با ان روز درست ۵ روزی میشد که از سیاوش بی خبر بودم از سپیده هم خبری نبود.حدس میزدم هر کجا
هستند با هم هستند.
تصمیم داشتم به شرکت زنگ بزنم اما آن روز جمعه بود وطبیعتا شرکت تعطیل بود بنابراین تا فردا صبر
کردم .فرداصبح به سرعت به مدرسه رفتم باز هم سپیده پیدایش نبود.موبایل سیاوش همچنان خاموش بود.
به خانه که رفتم سریعا به شرکت سیاوش زنگ زدم .بعد از دفایقی صدای منشی اش به گوشم رسید:
-الو بفرمایید
-سلام خانم خسته نباشید من۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
-سلام مهشید خانم چه عجب خوبین شما؟
خسابی کفرم در امد ۰-ببخشید مهندس صالحی برنگشتن؟
متعجبانه پرسید:اما شما قرار بود که به ایشون ملحق بشین چطور بی خبرین؟
با دستپاچگی گفتم:-نه متاسفانه حالم مساعد نبود نرفتم گوشی اش خاموشه به شما نگفتن دقیقا کی بر میگردن؟
منشی اش قهقهه ای سر داد وگفت:نکنه دوباره با هم قهر کردین؟اشکال نداره پیش میاد دیگهمهندس صبح تماس گرفتن گفتن صبح یکشنبه پرواز دارن.
حس کنجکاوی رهایم نمی کردمی خواستم بدانم سپیده هم همراه سیاوش بود یا نه.باید می فهمیدم.
-معاون شرکت اقای سیاوش ایشون هم نیستن؟
-انگار خیلی بی اطلاعید. راستش فردای اونروز که مهندس رفتن افای سیناپور با نامزدشون سپیده خانم به مهندس تو شمال ملحق شدن.
بعد از تشکر وقطع تماس هق هق گریه سر دادم .چه دلیلی داشت که سیاوش به من چیزی نگفته بود
ایا به راستی مهشید برادرزاده ی سیاوش بود؟باورم نمی شد.رابطه شان کمی عجیب به نظر می رسید.
دلم برای خودم می سوخت یعنی سیاوش یک تکزنگ هم نمی توانست به من بزند.در صورتیک می دانست چقدر وابسته اش شدم.
از سپیده هم حرصم در امده بودتاصبح بیدار ماندم وبه این اتفاقات عجیب وغریب فکر می کردم.
حوصله ی مدسه رفتن به مدرسه را نداشتم با اصرار نازنین به مدرسه رفتم حواسم در کلاس تبود.
آن روز مراسم خداحافظی اقای شریفی بود .خانم اردکانی از ما خواست به صف بایستیم وبه آقای شریفی کلی تقدیر نامه و هدیه داد.
بعد از آقای شریفی خواست به بالای سکو بیاید وآخرین سخنانش را به شاگردانش بگوید.