-مثل اینکه حالت خوب نیست عزیزم اتفاقی افتاده؟![]()
-نه..چطور ؟سرم درد میکنه![]()
-الهی چرا گلم؟خب مواظب خودت باش میای بریم بیرون یه هوایی بخوریم
-نه.حوصله ندارم خیلی دلت میخواد بری تنها برو
-اوه .اوه درست شنیدم همیشه تو اصرار به بیرون رفتن داشتی مرجان چته؟ناز میکنی؟
-نه...راحتم بزار خودت برو حالم بده میفهمی خداحافظ![]()
بدون اینکه منتظر جوابش بمانم تلفن را قطع کرد م و از پریز کشیدم جتی از صدایش بوی دروغ و ریا احساس میکردم دلم میخواست با نازین دردودل کنم اما نازنین برای تحصیل به شیراز رفته بود او نیز کنارم نبود شدیدا احساس تنهایی میکردم چون نمیتوانستم با کسی در میان بگذارم![]()
به کلاس کنکور نمی رفتم در اتاقم موسیقی گوش میدادم و غصه میخوردم بعضی مواقع از فرط گریه خوابم میبرد مادرم به شدت نگرانم شده بود و اصرار داشت پیش روانشناس بروم تصور میکرد به خاطر عدم موفقیت در کنکور افسرده شدم.با اینکه سیاوش به من دروغ گفته بود با احساساتم بازی کرده بود اما این دل لعنتی ام هنوز دوستش داشت.![]()
تقدیم به نسیم گلم ودوستان عزیزم که اصرار داشتن بقیه با داستانو بنویسم منم علی رغم مشغله زیاد این قسمتو تقدیمتون کردم سعی میکنم سریعتر پایان داستان مرجان دوست نازنینمو بنویسم
قسمت ۴۴"
- من نمیفهمم دلیل این کارا چیه:؟گیج شدم میشه از اول برام توضیح بدی؟![]()
سرش را پایین انداخت دستش را بر پیشانی اش گذااشت با صدای ضیفی گفت:نه.....اصلا سرم درد میکنه دوس ندارم خاطرات تلخمو دوباره تکرار کنم .به سارا زنگ میزنم ازش میخوام همه چیزو از اول برات تعریف کنه اون ازاول تو همه جریان ما بود
- پس یه لطفی میکنی شماره سارا رو بدی راستشاون شب انقد عجله کردم تنونستم ازش شماره ای داشته باشم
بعد از گرفتن شماره به سرعت از انجا خارج شدم احساس ضعف شدیدی داشتم با اژانس خودم را به خانه رساندم .
ماه مهر فرا رسیده بود.مادر اصرار داشت مرا در کلاس کنکور ثبت نام کند من با بی میلی پذیرفتم از همان هفته کلاسهایم شروع می شد من بی حوصله فقط دنبال فرصتی بودم که به سارا تلفن کنم مادر به رفتارهایم دقیقتر شده بود وهمین باعث میشد حواسم را بیشتر جمع کنم غروب که مادر برای خرید از خانه خارج شد به سارا تلفن زدم و از او خواستم تا فردا صبح همدیگر را در پارک ببینیم او همه با استقبال پذیرفت.صبح به بهانه ی کلاس از خانه خارج شدم ونزد سارا رفتم با گرمی با من احوالپرسی کرد.کمک کم بحث را به مهشید کشاندم
- نمی دونم مهشید همه جریانو برات گفت راجع به خودش سوالای من سیاوش...........
