-مثل اینکه حالت خوب نیست عزیزم اتفاقی افتاده؟![]()
-نه..چطور ؟سرم درد میکنه![]()
-الهی چرا گلم؟خب مواظب خودت باش میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم
-نه.حوصله ندارم خیلی دلت میخواد بری تنها برو
-اوه .اوه درست شنیدم همیشه تو اصرار به بیرون رفتن داشتی مرجان چته؟ناز میکنی؟
-نه...راحتم بزار خودت برو حالم بده میفهمی خداحافظ![]()
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم تلفن را قطع کرد م و از پریز کشیدم جتی از صدایش بوی دروغ و ریا احساس میکردم دلم میخواست با نازین دردودل کنم اما نازنین برای تحصیل به شیراز رفته بود او نیز کنارم نبود شدیدا احساس تنهایی میکردم چون نمیتوانستم با کسی در میان بگذارم![]()
به کلاس کنکور نمی رفتم در اتاقم موسیقی گوش میدادم و غصه میخوردم بعضی مواقع از فرط گریه خوابم میبرد مادرم به شدت نگرانم شده بود و اصرار داشت پیش روانشناس بروم تصور میکرد به خاطر عدم موفقیت در کنکور افسرده شدم.با اینکه سیاوش به من دروغ گفته بود با احساساتم بازی کرده بود اما این دل لعنتی ام هنوز دوستش داشت.![]()
