تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی

این پستو تقدیم میکنم به نسیم و لادن عزیزم :

بعد از دقایقی به خانه خودمان رفتم. دائم در فکر بودم پدرومادرم با رفتن من به اهواز مخالف بودم خودم نیز تمایلی به رفتن نداشتم خصوصا اینکه مطمئن بودم اگر یکسال منظم بخوانم حتما سراسری همین رشته را قبول میشوم بنابراین از رفتن به دانشگاه انصراف دادم .به اصرار مادر کلاس کنکور ثبت نام کردم ولی خیلی بی حوصله بودم .اواخر شهریور بود که سیاوش بعد از یک هفته به من زنگ زد وبا خوشحالی گفت:چطوری مرجان عزیزم؟چه خبرا؟

با حرص گفتم:ا……….هنوز منو یادته ؟؟؟چه عجب؟خبرا پیش شماست

-راستی دانشگاه رو چیکار کردی ؟؟

-مگه برات مهمه؟؟؟؟خوشحال باش سراسری که قبول نشدم اما آزاد اهواز قبول شدم اما نمی خوام برم می خونم واسه سال بعد

-جدا؟؟؟؟؟؟؟؟هر طور میلته عزیزم راستی سپیده هم علوم آزمایشگاهی آزاد تبریز قبول شده البته کاردانی ولی خب خیلی خوشحاله میخواد بره این هفته جمعه مهمونی گرفته ازم خواست تو رو حتما دعوت کنم

خنده ام گرفته بود چقدر مردم اعتماد به نفس دارند.با خنده گفتم:از طرف من بهش تبریک بگو اما زیاد حال و حوصله ی جشنو ندارم

سیاوش با لحن بچه گانه ای گفت:میدونم که واسه دیدن من میای حتی اگه واسه سپیده هم نیای آخه دلم واست تنگ شده گلم

ناگهان  دستخوش احساسات شدم و با لحن مهربانی گفتم:سعی میکنم با اینکه حس جشنو مهمونی رو ندارم به خاطر تو بیام

-مرسی عزیزم پس جمعه سر ساعت میام سر خیابون دنبالت فعلا خداحافظ

صبح روز بعد دوباره خود سپیده زنگ زد وتاکید کرد حتما همراه سیاوش به مهمانی اش بروم من قول مساعد دادم.

نازنین به من زنگ زد وگفت که سپیده او و آرمین را نیز دعوت کرده اما آنها قرار است اخر هفته برای کارهای ثبت نام نازنین به شیراز بروند و نمی توانند بیایند.

بالاخره جمعه فرا رسید ومن به همراه سیاوش به مهمانی سپیده رفتم.نمی دانم چرا انقدر دلهره داشتم در انتهای مهمانی دلیل دلهره ی بی موردم را فهمیدم .دلیلی که تا قسمتی آینده ام را رقم زد.

سیاوش مهربانتر از همیشه شده بود از کارهایش متعجب شده بودم.

-سیاوش من حالم خوب نیست دلشوره دارم یه جوریم

-لابد از شوق دیدار منه چیزی میخوای برات بیارم میخوای به سپیده بگم؟

-نه فقط منو زیاد تنها نذار پیشم باش

-وا باز لوس شدی؟به جز نازنین اکثر دوستات هستن برو پیش اونا باهاشون خوش باش

فرصت را مناسب دیدم وگفتم:سیاوش حالا که خانوادت تو مهمونی هستن بد نیست منو بهشون معرفی کنی ها!

سیاوش لبخندی زدوگفت:باشه بذار به موقعش خودم میگم عجله نکن

خانه ی سپیده بسیار لوکس و زیبا بود.انگار کوه کنده بود به اندازه ی یک عروسی مهمان دعوت کرده بود بسیار خوشحال بود مرا هم حسابی تحویل می گرفت.

والدین سیاوش بسیار با کلاس و خوش مشرب بودنددلم می خواست خودم را معرفی کنم اما سیاوش اجازه نمی داد.سیاوش با دختر عمه هایش مشغول بگو بخند بود زیاد توجهی به من نداشت. به دور از هیاهودر گوشه ای از سالن نشستمدر همین حین دختر نسبتا زیبایی به طرفم آمدو شربتی تعارف کردوکنارم نشست.آرایش ملایمی داشت ومثل من لباس مناسبی تنش یود انگار او هم با بقیه فرق داشت. حدس زدم از اقوام سپیده باشد چون همه ی فامیل او را می شناختند.