- اره عزیزم دیشب بهم زنگ زد وگفت که همه جریانو برات تعریف کنم
- واقعا ممنون میشم دلم طاقت نداره زودتر همه رو خودت تعریف کن منم فقط گوش میدم![]()
- باشه عزیزم من و مهشید تو کلاس کنکور با هم اشنا شدیم هر دو برای پزشکی میخوندیم از اونجایی که مهشید دختر زیبا و ثروتمند صد البته خوش برخورد بود بین بچه ها طرفدار زیاد داشت من دوس داشتم باهاش رابطه صمیمی داشته باشم که مهشید تو دستیمون با گرفتن جزوه شیمی من پیشقدم شد.روز بروز با هم صمیمیتر میشدیم طوریکه به رفت وامد خانوادگی منجر شد تو جشن تولد من بود که سپیده وخانوادش هم دعوت بود ن همونجا بود که سپیده با دیدن مهشید در موردش کنجکاوی زیادی می کرد وسعی داشت به مهشید نزدیک شه واسه تولد خودش با اصرار مهشید رو هم دعوت کرد ما هم وقتی رفتیم تو مهمونا دایی سپیده یعنی سیاوش هم حضور داشت .مهشید رفتار همیشگی خودشو داشت اما سیاوش رفتارش هیجانی بود یه جوری همش سعی داشت از خودش و کاراش تعریف کنه وقتی هم که فهمید کار پدر سپیده هم ساخت وسازه اصرار کرد از نزدیک با پدرش اشنا شه مهشید هم ترتیب اشنایی شون رو داد با لاخره بعد از مدتی اشنایی سیاوش و پدر مهشید توی یخ پروژه ویلا سازی تو شمال با هم شریک میشن رابطه شون صمیمانه تر میشه طوریکه سیاوش پاش به خونه ی مهشید باز میشه بالاخره علاقه ی خودشو توسط سپیده با مهشید در میون میزاره مهشید هم که دیگه حالا نسبت به سیاوش حس خوبی پیدا کرده بود همینطور اعتماد پدرشو میدید به سیاوش جواب مثبت میده وبا هم دوستی صمیمی پیدا میکنن بعد 2 ماه با هم بطور رسمی نامزد میشن ![]()
- جشن مفصلی هم گرفتن که منم بودم قراره عروسی واسه 3 ماه بعد ش بود که تو همون مدت که همه تو تدارک مراسم عروسی بودن سیاوش همراه نامزد سپیده سیاوش شادابی که معاون شرکتم تو پروزه های سیاوش بود تو همون پروژه ویلاسازی شمال سر بابای مهشید کلاه میزارن و سهمشو بالا میکشن که بعد متوجه شدیم از اول واسه بابای مهشید نقشه کشیده بودن بابای مهشیدم رسما نامزدی رو بهم زد حتی از دست سیاوش و شرکتش شکایت کرد اما تنونست چیزیو ثابت کنه خیلی کار کشته بودن خلاصه که مهشید از اونجاییکه سیاوشو خیلی دوس داشت نتونست این موضوع رو قبول کنه همون روز که این خبرو شنید کلی قرصخوره بود خودکشی کنه که خداروشکر به موقع نجاتش دادن اما کارش به روانپزشک کشید الان 5 ماهه که افسردگی شدید داره البته این یک ماه اخیر بهتر شده ولی من بازم براش نگران اخه میگه هنوزم سیاوشو دوس دارم باورم نمیشه اون به خاطرثروت بابام فقط منو میخواست
- لحظاتی به فکر فرو رفتم هضم حرفهای سارا برایم سخت بود.یعنی درست زمانیکه سیاوشبرای یک هفته به شمال رفته بود ومن بی خبر بودم منشی شرکت مرا مهشید نامیده بود این اتفاقات افتاده بود یعنی سیاوشبل داشتن نامزد رسمی با من دوست شده بود؟چرا سپیده چیزی به من نگفته بود؟همه رفتار سیاوش نقش بازی کردن بود؟من این وسط چه نقشی داشتم؟![]()
- سارا شانه ام را تکان دادوگفت:مرجان عزیزم حالت خوبه؟![]()
- -نمیدونم...........راستش گیجم سارا
- اشکهایم امانم را بریده بود![]()
- سارا یعنی سیاوش انقدر پسته.......مگه من چه گناهی کردم که منو بازی داد؟سپیده ی بی شعور چرا چیزی به من نگفت؟بگو چرا جفتشون دوس نداشتن باهات اشنا شم کثافت ها............![]()
-عزیزم منم اون موقع که اینکارو با عزیزترین دوستم کرد و ابروی منم بردن ازشون متنفرم حتی تو مراسماشون به اجبار خانوادم میرم اونا هم از من خوششون نمیاد چون دستشون واسه من رو شده![]()
سرم از درد داشت میترکید .نفرت وجودم را گرفته بود.خدایا یک انسان چقدر می تواند دروغگو وشیاد باشد که همه را انقدر راحت فریب دهد.از سارا تشکر کردم وشماره خودم را به او دادم دوست داشتم بیشتر با او در ارتباط باشم او مرا از نادانی ام اگاه کرده بود.فکر اتنقام رهایم نمیکرد.به خانه که رسیدم نیم ساعتی نگذشته بود که سیاوش زنگ زد.![]()
بعد از قطع تماس نمی دانستم فردا می خواهم به کسی که قرار است اولین بار به دیدارش بروم چه بگویم؟چرا انقدر صدایش گرفته بود؟![]()
وهزاران چرای دیگر که تا صبح در سرم چرخ می خورد. هملن موقع بود که مادر گفت یکی ا
ز همکاران پدر برای پسرش فردا بعداظهر ساعت 5 برای خواستگاری می آیند. کلی داد و
بیداد کردم نمی دانستم چکار کنم
.کلی عجز وناله کردم تا مادر رضایت داد قرار را به تعویق
بیندازد.بیچاره مادرم که گمان می کرد به خاطر شکست در کنکور دیوانه شدم و حال خوبی
ندارم به همین علت ملاحظه ی مرا می کرد. هر طور بود تا ساعت 5 خودم را به خانه ی
مهشید رساندم.با اینکه در باره تمام موضوعات با نازنین مشورت می کردم اما نمی دانم چرا
اینبار چیزی بروز ندادم.
