تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی
 

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد                   آوای خوش هزار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای  است روییدن عشق       آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد

سلام دوس جونای خوشگلم می بینم که همتون مشغول خرید عیدین دیگه سری به ما نمیزنین ولی با این حال هر جا هستین شاد وسلامت باشید من که این عید برام فقط شده تحقیق وترجمه انقدر سرم رو شلوغ کردم که دیگه فکر نکنم مزه ی عید یادم بمونه راستی براتون چندتا عکس مخصوص عید گذاشتم چند تا جمله ی قشنگم از جبران خلیل جبران میزارم عیدی از این بهتر.............فعلا خداحافظ تا سال جدید

 

خاطره گونه ای دیدار است

 

فراموشی گونه ای رهایی است

 

 

شکستی که با شرمساری توام است     

شرافتمندانه تر از موفقیتی است             

                                       که با گستاخی همراه شده.

هزار سال ÷یش بود که همسایه ام به من گفت:

من از زندگی بیزارم چون تنها مایه رنج وعذاب است

وهمین دیروز که از گورستانی می گذشتم

زندگی را دیدم که سر مزارش می رقصید وپایکوبی می کرد.

 

این مطلب از اهورا مزداست یکی از قشنگترین SMS  هایی بود که تا به حال گرفتم حیفم اومد برای شما ننویسم:

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد ،تندیسی زیبا نخواهد شد

                    از زخم تیشه خسته نشو

                                                  که وجودت شایسته ی تندیسی زیباست......................

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 16:25 توسط نازنین مریم |

بنام خدای دریایی ها

چند وقتیه دلم از بعضی از آدمای اطرافم بدجوری گرفته  چه تو دانشگاه.چه آموزشگاه زبان.دوستان وفامیل خلاصه خیلی ها

چرا بعضی از آما فکر می کنن فقط خودشون آدمن؟؟؟؟؟؟؟؟؟فقط عقیده و نظر خودشون مهمه .درسته که آدم باید تا حدی اعتماد به نفس داشته باشه تصمیماشو خودش بگیره اما نه به قیمت خرد کردن اطرافیانش..من آدمایی رو که فقط رو حرف خودشون می ایستن و به نظر دیگران هر چند درست اهمیت نمیدن از یه جنبه ی دیگه نگاه میکنم .به نظر من اینجور آدما که اطراف منم کم نیستن بگی نگی کمبود توجه دارن وفکر میکنن از این راه میتونن خودشون رو اثبات کنن با این منم منم ها قدرت پیدا میکنن .یه دسته ای از آدما هستن که خودشون رو از بقیه خیلی بالاتر می دونن اصولا حسودم هستن کوچکترین شکستت رو برات بزرگ جلوه میدن به جایی دستتو بگیرن هلت میدن دوباره زمین بخوری بزرگترین موفقیتتو نادیده میگیرن بر عکس موفقیتهای ذره بینی شونو تو بوق وکرنا میکنن وشکست های مفتضحانه شو نو با پرویی نادیده میگیرن اما نباید جا بزنیم اونا فقط ادعای بیجا دارن  ظاهر پروپیمونی دارن اما در باطن پوشالی پوشالی اند.

در مورد هر چی فتوا صادر میکنن وفکر میکنن از همه ی دنیا بیشتر می فهمن واز بالا به آدمای دیگه نگاه میکنن.

اینا رو گفتم تا بگم منم با این آدما برخورد زیاد داشتم ودارم بالاخره راه برخورد باهاشونو فهمیدم .

من اوایل وقتی با این گونه افراد مواجه می شدم اوایل کلی حرص می خوردم وصدام در نمی اوند نظرات مزخرفشونو تایید می کردم وهیچی نمیگفتم فیس های الکی شونو می دیدم ودم نمیزدم

نمی دونم چرا با اینکه از همه لحاظ از خیلی هاشون بالاتر بودم هیچی نمی گفتم شاید کمبود اعتماد به نفسم باعث می شد چیزی نگم چون واقعا جوری رفتار می کردن که واقعا پیششون احساس حقارت میکردم با اینکه چیزی ازشون کم نداشتم براشون زیادی ارزش قائل بودم ونظر خودم رو ابراز نمیکردم وسکوت میکردم اما سکوت همیشه جایز نیست

حالا مدتی میشه که رشته ام یه جورایی به دادم رسیده دیگه خودمو دست کم نمیگیرم به این باور رسیدم که هر انسانی برای خودش عقاید مهمی داره وهر کسی ارزش خاص خودش رو داره .من دیگه مثل گذشته جلوی این آدما ساکت نمی مونم وفوری نظر مخالفمو اعلام میکنم همین هم باعث شده تا خودشونو جمع وجور کنن وکمتر طاقچه بالا بذارن  حتی یه جورایی رفتار من باعث ترک موضع اونا شده.به نظر من به نظر منه جوجه روانشناش که تجربه هم دارم اینه که وقتی با این آدما روبرو شدین   زیاد تحویلشون نگیرین تا حساب کار دستشون بیاد نظر قاطع وحتی مخالف خودتونو بدون هیچ ترس وواهمه ای اعلام کنین شما واسه خودتون ارزش دارین در هر صورت کم نیارین چون اگه کوتاه بیاین جری تر وگستاخ تر میشن و به رفتار احمقانه واز نظر خودشون بی نقص ادامه میدن . مدتها بود میخواستم در این مورد براتون دردودل کنم حالا دیگه احساس سبکی میکنم در آخر این جمله مریمی رو فراموش نکنید: هرگز هرگز خودتان را دست کم نگیرید

گوشه وکنایات دیگران تنها انعکاسی از احساس شکست وناامیدی خود آنهاست آنها را با تمام وجود نادیده بگیر.

