مادر تامی وقتی نوشته را خواندگفت:تامی من کودن نیست من خودم در خانه به او درس می دهم.
و آن تامی بزرگ شدوتوماس ادیسون شد .توماس ادیسونی که تنها سه ماه به مدرسه رفت وکم شنوا بود.
نتیجه ی اخلاقی به نظر من اینه که انسان نباید تحت هیچ شرایطی خودشو دست کم بگیره و احساس ناامیدی کنه حالا با هر استعدادوامکاناتی که داره .خواستن توانستن است.دوس جونای خودم.![]()

قسمت سی ام:
دستی بر شانه اش زدم و گفتم : از سعید چه خبر؟
-هیچی پاشو کرده تو یه کفش که میخوام برم ژاپن.
-وا ؟ چرا؟
-میگه نمیخوام موقع عروسی نازنین تو ایران باشم مامانم داره از غصه میمیره مامانم خیلی به سعید وابسته اس
-خب حالا چرا ژاپن؟
-چون دوستاش اونجا مقدمات کاراشو فراهم کردن ۲ هفته دیگ هم میره
-پس فردا جشن نازنین نمیای؟
با نگاه غریبی گفت:چرا اگه تونستم حتما میام
آن روز قرار بود پدرم به دنبالم بیاید تا برای جشن نازنین لباس بخرم .بعد از چرخ زدن در چند پاساژ بالاخره لباس موردعلاقه ام را یافتم .یک سارافون زیبا به رنگ آبی آسمانی با آن لباس بسیار زیبا به نظر می آمدم.دوست داشتم از همه ی دوستان نازنین زیباتر شوم .مخصوصا که سپیده هم در جشن بود.
فردای آن روز حسابی به خودم رسیدم و به همراه مادر به جشن نازنین رفتیم.ما زودتر از بقیه رسیده بودیم که البته خواست خود نازنین بود.
بعد از یکی دوساعت همه ی میهمانان آمدند.سپیده ونامزدش از همه دیر تر آمدند.
چقدر دلم میخواست سیاوش هم به جشن می آمد اما شیاوش گفته بود که کار مهمی دارد و نمی تواند بیاید.
نازنین براستی زیبا شده بود. به آرمین تیریک جانانه ای گفتم. سمیرا هم نیامده بود وتلفنی به نازنین تبریک گفته بود.
آن شب به همه ی میهمانان خوش گذشت.همه ی میهمانان راضی و خوشحال مجلس را ترک کردند.
از شانس خوب ما شنبه تعطیل رسمی بود وما می توانستیم با خیال راحت بخوابیم تا ظهر خوابیدم وبعداظهر به سیاوش زنگ زدم و او هم به گرمی پاسخ مرا داد.
صبح یکشنبه به همراه نازنین به مدرسه رفتیم.در راه به سمیرا برخورد کردیم .بسیار گرفته به نظر می رسید. نازنین با کنجکاوی پرسید: سمیرا جون چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟
-نه نازنین جون راستی بهت از صمیم دل تبریک میگم معذرت میخوام حال مامانم خوب نبود نتونستم به جشنت بیام
-خواهش میکنم عزیزم راستی مامانت الان چطوره؟
-بهتره
با نگرانی پرسیدم: بازم به خاطر سعید؟ سفرش؟
نازنین با کنجکاوی پرسید: سفر؟ کدوم سفر؟
-راستش نازنین جون سعید از وقتی فهمید تو قراره با پسر خالت نامزد کنی اخلاقش کلی عوض شد افسرده شده دل ودماغ حرف زدن نداره کم حوصله اس. حالا هم یه مدتیه گیر دادم میخوام برم ژاپن
نازنین با ناراحتی گفت: حالا اگه کاری از من بر میاد بگو من اصلا دوست نداشتم به خاطر من اینجوری بشه
-نه عزیزم تقصیر تو نیست قسمت نبوده دیگه امیدوارم تو و آرمین خوشبخت بشین. راستش من یه موضوعی رو نگفته بودم من به غیر از سعید به برادر بزرگتر به نام سامان داشتم .درست ۴سال پیش بود که طرف شرکتش بهش ماموریت دادن بره آلمان اونم برای ۶ ماه با کلی التماس تونست مامانو راضی کنه بالاخره رفت آلمان اما درست ۲ماه بعد ش به ما خبر دادن که سامان تو یه سانحه رانندگی کشته شده.
در این لحظه بود که سمیرا به شدت شروع به گریستن کرد. سپس ادامه داد:مامان تا یک سال افسردگی شدید گرفت طوریکه کارش به قرص کشید. تو اون مدت سعید که یه جورایی به سامان شبیه بود تونست جای خالی سامان رو واسه مامان پر کنه واسه همین مامان الان خیلی به سعید وابسته اس. مامان این روزا همش داره گریه میکنه داره به روزای افسردگی اش بر میگرده
بالاخره امتحانام امروز تموم شد از فردا تند تند آپ میکنم این مدته تاخیر زیاد داشتم منو ببخشین دوس جونای خودم درسته امتحانامو خراب کردم ولی به این نتیجه رسیدم نمره اونقدها هم که میگن مهم نیست مهم اینه که خودت یه چیزی بفهمی از مطلبی که میخونی همین.
به این نی نی گولوهم گفته بودم واسم دعا کنه 