بالاخره به پلاک 12 رسیدم .یک خانه ی ویلایی بسیار بزرگ در یکی از
بهترین مناطق تهران از وضع ظاهری خانه مشخص بود که صاحبش فرد ثروتمنددی باید
باشد. زنگ را که زدم خدمتکارشان در را باز کرد.حیاط بزرگ و بی نظیری که بی شباهت به
باغ نبود.
با راهنمایی خدمتکار به داخل رفتم پذیرایی بسیار مجللی بود طوریکه زرق و برق
خانه شان آدم را می گررفت.درست بود که خودم در خانواده ی مرفهی بزرگ شده بودم اما
ثروت آنها چند برابر ما بود خانه شان بی شباهت به قصر نبود.دکور بسیار زیبایی داشت .همه
چیز با نظم خاصی چیده شده بود.دقایقی منتظر ماندم تا خانم میانسالی با سرو وضعی آ
راسته به سراغم آمد.با خوشررویی مرا به نشستن دعوت کرد.
-خوش اومدی دخترم مهشید جان بالا تو اتاقشه
-ممنون خانوم میتونم برم پیشش
-البته عزیزم اما این شربتو میل کن حالا وقت زیاده
-جرعه ای از شربت نوشیدم و با هیجان گفتم:راستشو بخواین من عجله دارم اگه میشه زودتر میخوام برم پیش مهشید جون
-خواهش میکنم عزیزم فقط یه چیزی میدونین که مهشید این روزا حالش خوب نیست خبرای هیجانی بهش ندین لطفا حواستون باشه
-چشم حتما خیالتون راحت
خدمتکار مرا به اتاق مهشید راهنمایی کرد .مادر مهشید که زن مهربانی بود ارزو کردم مهشیدد هم مثل مادرش خونگرم و مهربان باشدتا راحت حرفهایم را بگویم.![]()
به ارامی در زدم و با بفرمایید مهشید وارد شدم.پشت من کنار کتابخانه ایستاده بود کتابی در دست داشت.
-سلام مهشید جان
چقدر چهره اش بررایم آشنا بود.کمی در چهره اش دقیق شدم.سریعا به خاطر اوردم همان دختر زیبایی که شب قبل عکسش را در اتاق سپیده دیده بوم فقط کمی رنگ پریده به نظر می رسید
با تکان دستش به خود امدم –بله ؟![]()
لبخندی زد وگفت:چرا چند دقیقه اس به من زل زدین؟انگار منو میشناسین اما من تا حالا ندیده بودمتون؟
خودم را روی کاناپه رها کردم وگفتم:نه ببخشید یهو سرم درد گرفت
لیوان آبی به دستم داد وگفت:اسمتون مرجان بو دوست سارا درسته؟
-بله
-خب مثل اینکه بامن کار مهمی داشتین؟کمکی ازم بر میاد؟
-راستش من جز اسمتون از شما چیزی نمی دونم فقط بررام عجیبه عکستون رو تو اتاق سپیده دوستم دیدم
ابروانش را در هم کشید و رویش ررا برگرداند-سپیده؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون احمق دوست شماست؟![]()
دستپاچه شدم وگفتم:چطور بگم من از طریق سپیده ،با سارا اشنا شدم تو جشن سپیده میشه یه سوا بپرسم البته میدونم شما حال مساعدی ندارین اما من مجبوررم بپرسم چون بلا تکلیفم زندگیم رو هواس.![]()
با کلافگی گفت:من که چیزی از حرفات نفهمیدم حا لا من چیکار باید کنم هرر چی میخوای بدونی بپرس به خاطر سارا کمکت میکنم
-راستش من میخوام راجع به دایی سپیده بدونم
با بهت و ناباوری به من زل زد وبا صدای لرزانی گفت:سیاوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نگران شدم دستانش را در دستم گرفتم به آرامی شروع به گریه کرد.یا ناراحتی پرسیدم:من منظوری نداشتم به خدا نمیدونستم انقدر اذیت میشی خواهش میکنم گریه نکن من الان میرم ![]()
سپس کیفم را به سرعت برداشتم خواستم بروم که به آرامی گفت:نه.......حق نداری بری.......باید همه ماجرا رو بهم بگی.......سیاوش......اون دروغگوی نامرد که همه زندگیمو به بازی گرفت ...با اون چکار داری؟![]()
-هیچی....فقط موضوع اینه که حدود یک سالی میشه با هم دوستیم .قراره ازدواج با هم گذاشتیم قراره بیاد....