از آنجا که حوصله ام سر رفته بود تصمیم گرفتم سرگرم صحبت با آن دختر شوم.

-ببخشید می تونم اسم شما رو بدونم؟

لبخند ملیحی زد وگفت:البته…….من سارا هستم دختر عموی سپیده شما منونمی شناسین ام من فکر کنم شما مرجان با شید درسته؟

با خوشحالی گفتم:بله……دوست سپیده هستم از آشنایی با شما خوشحال شدم

-شما چرا تنها موندید چرا به بقیه دوستان واسه رقص نمی پیوندید؟

-راستش اصلا با اینطور جو ها راحت نیستم دوست صمیمی ام نازنین بود که نتونست بیاد با بقیه زیاد صمیمی نیستم یه جورایی باهاشون فرق دارم

-آها نارنین که تو عروسی سپیده با نامزدش بود؟

-درسته…..چقد حافظه ی خوبی دارین

-حافظه که بله ……اما یه  عاملی باعث شد که ازت خوشم بیاد این که مثل من ساده ای صد البته متین و با وقار اگه می بینی منم زیاد طرف سپیده وبقیه دخترای فامیل نمی رم به خاطر اینه که اونا لخت گشتنو جلف بازیو چه میدونم بی بند وباری رو آخر کلاس میدونن واسه همینه باهاشون کنار نمیام

-جه جالب اخلاقتون خیلی به من نزدیکه

لحظاتی سکوت کرد سپس گفت:یه سوال بپرسم حمل بر فضولی نمیذاری؟

-نه بپرس سارا جون ما دیگه با هم دوست شدیم

-تو با سیاوش دایی سپیده دوستی؟یعنی رابطه ی عاطفی با هم دارین؟

از حرفش جا  خوردم با تردید گفتم:خب……اره اما قصدمون ازدواجه

خنید و دستانم را در دستانش گرفت وگفت:آره عزیزم معلومه قصدت چیه چون دختر خوب و با اصالتی هستی اما از سیاوش مطمئنی؟چطور بگم هیچوقت از مهشید چیزی نشنیدی؟

دستانم یخ کرده بود با  نگرانی پرسیدم:مهشید؟؟؟آره خب برادرزاده ی سیاوشه یعنی دختر دایی سپیده

چشمان سارا از تعجب گرد شده بود:برادرزاده ؟مهشید؟باورم نمیشه

-چطور مگه؟

-آخه جالبه تا اونجایی که من می دونم سپیده فقط یه پسر دایی 10 ساله داره اصلا دختر دایی نداره

نفسم بند آمده بود یعنی سیاوش و سپیده به من دروغ گفته بودند می خواستم هر طور شده از سارا اطلاعات بیشتری بگیرم

-سارا جون توروخدا هر چی می دونی بهم بگو پس مهشید کیه؟

سارا تا می خواست حرفی بزند سپیده به طرفمان آمد وگفت:مرجان جون بیا میخوام به خواهر شوهرام ساناز و سارینا معرفیت کنم ا سارا تو اینجا چیکار میکنی؟

سارا سریعا به سمت دیگری رفت.سپیده با کنجکاوی پرسید:ببینم این دختر عموی فضول من داشت چی بهت می گفت اصلا ازش خوشم نمیاد خیلی سیاستمداره

دست مرا به سمت مهمانان کشید.سیاوش همچنان بی توجه به من مشغول صحبت و خنده بود.خواستم در مورد مهشید از سیاوش بپرسم اما منصرف شدم تا آخر مهمانی من و سارا دیگر نتوانستیم با هم صحبت کنیم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:34 توسط نازنین مریم |

