا دادم ورفتم .

سياوش به فكر فرو رفت وگفت: متاسفم اصلا حافظه ي خوبي ندارم

-به هر حال من از اون روز به بعد احساس عجيبي نسبت به شما پيدا كردم احساسي كه نسبت به كسي نداشتم پشت پنجره به اميد ديدن دوباره ي شما انتظار مي كشيدم تا اينكه شما هفته ي بعدشم هم همون روز يعني دوشنبه راس همون ساعت ،ساعت 4 اومدين.

-كه اينطور چه جالب درست فهميدين اون خونه متعلق به پدرام يكي از دوستام و همينطور مهندس ناظر پروژه هاي شركته دوشنبه ها هم من براش نقشه ها ومدارك شركتو مي برم البته الان 2،3 هفته اي هست كه سياوش جور منو ميكشه

-اينم فهميدم

-خوب پس خوبه اطلاعاتتون از خودم هم بيشتره

هر دو با هم خنديديم .در همين حين موبايل سياوش شروع به زنگ زدن كرد .با عذر خواهي پا سخ داد.دقايقي بعد با لحن مودبا نه اي گفت: مرجان خانوم متاسفانه يه مشكلي واسه يكي از مشتري هاي شركت پيش اومده بايد برم شركت  شما رو هم به منزل ميرسونم

بر شانس بدم لعنت فرستادم وبا لبخندي تصنعي سوار ماشين شدم .هنگام خداحافظي شماره موبايلش را دادوگفت:اگه بهم زنگ بزنيد خوشحال ميشم تا بيشتر با هم آشنا شيم

وبعد هم به سرعت از آنجا دور شد. احساس سبكي ميكردم هر آنچه در دل داشتم بالاخره گفتم فهميد كه دوستش دارم به خانه كه رسيدم مادر يادداشت گذاشته بود كه با پدر به خريد رفته است .به اتاقم رفتم بعد از يك چرت كوتاه به انجام دادن تكاليفم پرداختم .به نازنين زنگ زدم وماجرا را گفتم .در آخر نازنين گفت كه به فكر كنكور هم باشم .با اسم كنكور دلشوره پيدا كردم .من دانش آموز بسيار زرنگ و كوشايي بودم اما براستي حضور سياوش باعث شده بود مثل قبل به درس اهميت ندهم .

آن روز سياوش به دنبال سپيده نيامده بود وسپيده خودش به تنهايي رفت.دلم برايش تنگ شده بود به خانه كه رسيدم سريعا با موبايلش تماس گرفتم.صداي زيبايش مرا به هيجان آورد.

-الو...سلام آقا سياوش خوبيد؟

سياوش شروع به خنديدن كرد وگفت:باز چي شده مهشيد؟ آقاسياوش چيه؟باز غريبه شدم  بگو ببينم ما كه نيم ساعت پيش با هم بوديم اتفاقي افتاده ناقلا؟

گيج شده بودم نيم ساعت پيش ،مهشيد اصلا از حرفهايش سر در نمي آوردم با ترس ولرز گفتم:من مرجان هستم آقا سياوش

تك سرفه اي كرد وگفت: بله..بله سلام مرجان خانوم خوب هستيد ببخشيد نشناختم

با خشم گفتم:مثل اينكه منو با مهشيد خانوم اشتباه گرفتيد خيلي دوست دارم باهاشون آشنا بشم

-مثل اينكه سوءتفاهم شده .مهشيد برادرزاده ي منه مگه سپيده ازش حرف نزده؟دختر دايي سپيده ميشه

-نه ...راستش يه لحظه عصبي شدم منو ببخشين

-مسئله اي نيست چه خوب شد زنگ زدي دلم واست تنگ شده بود مرجان عزيزم

-منم ...همينطور آقا سياوش

-ديگه آقا وخانوم از اين لفظا نداريم من سياوشم تو هم مرجان اينطوري احساس صميميت بيشتري ميكنم

بعد از كمي صحبت از هم خداحافظي كرديم .احساس نگراني ميكردم يعني واقعا مهشيد برادرزاده اش بود بايد از سپيده مي پرسيدم.

دقايقي بعد نازنين زنگ زد وگفت:فردا مدرسه نمي آيد .واز من خواست براي جمعه خودم را آماده كنم صبح به تنهايي راهي  مدرسه شدم در بدو ورودم سپيده به استقبالم آمدوگفت:پس نازنين كجاست؟

-مثل اينكه فراموش كردي فردا نامزديشه با آرمين رفتن خريد طفلي كلي كار داشت

-راست ميگي منم بعداظهر با سياوش قراره برم لباس بخرم

 

بعد از لحظاتي با لبخندي گفتم:خب چرا با مهشيد نميري بخري؟

با تعجب به من خيره شد وگفت:مهشيد؟ مگه ميشناسيش

-اره كه ميشناسم ميدونم كه بهش حسوديت ميشه

-من به اون؟

-اشكالي نداره منم به دختردايي ام حسادت ميكنم ناراحتي نداره

سپيده انگار باحرف من تلنگري خورد وگفت: دختر دايي ام؟ آها خب راست ميگي .حالا ميخواي واسه جشن چي بپوشي؟

كمي بعد به كلاس رفتيم .بعد از پايان كلاس سميرا را در گوشه اي از حياط ديدم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر 1385ساعت 16:2 توسط نازنین مریم |

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 9:30 توسط نازنین مریم |