مهشید پوزخندی زذ وگفت:چه خوش خیالی دختر......حتما بهت امید واهی داده![]()
اشکهایم سرازیر شد جلوی مهشید زانو زدم دستانش را در دستهایم گرفتم:تو رو خدا هرر چی میدونی به منم بگو اون همه زندگیمه میخوام تکلیفم روشن شه
نگاه مهربانی انداخت وگفت:اروم باش تا برات بگم
به طرف کمدش رفت آلبوم بزرگی را برایم اورد .شروع به نشان دادن عکسها کرد.
-خوب نگاه کن این عکسای جشن نامزدیه من و سیاوشه
با ناباوری به عکسها خیره شده بودم سیاوش در کنارر مهشید ایستاده بود ژست های مختلفی گرفته بود سپیده وسارا هم در عکسها حضور داشتند
..
-یعنی شما با هم نامزدین؟![]()
-قبلا بودیم اما حالا نه..........
-چرا؟چی شد؟![]()
در همین حین صدای تق تق در به گوش رسید و مهشید با دستپاچگی البوم را زیر تخت پ
نهان کرد.دستش را به علامت سکوت بالا برد.
مادرش بود که برایمان میوه اورده بود بعد از
اینکه رفت مهشید گفت:کم مونده بود بفهمه میتونه میوه رو بده زری خانوم بیاره اما میخواد
ببینه ما چه میکنم طفلک همش نگرانه من دوباره یاد سیاوش نیفتم البومو میدید بیچاره بودم فکر کرده همه رو سوزوندم از سیاوش متنفره هم مامی هم بابا.
داشتم اماده میشدم که بروم سیاوش می خواست مرا برساند به اتاق سپیده بررای تعویض لباس رفتم توجهم به قاب عکسی که روی میز سپیده بود جلب شد سیاوش در بین سپیده و دختر دیگری که برایم اشنا نبود ایستاده بود .دختر چهره بسیار زیبا و جذابی داشت.هر سه لبخند به لب داشتند.
خیلی کنجکاو بودم بدانم کیست اطمینان داشتم که در بین مهمانان حضور نداشت.با صدای سیاوش با عجله مانتویم راپوشیدم و به طرف در راه افتادم سارا به طرفم امد وخواست خداحافظی کند. وقتی که با هم دست داددیم چیزی را کف دستم گذاشت و چشمکی زد. با اینکه نمی دانستم چه بود به سرعت در جیب مانتویم گذاشتم.در بین راه حرف زیادی بینمان رد وبدل نشد.به خانه که رسیدم مادر با نگرانی پرسید:چرا انقدر دیر اومدی کی رسوندت؟
-گفتم نگران نباش پدر سپیده منو رسوند.
به سرعت به اتاقم رفتم با کنجکاوی جیب مانتویم را جستجو کردم تکه کاغذی بود .شماره ی موبایلی را نوشته بود زیرش با خط درشت نوشته بود: مهشید مهر آفرین
مهشید که بود؟چرا سارا شماره ی او را به من داده بود.چه نسبتی با سپیده و سیاوش داشت؟ اصلا سارا او را از کجا می شناخت؟
تصمیم گرفتم هر طور شده با ان شماره تماس بگیرم واطلاعات بیشتری کسب کنم.
تا صبح به این سوالات واحتمالات فکر میکرد. حدود 10 صبح بود که به سرعت شماره را گرفتم بعد از چند بوق ممتد خانم نسبتا مسنی پاسخ داد:-بله ......بفرمایید
یکباره ترسیدم وقطع کردم دوباره شماره را گرفتم.دوباره همان صدا بود:-الو.......چرا حرف نمیزنید
با صدای لرزانی گفتم":الو.......سلام ببخشید می تونم با خانم مهشید مهرآفرین صحبت کنم
-مهشید؟ ------شما؟
-من دوستشون هستم کار مهمی باهاشون دارم
-مطلعین که.......مهشید مدتیه حال روحیه مساعدی نداره بیشتر مواقع خوابه چند لحظه منتظر باشین ببینم بیدار شده یا نه؟
-ممنون خانم
نمی دانستم باید به مهشید چه می گفتم به دختری که جز اسمش ورابطه مبهم با سپیده و سیاوش چیز زیادی نمی دانستم.
دقایقی طول کشید سپس صدای ظریف دختری به گوشم رسید:-بله... من مهشیدم .بفرمایین
با تردید گفتم:مهشید خانم سلام ....من مرجانم شماره تونو یکی از دوستاتون به من داده
-خب...کدوم دوستم میشه بیشتر توضیح بدین؟
-سارا
کمی فکر کرد و گفت:سارا؟یعنی دختر عموی سپیده
با خوشحالی گفتم:بله...اتفاقا سپیده هم دوست منه کار مهمی باهاتون دارم میتونم حضوری ببینمتون
-اگه شماره ی منو سارا بهت داده که من بهتون اطمینان میکنم ایرادی نداره
-خب پس می تونیم تو یه کافی شاپ یا پارکی جایی قرار بزاریم هر جا که شما راحترین
تک سرفه ای کرد وگفت:متاسفم.....من نمیتونم از خونه بیرون بیام حس وحال خوبی ندارم بهتره شما بیاین خونه ما میخواین ادرس منو یادداشت کنین
به سرعت ادرس را یادداشت کردم و کلی تشکر کرد در اخر گفت یادتو باشه به خاطر سارا بهتون اطمینان کردم.
