تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

خانم اردکانی مشغول صحبت با تلفن بود.بعد از قطع تلفن پرسید:چیزی شده مرجان ناراحت به نظر میای؟          

-ناراحت ........نه فقط یه سوای ازتون داشتم این حقیقت داره که آقای شریفی میخوان از اینجا برن؟

خانم اردکانی با ناراحتی گفت:متاسفانه بله میخوان برن شیراز شهر خودشون.

 -شیراز؟اصلا چرا یکدفعه این تصمیمو گرفتن؟

-راستش به منم چیزی نگفت دلایل شخصی داره ولی من به یه موضوعی شک دارم

 نازینن با کنجکاوی پرسید:چه موضوعی؟

خانم اردکانی نگاهی به من انداخت وگفت:درست همون روزی که تورو بعد از کلاس خواسته بود یادته؟بعد از اینکه صحبتتون تموم شد خیلی ناراحت وگرفته به نظر می اومد.هرچی دلیلشو پرسیدم چیزی نگفت اما دو روز بعد گفت میخوام استعفا بدم برم شیراز.

.بهش گفتم بیشتر فکر کنین بچه ها تدریس شما رو دوست دارن عادت کردن زیست رو با شما یاد بگیرن .قبول کرد چنروز بیشتر روش فکر کنه بعد به من تصمیم نهایی شو بگه.

اما درست بعد از اینکه سپیده اون مسخره بازی رو راه انداخت تو تصمیمش مصر شد وبه من گفت دیگه تحمل اینجا رو نداره .به هر حال با اینکه موافق نبودم ولی به خاطر راحتی خودش رضایت دادم مثل اینکه دایی اش تو شیراز یه دبیرستان غیرانتفاعی داره قراره اونجا تدریس کنه

 بعد از تشکر از خانم اردکانی داشتیم از دفتر خارج می شدیم که پرسید:راستی مرجان. اون روز بین تو وآقای شریفی حرف خاصی رد وبدل نشد که ربطی به این موضوع داشته باشه؟

- نه اصلا............در مورد وضع نمرات ودرس من بود همین.

سریعا از دفتر خارج شدیم. اصلا انگار از درودیوار برایم بد می بارید.رفتن شروین. بی خبری از سیاوش.ودر آخر استعفای ناگهانی آقای شریفی.

حسابی گیج وعصبانی بودم.پنج شنبه بعد از اتمام مدرسه نازنین با نگرانی پرسد:مرجان من نمی دونم به سعید چی بگم خجالت میکشم

-نمی دونم ولی باید تلاشتو کنی تا منصرف شه من دلم روشنه حتما موفق میشی

به خانه که رفتم خاله میترا وشوهرش (پدرومادر شروین) به خانه مان آمده بودند.مادر آنها را برای شام دعوت کرده بود. بسیار سرد و رسمی با من برخورد می کردند.مادر به آشپزخانه صدایم کردوبه آرامی گفت:از رفتار میترا عصبانی نشو اون به خاطر رفتن شروین ناراحتن خالت میگه اگه مرجان بله رو می گفت شروین این تصمیمو نمی گرفت  به هر حال تو سعی کن باهاشون خوب رفتار کنی.

من مثل همیشه با خاله برخورد کردم اما او بیشتر با مادر حرف میزد وبه من بی توجهی می گرد.اهمیتی ندادم چون افکارم بسیار مغشوش بود. چند روزی بود انگار چیزی را گم کرده بودم وآن سیاوش بود بسیار نگرانش بودم.

صبح جمعه بود ومن بیشتر از همیشه می خوابیدم ساعت حدود ۱۰ صبح بود که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.نازنین بوددر صدایش خوشحالی موج میزد.

-مرجان چرا صدات گرفته هنوز خوابی تنبل؟

-تو چته کله ی صبح با خوشحالی زنگ زدی خبریه؟

-خبر خوب.......بالاخره سعید رو از رفتن منصرف کردم

-جدی میگی باریکلا  به تو............چطوری؟

-خب دیگه ماییم دیگه با یه زبون چرب ونرم وکلی عجز وناله راضیش کردم گفتم این موضوع نباید انقدر رو خانوادت تاثیر بذاره گفتم مامانت گناه داره واز این حرفها

گفت چون شما گفتین روش فکر میکنم کلی هم از بی وفایی من گفت منم گفتم از علاقه اش خبر نداشتم.خلاصه همون شب سمیرا زنگ زد وبا خوشحالی گفت سعید یه دسته گل وروسری واسه مامانش خریده وگفته از رفتن منصرف شده.سمیرا هم کلی تشکر کرد وگفت مامان همش دعات میکنه.

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:28 توسط نازنین مریم |