بالا خره روز عروسی سپیده فرا رسید . نازنین وآرمین به همراه ما آمدند.نمی دانم چرا سیاوش آن شب اصلا حالش خوب نبود. در واقع سرحال نبود.طوریکه وقتی همه ی زوج های جوان با هم مشغول رقص بودند. هرچه نازنین وآرمین اصرار کردند سیاوش مرا همراهی نکرد. حتی سپپیده از دستش دلخور شده بود. دلم می خواست هر طور شده مهشید برادزاده ی سیاوش را ببینم از سیاوش خواستم مهشید را نشانم بدهد.
- - سیاوش میشه مهشیدو با من آشنا کنی دوس دارم ببینمش
- - راستش مهشید 1 هفته ای اشت آنفولانزا گرفته نتونسته از تخت بلند شه سپیده هم کلی ناراحت شد ولی طفلک نتونست بیاد
نمی دانم چرا دلم گواهی بدی میداد. از رفتار عجیب سیاوش کلافه شده بودم.
-سیاوش چت شده؟چرا انقد پریشونی مثلا عروسی خواهرزاده ی عزیزته خب سپیده ناراحت میشه هر چی باشه از دایی اش توقع داره
سیاوش با بی حوصلگی گفت:دست از سرم بردارین حالم امشب خوب نیست اگه تا الانم اینجام به خاطر سپیده اس والا حوصله ی خودمم ندارم چه برسه رقص و پایکوبی
با روشن کردن سیگاری از کنار من دور شد .دقایقی بعد با حالت عصبی با موبایلش صحبت میکرد.
هرچقدر تا آخر جشن از سیاوش خواستم مرا به والدینش به عنوان نامزد آینده اش معرفی کند.سیاوش قبول نکرد.
-سیاوس چرا نمیذاری من با خانوادت آشنا شم ؟بالاخره که همین روزا باید منو ببین چه فرصتی از این بهتر؟
-نه......مرجان می بینی که حسابی سرشون شلوغه باشه سر یه فرصت مناسب که منم سرحالتر باشم ..
دیگر اصراری نکردم .به هر حال آن شب عجیب به پایان رسید .از فردای آن روز تازه به یاد کنکور افتادم البته من و نازنین امسال تصمیم جدی برای رفتن به دانشگاه داشتیم اما با نامزد کردن نازنین و آمدن سیاوش به زندگی من همه ی نقشه های من و نازنین نقش بر آب شد.
با این وجود انگیزه ی نازنین بیشتر از من بودد با پشتکار درس می خوانددوست داشت هر طور شده قبول شود.
من دلم می خواست شیمی بخوانم اما نازنین به زبان علاقه داشت. کمتر از 20 روز به کنکور سراسری ماندده بود. من کم وبیش درس می خواندم انگار دنبال معجزه بودم. درسهای عمومی را با نازنین می خواندیم وتست می زدیم نازنین وضعیت بهتری داشت.
افکار مغشوشم نمی گذاشت حواسم به درس باشد.دچار نوعی افسردگی شده بودم نازنین امیدواری می دادوبراستی که باعث و بانی اش سیاوش بود.من دائم نگران آینده ام بودم.
دوشنبه شب تولد مهرداد بود وپدر به همین مناسبت ما را به همراه خانواده دایی منصور برای شام به رستوران بردد. آن شب بر خلاف پیش بینی ام که شب کسل کننده ای برایم خواهد بود با شیرین کاری ها و شوخی های دایی منصور که در فامیل به مرد شوخ وبذله گو چهره است شب شاد وخاطره انگیزی برایم شد. حرفهای دایی منصور باعث شد برای ساعاتی غم وغصه ونگرانی هایم را فراموش کنم .چقدر دوست داشتم می توانستم دنیا را از دریچه ی نگاه دایی منصور ببینم براستی که غم وغصه صد البته نا امیدی در زندگی دایی منصور جایگاهی نداشت.
روزها از پی هم می گذشت شمارش معکوس برای کنکور آغاز شده بود.سیاوش روز به روز سردتر از قبل می شد .تعداد تماسهایش رو ز به روز تقلیل می یافت. احساس می کردم مادر به رفتارم شک کرده بود چون نظارت و کنترلش بر من بیشتر شده بود.اما چیزی بروز نمی داد.سرانجام روز کنکور سراسری فرا رسید.طبق پیش بینی ام خراب کردم.به خانه که آمدم حال درستی نداشتم.کسی هم چیزی از من نپرسید همه از قبل می دانستند به سراسری امیدی ندارم. هفته ی بعد کنکور آزاد را دام به نسبت راضی بودم احتمال می دادم که قبول شوم. نازنین بر خلاف من کنکور سراسری اش را خوب داده بو و به قبولی اش امیدوار بود.