-خیالتون راحت .پس من فردا 5 بعدظهر مزاحم میشم
این پست تقدیم میکن به نسیم ولادن جونم
برای همه ی بچه های کلاس بسیار سخت بود خصوصا اینکه 4 سال درآن مدرسه با هم بودیم وترک آن مدرسه با تمام خاطراتش برای همه سخت بود و در این میان شادتراز همه سپیده به نظر می رسید.
چون درست 2هفته بعد عروسی اش بود انگار فقط منتظر بود این مقطع را سپری کند.روز جمعه قرار شد من وسیاوش به همراه نازنین وآرمین به کوه برویم.هر لحظه ی بودن با سیاوش بهترین لحظات عمرم بود.دوست داشتم زمان متوقف شود ومن بدون دغدغه در کنار سیاوش باشم .زمانیکه آرمین و سیاوش برای خرید تنقلات من ونازنین را تنها گذاشتند.
-مرجان یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟
-نه بپرس این لوس بازیا چیه؟
نازنین با تردید پرسید:چرا..........سیاوش ازت خواستگاری نمیکنه یعنی نمیخواد موضوع رو با خانواده مطرح کنه نزدیک یکسال از آشناییتون می گذره اما اون هیچ اقدامی نمیکنه این عجیبه......
ناگهان غمی سنگین بر دلم فشرده شد لحظاتی به حرفهای نازنین فکر کردم .به نازنین وآرمین فکر کردم راستش حس حسادت داشتم آنها با خیال راحت در کنار هم قدم می زدند بدون هیچ دغدغه ای آنها رسما به یکدیگر تعلق داشتند اما من وسیاوش چطور؟
در افکار خود غرق بودم که سیاوش بسته ی چیپسی به طرفم گرفت وگفت:-نبینم گرفته باشی خانمی؟
با لبخند چییسی را برداشتم گفتم:سیاوش
-جانم بگو
-میخواستم راجع یه مسئله مهم حرف بزنم
-خب بگو عزیزم سراپا گوشم
نازنین وآرمین برای ما دستی تکان دادند وقدم زنان به سویی رفتند.
لحظاتی به رفتن آن دو خیره شدم با تکان سیاوش به خود آمدم.
-حواست کجاست بفرمایید حرفاتونو بزنین
-مگه تو منو دوس نداری؟
-خب معلومه که آره کوچولو
-پس چرا منو بلاتکلیف گذاشتی؟
متعجب پرسید:-چی؟...........من تا اونجا که یادمه به همه ی سولات جواب دادم منظورت چیه؟
-منظور من آینده مون ،ازدواج چه میدونم خواستگاری تا آخر عمر نمی دونیم دور از چشم خانواده هامون دوست بمونیم
سیاوش قهقهه ای سر داد وگفت:حالا کو تا ازدواج؟ ما که مشکلی نداریم راحتیم
-یعنی چه؟ این مدت هم درست نبوده من بدون اطلاع والدینم با تو بودم از آرمین یادبگیر .ببین من یه دخترم موقعیتم با تو فرق میکنه درک کن سیاوش
سیاوش دستانش را به علامت تسلیم بالا برد وگفت:تموم شد حالا به منم مهلت میدی از خودم دفاع کنم؟
ببین مرجان من هنوز آمادگی ازدواج ندارم این مدت که خوب بود با هم بیشتر آشنا شدیم برای خودت بهتره
-یعنی بازم ادامه بدیم یکسال شناخت کافی نبوده؟من انتخابمو کردم تو رو خوب شناختم .درسمم که تموم شد مطمئنم با موقعیت تو اگه اقدام کنی والدینم مخالفت نمیکنن واسه اونا نظر من مهمه
با نزدیک شدن نازنین وآرمین حرفهایمان نیمه کاره ماند.آن روز با دلخوری از یکدیگر جدا شدیم.من همه ی صحبتهایمان را با نازنین در میان گذاشتم .نازنین خواست هرچه زودتر تکلیفم را با سیاوش روشن کنم
هفته ی دیگر عروسی سپیده بود.با سیاوش به خرید رفتم ولباس زیبای نقره ای رنگی خریدم..
-نه ولی من به شرکت زنگ زدم منشی گفت سیاوش با تو ونامزدت ومهشید شمال هستین.