تو این لحظه حالم خیلی بده .چقدر این جامعه ما نکبت بار شده.چقدر ما  آدما حقیر وپست شدیم که حاضریم به خاطر پول وحرص مال دنیا همه  چیز حتی وجدانمونو زیر پا بزاریم از اون دکترای تازه به دوران رسیده گرفته که حاضرن بیمارشون  از درد بمیره اما از یه قرون نگذرن من اینو به چشمم دیدم مگه اولین چیزی که تو منشور اخلاقی پزشکا امضا می کنن کمک به بیمار  وحفظ وجدان و شئونات اخلاقی شون نیست واقعا واسه یه سری از ادما که لیاقت اون جایگاه مقدس رو ندارن و فقط ادعاشو دارن متاسفم البته تک وتوک پیدا میشن پزشکای باوجدان منم یکی دوتاشونو میشناسم اما تو جامعه ما تر وخشک همیشه باید باهم بسوزن خود منم در آینده وقتی تو جایگاه یه دکتر روانشناس جا گرفتم باید باوجدان باشم  ولیاقت داشته باشم کاش انقد روز  به روز  بد وبدتر نمی شدیم واقعا دارم تو این  هوا  که همش بوی پول وجاه ومقام پارتی بازی صد البته بی مسئولیتی میده خفه میشم به قول پدر  مادرم من با  این روحیه حساسو شکننده چطور میخوام یه روانشناس قوی وموثر بشم و به مردم کمک کنم خدا میدونه به هر حال  مجبوریم این فراز ونشیبا رو تحمل کنیم به قول یکی از استادام سوپر ایگو قوی دارم واسه همین زیاد اذیت میشم از  چیزایی که واسه دیگران پوچ و بی ارزشه خدا کنه بیشتر از این نزنیم به خاکی ویه وقت ببینیم که دیگه دیر شده میخوام نفس  بکشم.....................

میخوام نفس بکشم...................................................

زمین به ما آموخت زپیش پای حادثه باید که پای پس  نکشیم

مگر کم از خاکیم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زمین نفس کشید ما چرا نفس نکشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مریمی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 19:49 توسط نازنین مریم |

روز بعد سیاوش زنگ زد و ر رابطه با کنکور سوال کرد از اینکه نگران کنکور و آینده ام بود با هیجان پاسخ می دادم غافل از اینکه تمام این کنجکاویها برای سپیده بود که از سیاوش خواسته بود از من سوال کند.

-سیاوش یعنی برای تو واقعا اهمیتی داره؟

-راستش نه سپیده روش نمیشد ازم خواست ازت بپرسم ولی بهش نگی ها دلخور میشه

-پس بگو وگرنه آقا اصلا یادی از ما نمیکنن بازم کنجکاوی سپیده

-دوباره شروع نکن مرجان ........سرم شلوغه اعصاب ندارم فعلا خداحافظ

 

بدون اینکه منتظر پاسخ من بماند گوشی را قطع کرد.دلم خیلی گرفت.هنوز توی بهت بودم که تلفن زنگ زد اجازه دادم مادر تلفن را پاسخ دهد حال و حوصله نداشتم دقایقی بعد مادر صدایم زد

-مرجان عزیزم تلفن

-کیه مامان؟بگو بعدا زنگ میزنم حال ندارم

-حالا بردار خوشحال میشی

با کنجکاوی گوشی را برداشتم باورم نمیشد شروین بود.

-سلام دخترخاله ی عزیز حالت چطوره؟

-وای سلام شروین تویی مرسی تو چطوری؟

-خوبم زنگ زدم ببینم بالاخره دانشجو میشی یا نه؟

-لوس نشو میدونی که زیاد نخوندم فقط به آزاد امید دارم مرسی که به فکرمی از انگلیس چه خبر؟ خوش میگذره؟

-همه چی خوبه از نظر امکانات دانشگاه خیلی بهتر از ایرانه جات خالی فقط دلتنگی اذیتم میکنه یه جورایی احساس غربت

. بی خیال بگو ببینم با آقا سیاوشت به کجا رسیدی؟

از حرف شروین یکه خوردم ولحظاتی سکوت کردم با حفظ خونسردی گفتم-قراره هفته دیگه بیان خواستگاری .....البته می خواستن زودتر بیان به خاطر کنکور عقب افتاد

شروین با لحن شیطنت آمیزی گفت:امیدوارم همینطور باشه که میگی در هر صورت مواظب خودت باش

-خیالت راحت بسه دیگه پسرخاله میترسم ورشکسته شی

-شما نگران نباش ارزششو داره باشه به بابات و مهرداد سلام منو برسون ببوسشون فعلا خدانگهدار

بعد از اتمام صحبت با شروین احساس بهتری پیدا کردم .شروین بعد از رفتنش به انگلیس مهربانتر شده بودنمی دانم چرا در مورد سیاوش دروغ گفتم.

