تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن - قسمت سی وهفتم
دستنوشته های مریمی

-سیاوش خواهش میکنم جواب سوالامو بده داری دیوونم میکنی.

با لحنی جدی گفت: اولا یه خرده آرومترثانیا بذار بریم یه جای دنج همون کافی شاپ همیشگی همه رو برات میگم.

با موبایل سیاوش به خانه زنگ زدم وگفتم کلاس فوق العاده داریم.سیاوش سفارش قهوه وکیک داد.

جرعه ای از قهوه اش را در کمال آرامش نوشید وبا لحن مهربانی گفت:ببین خانومی من مجبور شدم برم شمال سفر کاری بود تفریحی نبود که.

-سپیده ومهشید هم مجبور بودن بیان سفر کاری مگه نه؟

-سپیده که با نامزد خودش رفت رامسر من رشت بودم اما قضیه مهشید چیه؟

-دروغ نگو منشیت گفت با اون رفتی شمال

-نه بابا مهشید قرار بود بیاد به خاطر مادربزرگش آخرم طفلک نتونست بیاد

-باشه اینا قبول اما موضوع اصلی اینه که چرا قضیه سفرت رو بهم نگفتی بی خبر دریغ از یه زنگ تلفن منم که جواب نمیدادی؟

-به خاطر اینکه روزیکه قرار شد برم شمال مدیر پروژه شمال زنگ زد شرکت گفت قرار جلو افتاده یعنی یه روز زدتر برای قرارداد باید میرفتم منم مجبوری قبول کردم هول هولکی وسایلمو جمع کردم حتی به خانواده هم نگفتم  بعدم تو راه با موبایلم شماره تو گرفتم آنتن نمیداد.اونجا انقدر سرم شلوغ بود وقت واسه سر خاروندنم نداشتم باور کن مرجان.

- پس ...قضیه تلفنم چی بود اینکه گفتی منو نمیشناسی؟

-اه...مرجان بس کن دیگه تو زنگ نزدی چون موبایلم خاموش بود من یادم نمیاد

عصبانی شدو وفریا د زدم:-دروغ نگو سیاوش من مطمئنم خودت بودی

با حرف من سیاوش هم عصبانی شد وبا لحن تندی گفت:ببین مرجان داری حوصلمو سر میبری بس کن دیگه دادگاه خانواده راه انداختی با این سوالای مزخرفت حلا هم پاشو بریم رستورانی چیزی وقت نهاره منم گرسنمه.

بدون کوچکترین حرفی رام ومطیع دنبالش رفتم...................................................

به رستوران که رسیدیم بدون اینکه حرفی بزند سفارش غذا داد سرم را پایین انداخته بودم به خاطر فریادی که بر سرم کشیده بود از دستش حسابی دلگیر بودم با دستش چانه ام  را بالا آورد وبه چشمانم زل زد وگفت:-معذرت میخوام که سرت داد زدم ببین عزیزم من از اینکه دیگران به خصوص تو به من شک داشته باشی متنفرم دوست ندارم کسی از من بازجویی کنه اینو خواهش میکنم درک کن مرجان

با صدایی بغض آلود گفتم:-اما من فقط........

دستم را گرفت وگفت:-خب دیگه بیا این بحث رو همینجا تمومش کنیم حلا فقط غذاتو بخور.

در حین غذا خوردن آنقدر شیرین زبانی کرد که همه ی دلخوریهایم از بین رفت.

بعد از اینکه مرا به منزل رساند خودش رفت.آن روز به من خیلی خوش گذشت.

صبح روز بعد ،بعد از اتمام کلاس من ونازنین به همراه سپیده سوار ماشین سیاوش که بدنبالمان آمده بود شدیم در راه سیاو ش که انگار خیلی سرحال بود مدام در حال شوخی با نازنین بود با اینکه نازنین خیلی مودب وسنگین رفتار میکرد اما سیاوش دست بردار نبود از نازنین سوال میکرد خاطرات بامزه اش را خطاب به نازنین تعریف میکردنمیدانم حس حسادت بود یا چیز دیگر اما اعصابم را بهم ریخت چون سیاوش کوچکترین توجهی به من نداشت اما تحمل کردم وبه رویم نیاوردم.