سپیده متعجبانه پرسید:مهشید؟...........شاید خانم رضوانی خبر نداشته وگرنه ما کجا دایی کجا؟من که ازش خبری ندارم
با نگرانی پرسیدم:مطمئنی؟پس یعنی کجاست ؟من نگرانم
-بی خیال هر جا هست داره خوشه اون بهش بد نمی گذره
ازشدت خشم دوست داشتم سپیده که با خونسردی جواب من را میداد خفه کنم اعصابم کاملا بهم ریخته بود.به سرعت از انجا دور شدم.مثل همیشه گیج شده بودم.به خانه که رفتم به اصرا مادر کمی سوپ خوردم .سریعا به سراغ تلفن رفتم انتظار داشتم باز هم خاموش باشد اما ناگهان صدای سیاوش در گوشم طنین انداز شد:-بله بفرمایید
-سلام سیاوش جون خودتی؟
با خونسردی گفت:ببخشید شما؟
با دلخوری گفتم:خب منم دیگه مرجان باید هم نشناسی
-شرمنده خانم محترم من شما رو به جا نمیارم
دیگر حسابی کفری شده بودم با عصبانیت گفتم:اصلا حوصله ی شوخی ندارم مسخره بازی رو تموم کن
با لحن خشنی پاسخ داد:-عرض کردم همچین کسی رو نمی شناسم لطف کنید دیگه مزاحم من نشین
سپس صدای بوق ممتد گوشم را آزرد.قطره ی اشکی بر پهنای صورتم چکید.بعد از 1 هفته بی خبری این برخورد سر دوعجیب مستحق من نبود.دقایقی بعد همه چیز را به نازنین گفتم او مثل همیشه دلداری ام داد.
صبح بعد خسته و دلمرده تر از همیشه با نازنین به مدرسه رفتیم. بعد از زنگ مدرسه با نازنین به سمت خانه می رفتیم که صذای بوق ممتد ماشینی توجهمان را جلب کرد.انگار خواب می دیدم اما سیاوش بود با خوشحالی به طرفش رفتم اما به نگاه همه ی کابوس این یک هفته به سراغم آمد خصوصا تلفن دیروز وحرفهای سیاوش به یکباره شوقم را از دست دادم دست نازنین را کشیدم وبا سرعت دویدیم نمی توانستم با سیاوش روبرو شوم .سیاوش با ماشین بدنبالمان می امداما ما همچنان بی اعتنا به راهمان می رفتیم دودل بودم نمی دانستم چکار باید کنم با اینکه هنوز از ته دل دوستش داشتم اما غرورم اجازه نمی داد رفتار بچه گانه اش را نادیده بگیرم.
با نازنین منتظر تاکسی بودییم که جلوی پایمان ترمز کرد.لبخند کودکانه ای زد وگفت:خانم ها بفرمایین سوار شین.مرجان تو که انقدر لوس نبودی اگه نیای دیگه نه من نه تو برای همیشه میرم
فکر اینکه سیاوش برای همیشه تنهایم بگذارد ذهنم را درگیر کرد نازنین هم گفت مرجان برو عاقلانه ومنطقی حرفاتو بزن .سپس او رفت.
با تردید سوار ماشینش شدم بوی ادکلن همیشگی اش مشامم را نوازش کرد.
- سلام خانمی می بینم که دیگه سیاوش جونتو تحویل نمیگیری؟
نگاهم را به سمت خیابان دوختم با لحن محزونی گفت:جواب سلا که دیگه واجبه؟
- خب سلام که چی؟
-اها این شد یه چیزی حلا بگو ببینم چت شده؟ راستی دلم خیلی برات تنگ شده بود عزیزم
با قیافه ای حق به جانب گفتم:کاملا مشخصه......خیلی برات مهمه که چم شده؟واسه همینه که 1 هفته بی خبر میذاری میری شمال در ضمن مگه شما منو میشناسین؟دیروز که مزاحم بودم حلا شدم عزیز؟
سیاوش سخت در فکر فرو رفت وگفت:اجازه بده به من تک تک سوالاتو جواب میدم.
خانم اردکانی مشغول صحبت با تلفن بود.بعد از قطع تلفن پرسید:چیزی شده مرجان ناراحت به نظر میای؟
-ناراحت ........نه فقط یه سوای ازتون داشتم این حقیقت داره که آقای شریفی میخوان از اینجا برن؟
خانم اردکانی با ناراحتی گفت:متاسفانه بله میخوان برن شیراز شهر خودشون.
-شیراز؟اصلا چرا یکدفعه این تصمیمو گرفتن؟
-راستش به منم چیزی نگفت دلایل شخصی داره ولی من به یه موضوعی شک دارم
نازینن با کنجکاوی پرسید:چه موضوعی؟
خانم اردکانی نگاهی به من انداخت وگفت:درست همون روزی که تورو بعد از کلاس خواسته بود یادته؟بعد از اینکه صحبتتون تموم شد خیلی ناراحت وگرفته به نظر می اومد.هرچی دلیلشو پرسیدم چیزی نگفت اما دو روز بعد گفت میخوام استعفا بدم برم شیراز.
