تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

گل مریم

 

مریم مریم مریم

مریم چشمای تو شرابه

مست می شم توی نگاهت

اخ که من می میرم واسه اون چشمانت

 

مریم تن تو گل همیشه بهاره

سال عمر من با تو خزون نداره

 

مریم دستای تو چه گرمه

اغوش تو بستر ارامش منه

 

مریم موهای تو مثه موج دریاس

دلم می خواد غرق بشم توی دریای موهات

 

مریم وقتی قهر می کنی

ناز کردنات چه زیباس

اخ که من می میرم واسه قهرات

 

مریم وجود تو پناه بی وجودی منه

گرمای تو خورشید بی غروبه منه

 

اره مریم ....تویی ...تو

مثه فرشته واسه ی من

سلام دوس جونا

این پست رو یکی از دوستام برام میل کرده بود گفت حتما تو وبلاگت بذار مرسی مرجان جونم منم رگ خودشیفتگی ام گل کرد وگذاشتم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:12 توسط نازنین مریم |

          این پست تقدیم میکن به نسیم ولادن جونم   



مریمی             

برای همه ی بچه های کلاس بسیار سخت بود خصوصا اینکه  4 سال  درآن مدرسه با هم بودیم وترک آن مدرسه با تمام خاطراتش برای همه سخت بود و در این میان شادتراز همه سپیده به نظر می رسید.

چون درست 2هفته بعد عروسی اش بود انگار فقط منتظر بود این مقطع را سپری کند.روز جمعه قرار شد من وسیاوش به همراه نازنین وآرمین به کوه برویم.هر لحظه ی بودن با سیاوش بهترین لحظات عمرم بود.دوست داشتم زمان متوقف شود ومن بدون دغدغه در کنار سیاوش باشم .زمانیکه آرمین و سیاوش برای خرید تنقلات من ونازنین را تنها گذاشتند.    

-مرجان یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟

-نه بپرس این لوس بازیا چیه؟

نازنین با تردید پرسید:چرا..........سیاوش ازت خواستگاری نمیکنه یعنی نمیخواد موضوع رو با خانواده مطرح کنه نزدیک یکسال از آشناییتون می گذره اما اون هیچ اقدامی نمیکنه  این عجیبه......

ناگهان غمی سنگین بر دلم فشرده شد لحظاتی به حرفهای نازنین فکر کردم .به نازنین وآرمین فکر کردم راستش حس حسادت داشتم آنها با خیال راحت در کنار هم قدم می زدند بدون هیچ دغدغه ای آنها رسما به یکدیگر تعلق داشتند اما من وسیاوش چطور؟  

در افکار خود غرق بودم که سیاوش بسته ی چیپسی به طرفم گرفت وگفت:-نبینم گرفته باشی خانمی؟

با لبخند چییسی را برداشتم گفتم:سیاوش

-جانم بگو

-میخواستم راجع یه مسئله مهم حرف بزنم

-خب بگو عزیزم سراپا گوشم

نازنین وآرمین برای ما دستی تکان دادند وقدم زنان به سویی رفتند.

لحظاتی به رفتن آن دو خیره شدم با تکان سیاوش به خود آمدم.

-حواست کجاست بفرمایید حرفاتونو بزنین

-مگه تو منو دوس نداری؟

-خب معلومه که آره کوچولو

-پس چرا منو بلاتکلیف گذاشتی؟

متعجب پرسید:-چی؟...........من تا اونجا که یادمه به همه ی سولات جواب دادم منظورت چیه؟

-منظور من آینده مون ،ازدواج چه میدونم خواستگاری تا آخر عمر نمی دونیم دور از چشم خانواده هامون دوست بمونیم

سیاوش قهقهه ای سر داد وگفت:حالا کو تا ازدواج؟ ما که مشکلی نداریم راحتیم

-یعنی چه؟ این مدت هم درست نبوده من بدون اطلاع والدینم با تو بودم از آرمین یادبگیر .ببین من یه دخترم موقعیتم با تو فرق میکنه درک کن سیاوش

سیاوش دستانش را به علامت تسلیم بالا برد وگفت:تموم شد حالا به منم مهلت میدی از خودم دفاع کنم؟

ببین مرجان من هنوز آمادگی ازدواج ندارم این مدت که خوب بود با هم بیشتر آشنا شدیم برای خودت بهتره

-یعنی بازم ادامه بدیم یکسال شناخت کافی نبوده؟من انتخابمو کردم تو رو خوب شناختم .درسمم که تموم شد مطمئنم با موقعیت تو اگه اقدام کنی والدینم مخالفت نمیکنن واسه اونا نظر من مهمه

با نزدیک شدن نازنین وآرمین حرفهایمان نیمه کاره ماند.آن روز با دلخوری از یکدیگر جدا شدیم.من همه ی صحبتهایمان را با نازنین در میان گذاشتم .نازنین خواست هرچه زودتر تکلیفم را با سیاوش روشن کنم

هفته ی دیگر عروسی سپیده بود.با سیاوش به خرید رفتم ولباس زیبای نقره ای رنگی خریدم..

                                                                                          

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 11:42 توسط نازنین مریم |