هنگام خداحافظی فقط با سپیده خداحافظی کردم وجواب سیاوش راندادم اما نازنین مودبانه تشکر کرد.

بعد از رفتن آنها نازنین گفت:این اداها چیه؟ چرا جواب خداحافطی شو ندادی؟؟؟؟

با لحنی کنایه آمیز گفتم:عوضش جنابعالی خوب از خجالتشون در اومدی

نازنین قهقهه ای زد وگفت:-خیلی لوس شدی مرجان دیگه به منم تیکه میندازی احمق من صمیمی ترین دوستتم این حرفا یعنی چی؟یه چیزه دیگه خداییش این سیاوش بر خلاف ظاهرش خیلی بامزه اس تازه شم خیلی هم به هم میاین حالا اخماتو وا کن ناز نازو.

به زور لبخندی زدم به خانه که رسیدم کسی نبود. نیم ساعتی از آمدنم نگذشته بود که پدرومادرم با چهره ای گرفته وارد خانه شدند.

با تعجب پرسیدم:کجا رفته بودین؟

مادر که انگار دل پری داشت به آشپز خانه رفت وجوابی به من نداد.اما پدر لبخندی زد وگفت:هیچی  دخترم رفته بودیم فرودگاه بدرقه ی شروین صبح پرواز داشت از او جا هم یه سر خونه ی خالت رفتیم حال خالت خوب نبود.

با حرف پدر انگاریک سطل آب بر سرم ریختند.باورم نمیشد شروین از ایران رفته بود اما من از روز پروازش خبر نداشتم.

خوب که فکر کردم درست یک ماه پیش بود که خود شروین این خبر را به من داده بود اما من بدست فراموشی سپرده  بودم. به آشپزخانه که رفتم با لحن گلایه آمیزی کفتم:مامان چرا به من نگفتین منم بیام فرودگاه؟

مادر که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت:دیشب خالت زنگ زد ماجرا رو گفت انگار کاراش زودتر درست شده امروزم بلیط داشته گفت شروین سفارش کرده به خاله اینا بگو فرودگاه نیان ولی من با خود شروین حرف زدم کلی اصرا کردم قبول کرد گفت فقط به شرطی که به مرجان چیزی نگید.

با ناراحتی گفتم:یعنی انقدر از من بیزار شده مگه من چیکار کردم؟

پدر دستی بر سرم کشید وگفت:نه دخترم خالت می گفت دلش نمیاد با مرجان خدا حافظی کنه تو خودتو ناراحت نکن عزیزم

بغض گلویم را گرفته بود به اتاقم رفتم وبنای گریستن گذاشتم به حد کافی دلم از دست رفتار سیاوش پر بود با حرفهای پدر در مورد شروین دیگر طاقت نیاوردم.

بعد از اینکه کمی آرام شدم به خاطر امتحان فردایم شروع به حل مسائل شیمی ام کردم که تلفن اتاقم زنگ زد. از آنجایی که من یک خط مستقل در اتاقم داشتم از این بابت راحت میتوانستم با سیاوش حرف بزنم.

گوشی را که برداشتم صدای سیاوش طنین انداز شد:سلام خانومی چطورین؟ از ما دلخور که نیستین؟

با دلخوری گفتم: جدا خیلی نگران دلخوری منی؟اگه انقدر برات مهم بود که کارایی نمیکردی که حرص منو در بیاری؟

-آخه نمیدونی وقتی حرص میخوری خوشگلتر میشی.جدی میگم

این بار خنده ام گرفت.سیاوش باز هم با یک تلفن توانست تمام دلخوری ام را از ضمیر دلم پاک کند.

حدود نیم ساعتی باهم صحبت کردیم.بعد از قطع تماس هر چه کردم نتوانستم حواسم را به درس جمع کنم.

براستی چند وقتی بود که اصلا هوش وحواسم طرف درس نبود.روزها مثل برق وباد سپری می شد من وسیاوش روز به روز با هم صمیمی تر می شدیم .فصل امتحانات آخر ترم فرا رسید.تمام امتحاناتم را با اعتماد به نفس ودلگرمی سیاوش سپری کردم بالاخره مقطع پیش دانشگاهی با تمام خاطراتش تمام شد وما فارغ التحصیل شدیم.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:24 توسط نازنین مریم |