.بهش گفتم بیشتر فکر کنین بچه ها تدریس شما رو دوست دارن عادت کردن زیست رو با شما یاد بگیرن .قبول کرد چنروز بیشتر روش فکر کنه بعد به من تصمیم نهایی شو بگه.
اما درست بعد از اینکه سپیده اون مسخره بازی رو راه انداخت تو تصمیمش مصر شد وبه من گفت دیگه تحمل اینجا رو نداره .به هر حال با اینکه موافق نبودم ولی به خاطر راحتی خودش رضایت دادم مثل اینکه دایی اش تو شیراز یه دبیرستان غیرانتفاعی داره قراره اونجا تدریس کنه
بعد از تشکر از خانم اردکانی داشتیم از دفتر خارج می شدیم که پرسید:راستی مرجان. اون روز بین تو وآقای شریفی حرف خاصی رد وبدل نشد که ربطی به این موضوع داشته باشه؟
- نه اصلا............در مورد وضع نمرات ودرس من بود همین.
سریعا از دفتر خارج شدیم. اصلا انگار از درودیوار برایم بد می بارید.رفتن شروین. بی خبری از سیاوش.ودر آخر استعفای ناگهانی آقای شریفی.
حسابی گیج وعصبانی بودم.پنج شنبه بعد از اتمام مدرسه نازنین با نگرانی پرسد:مرجان من نمی دونم به سعید چی بگم خجالت میکشم
-نمی دونم ولی باید تلاشتو کنی تا منصرف شه من دلم روشنه حتما موفق میشی
به خانه که رفتم خاله میترا وشوهرش (پدرومادر شروین) به خانه مان آمده بودند.مادر آنها را برای شام دعوت کرده بود. بسیار سرد و رسمی با من برخورد می کردند.مادر به آشپزخانه صدایم کردوبه آرامی گفت:از رفتار میترا عصبانی نشو اون به خاطر رفتن شروین ناراحتن خالت میگه اگه مرجان بله رو می گفت شروین این تصمیمو نمی گرفت به هر حال تو سعی کن باهاشون خوب رفتار کنی.
من مثل همیشه با خاله برخورد کردم اما او بیشتر با مادر حرف میزد وبه من بی توجهی می گرد.اهمیتی ندادم چون افکارم بسیار مغشوش بود. چند روزی بود انگار چیزی را گم کرده بودم وآن سیاوش بود بسیار نگرانش بودم.
صبح جمعه بود ومن بیشتر از همیشه می خوابیدم ساعت حدود ۱۰ صبح بود که با صدای زنگ تلفن بیدار شدم.نازنین بوددر صدایش خوشحالی موج میزد.
-مرجان چرا صدات گرفته هنوز خوابی تنبل؟
-تو چته کله ی صبح با خوشحالی زنگ زدی خبریه؟
-خبر خوب.......بالاخره سعید رو از رفتن منصرف کردم
-جدی میگی باریکلا به تو............چطوری؟
-خب دیگه ماییم دیگه با یه زبون چرب ونرم وکلی عجز وناله راضیش کردم گفتم این موضوع نباید انقدر رو خانوادت تاثیر بذاره گفتم مامانت گناه داره واز این حرفها
گفت چون شما گفتین روش فکر میکنم کلی هم از بی وفایی من گفت منم گفتم از علاقه اش خبر نداشتم.خلاصه همون شب سمیرا زنگ زد وبا خوشحالی گفت سعید یه دسته گل وروسری واسه مامانش خریده وگفته از رفتن منصرف شده.سمیرا هم کلی تشکر کرد وگفت مامان همش دعات میکنه.
با ناراحتی پرسیدم:حالا می خواین چیکار کنین؟
- نمی دونم دیگه مغزم کار نمی کنه من وبابا هرچقدر با سعید حرف زدیم به خرجش نرفت که نرفت.
نازنین که در این بین ساکت بود پرسید:سمیرا به نظرت سعید حاضره با من صحبت کنه شاید بتونم نظرشو عوض کنم .
در چشمان سمیرا برق شادی درخشید دستان نازنین را به گرمی فشرد وگفت :یعنی واقعا این کارو میکنی؟من مطمئنم سعید حرف تو رو قبول میکنه توروخدا سعی ات رو بکن .
نازنین بعد از دقایقی فکر گفت: -خب من 5 شنبه بعداظهر وقتم آزاده چون آرمین رفته اصفهان ماموریت داره. من تو کافی شاپ بارون منتظرشم یادت نره بگی ها.
