تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن
دستنوشته های مریمی
این هم بالاخره قسمت  چهل وسوم

بعد از قطع تماس نمی دانستم  فردا  می خواهم  به کسی که قرار است اولین بار به  دیدارش  بروم چه  بگویم؟چرا  انقدر صدایش گرفته  بود؟

وهزاران چرای  دیگر که تا صبح در سرم چرخ  می  خورد.  هملن موقع بود که مادر گفت یکی ا

ز همکاران پدر برای پسرش فردا  بعداظهر ساعت 5 برای خواستگاری می آیند. کلی داد و

بیداد کردم نمی دانستم چکار کنم.کلی عجز وناله کردم تا مادر رضایت داد قرار را به تعویق

بیندازد.بیچاره مادرم که گمان می کرد به خاطر  شکست در کنکور دیوانه شدم  و حال خوبی

ندارم   به همین علت ملاحظه ی مرا می کرد.  هر طور بود تا  ساعت 5 خودم را  به خانه ی

مهشید رساندم.با اینکه  در باره تمام موضوعات با نازنین مشورت می کردم اما نمی دانم چرا

اینبار چیزی بروز ندادم.بالاخره به پلاک 12 رسیدم .یک خانه ی  ویلایی  بسیار بزرگ در  یکی از

بهترین مناطق تهران  از وضع ظاهری  خانه مشخص بود که صاحبش فرد ثروتمنددی باید

باشد. زنگ  را که زدم خدمتکارشان در را باز کرد.حیاط بزرگ و بی نظیری که  بی  شباهت به

باغ  نبود. با راهنمایی خدمتکار به داخل رفتم پذیرایی  بسیار مجللی بود  طوریکه زرق و برق

خانه شان آدم را می گررفت.درست بود که  خودم  در خانواده ی مرفهی  بزرگ شده بودم  اما

ثروت آنها چند برابر ما بود خانه شان بی شباهت به قصر نبود.دکور بسیار زیبایی داشت .همه

چیز  با نظم  خاصی  چیده شده بود.دقایقی منتظر ماندم  تا خانم میانسالی با سرو وضعی آ

راسته به سراغم آمد.با خوشررویی  مرا به نشستن دعوت کرد.

-خوش اومدی دخترم  مهشید جان بالا تو اتاقشه

 

-ممنون خانوم میتونم برم پیشش

-البته عزیزم اما این شربتو میل کن حالا وقت زیاده

-جرعه ای از شربت نوشیدم و با هیجان  گفتم:راستشو بخواین من عجله دارم اگه میشه زودتر میخوام برم پیش مهشید جون

-خواهش میکنم عزیزم فقط  یه چیزی  میدونین که مهشید این روزا حالش خوب نیست خبرای  هیجانی بهش ندین لطفا حواستون باشه 

-چشم حتما  خیالتون راحت

خدمتکار مرا به اتاق مهشید راهنمایی کرد .مادر مهشید که زن مهربانی بود ارزو کردم مهشیدد هم مثل مادرش خونگرم و مهربان باشدتا راحت حرفهایم را بگویم.

به ارامی در زدم و با بفرمایید مهشید وارد شدم.پشت من کنار کتابخانه ایستاده بود کتابی در دست داشت.

-سلام مهشید جان

چقدر چهره اش بررایم آشنا بود.کمی در چهره اش دقیق شدم.سریعا به خاطر اوردم همان دختر زیبایی که شب قبل عکسش را در اتاق سپیده دیده بوم فقط کمی  رنگ پریده به نظر می رسید

با تکان دستش به خود امدم –بله ؟

لبخندی زد وگفت:چرا چند دقیقه اس  به  من زل زدین؟انگار منو میشناسین اما من تا حالا ندیده بودمتون؟

خودم را روی  کاناپه رها کردم وگفتم:نه ببخشید یهو سرم درد گرفت

لیوان آبی به دستم داد وگفت:اسمتون مرجان بو دوست سارا درسته؟

-بله 

-خب مثل اینکه  بامن کار مهمی داشتین؟کمکی  ازم بر میاد؟

-راستش  من جز اسمتون از شما چیزی نمی دونم فقط بررام عجیبه عکستون رو تو اتاق سپیده دوستم  دیدم

ابروانش را در هم کشید و رویش ررا برگرداند-سپیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون احمق دوست شماست؟

دستپاچه  شدم  وگفتم:چطور بگم من از طریق  سپیده ،با سارا  اشنا شدم تو جشن سپیده میشه یه  سوا بپرسم البته میدونم شما حال مساعدی ندارین اما من مجبوررم بپرسم چون بلا  تکلیفم زندگیم رو هواس.

با کلافگی گفت:من که چیزی از حرفات  نفهمیدم حا لا من چیکار باید کنم هرر  چی  میخوای بدونی بپرس به خاطر سارا کمکت میکنم

-راستش  من میخوام راجع به دایی سپیده بدونم

با بهت و ناباوری به من زل زد  وبا صدای لرزانی  گفت:سیاوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نگران شدم دستانش را در دستم گرفتم به آرامی شروع به گریه کرد.یا ناراحتی پرسیدم:من منظوری نداشتم به خدا نمیدونستم انقدر اذیت میشی خواهش میکنم  گریه نکن  من الان میرم

سپس کیفم را به سرعت برداشتم خواستم بروم که  به آرامی گفت:نه.......حق نداری بری.......باید همه ماجرا رو بهم بگی.......سیاوش......اون دروغگوی نامرد که همه زندگیمو  به بازی  گرفت ...با اون  چکار داری؟

-هیچی....فقط موضوع اینه  که حدود  یک سالی میشه با  هم دوستیم .قراره ازدواج با هم گذاشتیم  قراره بیاد....

مهشید پوزخندی زذ وگفت:چه خوش خیالی دختر......حتما بهت امید واهی داده

اشکهایم سرازیر شد جلوی مهشید زانو زدم دستانش را در دستهایم گرفتم:تو رو خدا هرر چی میدونی به منم بگو  اون همه زندگیمه میخوام  تکلیفم روشن شه

نگاه  مهربانی انداخت وگفت:اروم باش تا  برات بگم

به طرف  کمدش رفت آلبوم بزرگی را برایم اورد .شروع به نشان دادن عکسها کرد.

-خوب نگاه کن این عکسای جشن نامزدیه من و سیاوشه

با ناباوری به عکسها خیره شده بودم سیاوش در کنارر مهشید ایستاده بود ژست های  مختلفی گرفته بود سپیده وسارا  هم در عکسها  حضور داشتند

..

-یعنی شما با هم نامزدین؟

-قبلا  بودیم اما حالا نه..........

-چرا؟چی شد؟

در همین  حین  صدای تق تق در به گوش رسید و  مهشید با دستپاچگی البوم را  زیر تخت  پ

نهان کرد.دستش را به علامت سکوت بالا برد.مادرش بود که برایمان میوه اورده بود بعد از

اینکه رفت مهشید گفت:کم مونده بود  بفهمه میتونه  میوه رو بده زری خانوم بیاره اما  میخواد

ببینه ما چه میکنم طفلک همش  نگرانه من دوباره یاد سیاوش نیفتم البومو میدید بیچاره بودم فکر کرده همه رو سوزوندم از سیاوش متنفره هم مامی  هم بابا.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 14:32 توسط نازنین مریم |

اینم دختر شایسته البته از نظر اسلامیش جالبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:55 توسط نازنین مریم |