-نه ولی من به شرکت زنگ زدم منشی گفت سیاوش با تو ونامزدت ومهشید شمال هستین.
سپیده متعجبانه پرسید:مهشید؟...........شاید خانم رضوانی خبر نداشته وگرنه ما کجا دایی کجا؟من که ازش خبری ندارم
با نگرانی پرسیدم:مطمئنی؟پس یعنی کجاست ؟من نگرانم
-بی خیال هر جا هست داره خوشه اون بهش بد نمی گذره
ازشدت خشم دوست داشتم سپیده که با خونسردی جواب من را میداد خفه کنم اعصابم کاملا بهم ریخته بود.به سرعت از انجا دور شدم.مثل همیشه گیج شده بودم.به خانه که رفتم به اصرا مادر کمی سوپ خوردم .سریعا به سراغ تلفن رفتم انتظار داشتم باز هم خاموش باشد اما ناگهان صدای سیاوش در گوشم طنین انداز شد:-بله بفرمایید
-سلام سیاوش جون خودتی؟
با خونسردی گفت:ببخشید شما؟
با دلخوری گفتم:خب منم دیگه مرجان باید هم نشناسی
-شرمنده خانم محترم من شما رو به جا نمیارم
دیگر حسابی کفری شده بودم با عصبانیت گفتم:اصلا حوصله ی شوخی ندارم مسخره بازی رو تموم کن
با لحن خشنی پاسخ داد:-عرض کردم همچین کسی رو نمی شناسم لطف کنید دیگه مزاحم من نشین
سپس صدای بوق ممتد گوشم را آزرد.قطره ی اشکی بر پهنای صورتم چکید.بعد از 1 هفته بی خبری این برخورد سر دوعجیب مستحق من نبود.دقایقی بعد همه چیز را به نازنین گفتم او مثل همیشه دلداری ام داد.
صبح بعد خسته و دلمرده تر از همیشه با نازنین به مدرسه رفتیم. بعد از زنگ مدرسه با نازنین به سمت خانه می رفتیم که صذای بوق ممتد ماشینی توجهمان را جلب کرد.انگار خواب می دیدم اما سیاوش بود با خوشحالی به طرفش رفتم اما به نگاه همه ی کابوس این یک هفته به سراغم آمد خصوصا تلفن دیروز وحرفهای سیاوش به یکباره شوقم را از دست دادم دست نازنین را کشیدم وبا سرعت دویدیم نمی توانستم با سیاوش روبرو شوم .سیاوش با ماشین بدنبالمان می امداما ما همچنان بی اعتنا به راهمان می رفتیم دودل بودم نمی دانستم چکار باید کنم با اینکه هنوز از ته دل دوستش داشتم اما غرورم اجازه نمی داد رفتار بچه گانه اش را نادیده بگیرم.
با نازنین منتظر تاکسی بودییم که جلوی پایمان ترمز کرد.لبخند کودکانه ای زد وگفت:خانم ها بفرمایین سوار شین.مرجان تو که انقدر لوس نبودی اگه نیای دیگه نه من نه تو برای همیشه میرم
فکر اینکه سیاوش برای همیشه تنهایم بگذارد ذهنم را درگیر کرد نازنین هم گفت مرجان برو عاقلانه ومنطقی حرفاتو بزن .سپس او رفت.
با تردید سوار ماشینش شدم بوی ادکلن همیشگی اش مشامم را نوازش کرد.
- سلام خانمی می بینم که دیگه سیاوش جونتو تحویل نمیگیری؟
نگاهم را به سمت خیابان دوختم با لحن محزونی گفت:جواب سلا که دیگه واجبه؟
- خب سلام که چی؟
-اها این شد یه چیزی حلا بگو ببینم چت شده؟ راستی دلم خیلی برات تنگ شده بود عزیزم
با قیافه ای حق به جانب گفتم:کاملا مشخصه......خیلی برات مهمه که چم شده؟واسه همینه که 1 هفته بی خبر میذاری میری شمال در ضمن مگه شما منو میشناسین؟دیروز که مزاحم بودم حلا شدم عزیز؟
سیاوش سخت در فکر فرو رفت وگفت:اجازه بده به من تک تک سوالاتو جواب میدم.
این گلای مریمی واسه دوس جونای منه شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟
می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر هین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟
او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .
سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...
شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...
شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....![]()