بعد از پایان مدرسه دست نازنین را کشیدم تا سریعا به کوچه برسم من بتوانم سیاوش را ببینم اما هر چقدر نگریستم اثری از سیاوش نبود .فقط نامزد سپیده به دنبالش آمده بود.
سپیده اظهار بی اطلاعی می کرد. ناراحت و بی حوصله به خانه رفتم و حدود یک ساعتی خوابیدم .بیدار که شدم تصمیم گرفتم به سیاوش زنگ بزنم .دلم برایش تنگ شده بود. به موبایلش زنگ زدم خاموش بود.
دفعه ی قبل شماره ی شرکتش را از خودش گرفته بودم بنابر این به شرکتش زنگ زدم .بعد از دقایقی خانمی که منشی شرکت بود گوشی را برداشت.منشی با من احوالپرسی گرمی کرد.طوریکه احساس کردم مرا می شناسد. سراغ سیاوش را گرفتم خنده ی کوتاهی کرد وگفت:مهشید خانوم شما که در جریان بودین آقای مهندس برای چند روز رفتن شمال ولی به من گفتن که شما هم همراهشون تشریف می برین؟
هاج وواج مانده بودم اما تصمیم گرفتم خونسردی خودم را حفظ کنم بنابراین گفتم: من حالم مساعد بود نبود نرفتم خدانگهدار.
گیج شده بودم اگر مهشید همان برادرزاده ی سیاوش بود به چه دلیل باید به همراه سیاوش به شمال می رفت.حس حسادت و کنجکاوی توام با هم در وجودم رخنه کرده بود.
به چه دلیل سیاوش در مورد سفرش چیزی به من نگفته بود. یعنی سپیده واقعا از سفر سیاوش بی اطلاع بود. به سرعت به سپیده زنگ زدم اما کسی گوشی را بر نمی داست. داشتم دیوانه می شدم .فردا صبح وقتی به همراه نازنین به مدرسه رفتم اثری از سپیده نبود .آن روز با آقای شریفی زیست داشتیم ومن طبق معمول بی حوصله بودم. آقای شریفی مثل همیشه نبود بسیار غمگین به نظر می رسید. بعدازتدریس از ما خواست برای لحظاتی سکوت کنیم وتا حرفش تمام نشده هیچ حرفی نزنیم.چون میخواست مطلب مهمی را به ما بگوید. از پشت میزش بلند شد وبه آهستگی شروع به قدم زدن کرد وگفت: من حدود 4 سال هست که تواین دبیرستان تدریس می کنم که این 4 سال جزء بهترین سالهای تدریس من بود به خصوص مقطع پیش دانشگاهی .دلمم می خواست بیشتر در خدمت شما باشم اما بدلیل مشکلاتی که اخیرا برام پیش اومده مجبورم که از اینجا انتقالی بگیرم....
با این حرف همهمه ای در کلاس برپا شد.هرکس چیزی می گفت.آقای شریفی به تنها کسی که توجه نمی کرد من بودم در صورتیکه همیشه هنگام تدریس توجه اش به من بود. نمی دانم چرا خودم را مقصر می دانستم تردید داشتم که رفتن آقای شریفی به من ارتباطی داشت یا نه.کلافه شده بودم.فرشته به نمایندگی از بچه ها از جا بلند شد وگفت: آقای شریفی شما بهترین دبیر این مدرسه هستین بچه ها همه از رفتن شما ناراحتن آخه مگه ما چکار کردیم اگه واقعا کاری کردیم همه ازتون عذرخواهی می کنیم
آقای شریفی لبخند تلخی زد وگفت: می دونم شما همه به من لطف دارید اما اصلا رفتن من ربطی به شما نداره گفتم که من برای خودم دلایل شخصی دارم از ابراز لطفتون ممنونم وفقط امیدوارم که دبیر جدید زیستتون خانوم عباسپور بتونن جای منو بلکه بهتر از من براتون پر کنن که حتما هم می تونن به هر حال هر بی احترامی وبی ادبی که از من دیدین هر برخورد بدی که باهاتون داشتم خلاصه اینکه حلالم کنین خدا نگهدارتون
آقای شریفی با آرامشی وصف ناپذیر قدم های محکمی بر داشت و از کلاس خارج شد.درهمین حین زنگ تفریح به صدا در آمد اما هیچکدام از بچه ها بر خلاف همیشه از کلاس خارج نشدند همه بهت زده به یکدیگر نگاه می کردیم . واقعا به آقای شریفی عادت کرده بودیم از سال اول دبیرستان تا الان دبیر زیستمان بود من به عنوان دبیر واقعا دوستش داشتم تدریسش عالی بود .من بدلیل صمیمیتی که با خانم اردکانی مدیرمان داشتم می خواستم جزئیات بیشتری از رفتن آقای شریفی بدان بنابراَین به همراه نازنین به دفتر رفتم.