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:7 توسط نازنین مریم |

با ناراحتی پرسیدم:حالا می خواین چیکار کنین؟

- نمی دونم دیگه مغزم کار نمی کنه من وبابا هرچقدر با سعید حرف زدیم به خرجش نرفت که نرفت.

نازنین که در این بین ساکت بود پرسید:سمیرا به نظرت سعید حاضره با من صحبت  کنه شاید بتونم نظرشو عوض کنم .

در چشمان سمیرا برق شادی درخشید دستان نازنین را به گرمی  فشرد وگفت :یعنی واقعا  این کارو میکنی؟من مطمئنم  سعید حرف تو رو قبول میکنه توروخدا سعی ات رو بکن .

نازنین بعد از دقایقی فکر گفت: -خب من 5 شنبه بعداظهر  وقتم آزاده  چون آرمین رفته اصفهان ماموریت داره. من تو کافی شاپ بارون منتظرشم یادت نره بگی ها.

بعد از پایان مدرسه دست نازنین را کشیدم تا سریعا به کوچه برسم من بتوانم سیاوش را ببینم  اما هر چقدر نگریستم اثری از سیاوش نبود .فقط نامزد سپیده به دنبالش آمده بود.

سپیده اظهار بی اطلاعی می کرد. ناراحت و بی حوصله به خانه رفتم و حدود یک ساعتی خوابیدم .بیدار که شدم تصمیم گرفتم به سیاوش زنگ بزنم .دلم برایش تنگ شده بود. به موبایلش زنگ زدم خاموش بود.

دفعه ی قبل شماره ی شرکتش را از خودش گرفته بودم بنابر این به شرکتش زنگ زدم .بعد از دقایقی خانمی که منشی شرکت بود گوشی را برداشت.منشی با من احوالپرسی گرمی کرد.طوریکه احساس کردم مرا می شناسد. سراغ سیاوش را گرفتم خنده ی کوتاهی کرد وگفت:مهشید خانوم شما که در جریان بودین آقای مهندس برای چند روز رفتن شمال ولی به من گفتن که شما هم همراهشون تشریف می برین؟

هاج وواج مانده بودم اما تصمیم گرفتم خونسردی خودم را حفظ کنم بنابراین گفتم: من حالم مساعد بود نبود نرفتم خدانگهدار.

گیج شده بودم اگر مهشید همان برادرزاده ی سیاوش بود به چه دلیل باید به همراه سیاوش به شمال می رفت.حس  حسادت و کنجکاوی توام با هم در وجودم رخنه  کرده بود.

به چه دلیل سیاوش در مورد سفرش چیزی به من نگفته بود. یعنی سپیده واقعا از سفر سیاوش بی اطلاع بود. به سرعت به سپیده زنگ زدم اما کسی  گوشی را بر نمی داست.  داشتم دیوانه می شدم .فردا صبح وقتی به همراه  نازنین به مدرسه رفتم اثری از سپیده نبود .آن روز با آقای شریفی زیست داشتیم ومن طبق معمول بی حوصله بودم. آقای شریفی مثل همیشه نبود بسیار غمگین به نظر می رسید. بعدازتدریس  از ما خواست برای لحظاتی سکوت کنیم وتا حرفش تمام نشده هیچ حرفی نزنیم.چون میخواست مطلب مهمی را به ما بگوید. از پشت میزش بلند شد وبه آهستگی شروع به قدم زدن کرد وگفت: من حدود 4 سال هست که تواین دبیرستان تدریس می کنم  که این 4 سال جزء بهترین سالهای تدریس من بود به خصوص مقطع پیش دانشگاهی .دلمم می خواست بیشتر در خدمت شما باشم اما بدلیل مشکلاتی که اخیرا برام پیش اومده مجبورم که از اینجا انتقالی بگیرم....

با این حرف همهمه ای در کلاس برپا شد.هرکس چیزی می گفت.آقای شریفی به تنها کسی که توجه نمی کرد من بودم در صورتیکه همیشه هنگام تدریس توجه اش به من بود. نمی دانم چرا خودم را مقصر می دانستم تردید داشتم که رفتن آقای شریفی به من ارتباطی داشت یا نه.کلافه شده بودم.فرشته به نمایندگی از بچه ها از جا بلند شد وگفت: آقای شریفی شما بهترین دبیر این مدرسه هستین بچه ها همه از رفتن شما ناراحتن آخه مگه ما چکار کردیم اگه واقعا کاری کردیم همه ازتون عذرخواهی می کنیم

آقای شریفی لبخند تلخی زد وگفت: می دونم شما همه به من لطف دارید اما اصلا رفتن من ربطی به شما نداره گفتم که من برای خودم دلایل شخصی دارم از ابراز لطفتون ممنونم وفقط امیدوارم که دبیر جدید زیستتون خانوم عباسپور بتونن جای منو بلکه بهتر از من براتون پر کنن که حتما هم می تونن به هر حال هر بی احترامی وبی ادبی که از من دیدین هر برخورد بدی که باهاتون داشتم خلاصه اینکه حلالم کنین خدا نگهدارتون

آقای شریفی با آرامشی وصف ناپذیر قدم های محکمی بر داشت و از کلاس خارج شد.درهمین حین زنگ تفریح به صدا در آمد اما هیچکدام از بچه ها  بر خلاف همیشه از کلاس خارج نشدند همه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردیم . واقعا به آقای شریفی عادت کرده بودیم از سال اول دبیرستان تا الان دبیر زیستمان بود من به عنوان دبیر واقعا دوستش داشتم تدریسش عالی بود .من بدلیل صمیمیتی که با خانم اردکانی مدیرمان داشتم می خواستم جزئیات بیشتری از رفتن آقای شریفی بدان بنابراَین به همراه نازنین به دفتر رفتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:52 توسط نازنین مریم |