تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

برگشتم وبا چشمانی اشکبار به آقای شریفی نگریستم در چشمانش به جز سردی وغرور چیزی موج نمی زد.

لبخند تصنعی زد وگفت:خانم یگانه همیشه سعی کن تا جایی که می تونی برای فرار از واقعیت دروغ نگی همونطور که به من گفتی.

سپس سوار اتومبیلش شد وبه سرعت دور شد.دستی بر شانه ام خورد نازنین بود:-مرجان دوباره چت شد عزیزم؟بدو بریم دیر شد.

حالم خیلی بد بود سردرد شدیدی داشتم به خانه که رسیدم پایم به پله گیر کردوبه شدت زمین خوردم سرم سیاهی رفت وقتی چشمانم را گشودم پرستاری با لبخند گفت:حالت چطوره مرجان خانوم؟

 

 مادروپدرم هراسان بالای سرم آمدندمادر در حالیکهاشک پهنای صورتش را پوشانده بود با نگرانی پرسد:خدا رو شکر که به هوش اومدی مرجانم از غصه داشتم دق میکردم دختر

دوباره شروع به گریه کرد پدر موهایم را با مهربانی نوازش کرد.

گیج ومنگ پرسیدم :اینجا کجاست؟من اینجا چیکار میکنم؟

-عزیزم پات به پله گیر کرد سرت یه مقدار آسیب دید که 4 تا هم بخیه خورد تو هم بیهوش بودی واسه همین چیزی نفهمیدی خدا رو شکر آسیب جدی ندیدی تا 1 ساعت دیگه هم مرخص میشی.

با حرف پدر کم کم تمام اتفاقات مدرسه برایم تداعی شد .احساس ضعف شدیدی داشتم دکتر بعد از ویزیت اجازه ی ترخیص داد.

دوباره به یاد سیاوش افتادم حتما حالا رسیده بود وبا آرامش در خانه اش نشسته بود.مطمئن بودم به من فکر نمی کند وگرنه به من زنگ میزد.

هزاران چرا در ذهنم در حال چرخش بود؟هزاران سوال مبهم که هیچ جواب منطقی برای آن نمی یافتم.

به خانه که رسیدم در میان خواب وبیداری دست وپا میزدم.دلم میخواست همه ی اتفاقات ماجرای سیاوش همه را به پدرومادرم بگویم وخودم را سبک کنم اما نمی توانستم.

بعد از خوردن کمی سوپ و دارو به خواب رفتم .صبح با صدای مادر که داشت جواب آیفون را می داد از خواب بیدار شدم.

-نه عزیزم مرجان کسالت داره امروز مدرسه نمیاد.

با حرف مادر ازجا بلند شدم وفریاد زدم:-نه مامان خوبم به نازنین بگو تا 5 دقیقه دیگه میام.

می خواستم هر طور شده سپیده را ببینم حتما او هم برگشته بود.

به سرعت حاضر شدم و بی توجه به اعتراض مادر به راه افتادم.نازنین مضطرب به من می نگریست.

-چی شده مرجان حالت خوبه؟

در حالیکه دستش را می کشیدم گفتم:حالا بیا بریم سر فرصت برات توضیح میدم.

به کوچه ی مدرسه که رسیدم ماشین سیاوش نامزد سپیده از دور نمایان شد.با خوشحالی به سویش رفتم سپیده برایمان دست تکان داد.به طرفمان آمد با نازنین احوالپرسی گرمی کرد واورا بوسید اما مرا زیاد تحویل نگرفت.

بی اعتنا پرسیدم:یکدفعه کجا غیبت زد؟

با خونسردی پاسخ داد –هیچی سیاوش چند وقتی بود گیر داده بود بریم یه سفر شمال دیگه جور شد رفتیم راستی نترسید سوغاتی هم براتون آوردم

دلم را به دریا زدم وگفتم:حتما دایی سیاوشت هم باهاتون بود دیگه؟

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت 16:21 توسط نازنین مریم |