سیاوش مرا بلاتکلیف گذاشته بود گاهی خوب وبا نشاط بود گاهی بیحوصله و عصبی واقعا خسته شده بودم اما نمی دانستم باید چه کنم.نازنین پیشنهاد داد تا اعلام نتایج به کلاس زبان برویم اما من رغبتی برای این کار نداشتم.نازنین به همراه سمیرا در آموزشگاه زبان ثبت نام کردند.سیاوش دیگر خودش تماس می گرفت اگر من تماس می گرفتم به بهانه ای مرا از سر خود وا میکرد.به فردی منزوی و افسرده تبدیل شده بودم در میهمانیهای خانوادگی شرکت نمی کردم دائم در اتاقم بودم.مادر اصرار داشت مرا نزد روانشناس ببرد که قبول نکردم.بالاخره نتایج اعلام شد طبق پیش بینی ام سراسری قبول نشدم اما رشته شیمی دانشگاه آزاد اهواز قبول شدم .نازنین توانسته بود کنکور سراسری زیست دانشگاه شیراز قبول شود.همان روز برای تبریک نزد نازنین رفتم آرمین هم حضور داشت اما بسیار ناراحت به نظر می رسید.نازنین هم در پس خوشحالی اش غمی موج میزد.علتش را پرسیدم.-چی شده مثل اینکه زیاد خوشحال نیستین؟

-راستش آرمین با رفتن من به شیراز موافق نیست میگه باید زودتر عروسی بگیریم بریم سر خونه زندگیمون تاریخ عروسی هم واسه یک ماهه دیگه مشخص کردن.حالا من موندم این وسط خودت که میدونی چقد تلاش کردم دانشگاه قبول شم تو اون یک ماه آخر شب و روز خوندم حالا آرمین میگه باید قید دانشگاهو بزنی من نمی تونم مرجان

آرمین با عصبانیت گفت:آره دیگه مرجان خانم نازی راست میگه خب دانشگاه از زندگی و شوهرش واجبتره

نازنین فریاد کشید:بس کن .....اه خسته شدم چند بار راجع به این موضوع بحث میکنی روانیم کردی دیگه ولم کنین........اصلا مگه قبل عقد واست شرط نکردم باید درس و دانشگامو ادامه بدم تو هم در حضور همه قبول کردی حالا واسه چی میزنی زیرش؟

آرمین لحن مهربانتری به خو د گرفت و گفت:نازنینم تو راست میگی من قبول کردم اما خب موقعیتو ببین تو دانشگاه ازاد همین رشته همین تهران قبول شدی تمام هزینتم با من چرا لج میکنی ؟

-من اگه به آزاد راضی بودم انقدر بیدار خوابی نمی کشیدم حرفشم نزن

آرمین با استیصال نگاهی به من انداخت و گفت:مرجان خانم شما بگین من باید چیکار کنم واقعا کم اوردم

-          راستش نمیدونم اما حتما یه راهی هست هر دوتون کاملا حق دارین یه فکری به ذهن رسید دختر عمه ی منم موقعیتش مشابه نازنین بود البته اون اصفهان قبول شده بود چون متاهل بود تونست به یک ترم انتقالی بگیره البته دوندگی زیاد داره اما میشه این کارو کرد پیگیری کنید

برق شادی در چشمان نازنین درخشید:راست میگی مرجان این که عالیه  اگه بشه آرمین فقط یکی دو ترم تحمل کن حتما انتقالی میگیرم تازه بابا تو دانشگاه شیراز کلی آشنا دارم مطمئنم میتونم انتقالی بگیرم

آرمین لبخند تلخی زد و گفت:امیدوارم اینطور بشه چون خیلی دوست دارم بهت این فرصتو میدم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 14:26 توسط نازنین مریم |

زندگی شهد گل است و زنبو زمان آن را می مکد

آنچه می ماند عسل خاطره هاست

((قدر لحظه های با هم بودنو بدونیم ))

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:51 توسط نازنین مریم |