تقدیم به نسیم گلم ودوستان عزیزم که اصرار داشتن بقیه با داستانو بنویسم منم علی رغم مشغله زیاد این قسمتو تقدیمتون کردم سعی میکنم سریعتر پایان داستان مرجان دوست نازنینمو بنویسم
قسمت ۴۴"
- من نمیفهمم دلیل این کارا چیه:؟گیج شدم میشه از اول برام توضیح بدی؟![]()
سرش را پایین انداخت دستش را بر پیشانی اش گذااشت با صدای ضیفی گفت:نه.....اصلا سرم درد میکنه دوس ندارم خاطرات تلخمو دوباره تکرار کنم .به سارا زنگ میزنم ازش میخوام همه چیزو از اول برات تعریف کنه اون ازاول تو همه جریان ما بود
- پس یه لطفی میکنی شماره سارا رو بدی راستشاون شب انقد عجله کردم تنونستم ازش شماره ای داشته باشم
بعد از گرفتن شماره به سرعت از انجا خارج شدم احساس ضعف شدیدی داشتم با اژانس خودم را به خانه رساندم .
ماه مهر فرا رسیده بود.مادر اصرار داشت مرا در کلاس کنکور ثبت نام کند من با بی میلی پذیرفتم از همان هفته کلاسهایم شروع می شد من بی حوصله فقط دنبال فرصتی بودم که به سارا تلفن کنم مادر به رفتارهایم دقیقتر شده بود وهمین باعث میشد حواسم را بیشتر جمع کنم غروب که مادر برای خرید از خانه خارج شد به سارا تلفن زدم و از او خواستم تا فردا صبح همدیگر را در پارک ببینیم او همه با استقبال پذیرفت.صبح به بهانه ی کلاس از خانه خارج شدم ونزد سارا رفتم با گرمی با من احوالپرسی کرد.کمک کم بحث را به مهشید کشاندم
- نمی دونم مهشید همه جریانو برات گفت راجع به خودش سوالای من سیاوش...........
- اره عزیزم دیشب بهم زنگ زد وگفت که همه جریانو برات تعریف کنم
- واقعا ممنون میشم دلم طاقت نداره زودتر همه رو خودت تعریف کن منم فقط گوش میدم![]()
- باشه عزیزم من و مهشید تو کلاس کنکور با هم اشنا شدیم هر دو برای پزشکی میخوندیم از اونجایی که مهشید دختر زیبا و ثروتمند صد البته خوش برخورد بود بین بچه ها طرفدار زیاد داشت من دوس داشتم باهاش رابطه صمیمی داشته باشم که مهشید تو دستیمون با گرفتن جزوه شیمی من پیشقدم شد.روز بروز با هم صمیمیتر میشدیم طوریکه به رفت وامد خانوادگی منجر شد تو جشن تولد من بود که سپیده وخانوادش هم دعوت بود ن همونجا بود که سپیده با دیدن مهشید در موردش کنجکاوی زیادی می کرد وسعی داشت به مهشید نزدیک شه واسه تولد خودش با اصرار مهشید رو هم دعوت کرد ما هم وقتی رفتیم تو مهمونا دایی سپیده یعنی سیاوش هم حضور داشت .مهشید رفتار همیشگی خودشو داشت اما سیاوش رفتارش هیجانی بود یه جوری همش سعی داشت از خودش و کاراش تعریف کنه وقتی هم که فهمید کار پدر سپیده هم ساخت وسازه اصرار کرد از نزدیک با پدرش اشنا شه مهشید هم ترتیب اشنایی شون رو داد با لاخره بعد از مدتی اشنایی سیاوش و پدر مهشید توی یخ پروژه ویلا سازی تو شمال با هم شریک میشن رابطه شون صمیمانه تر میشه طوریکه سیاوش پاش به خونه ی مهشید باز میشه بالاخره علاقه ی خودشو توسط سپیده با مهشید در میون میزاره مهشید هم که دیگه حالا نسبت به سیاوش حس خوبی پیدا کرده بود همینطور اعتماد پدرشو میدید به سیاوش جواب مثبت میده وبا هم دوستی صمیمی پیدا میکنن بعد 2 ماه با هم بطور رسمی نامزد میشن ![]()
- جشن مفصلی هم گرفتن که منم بودم قراره عروسی واسه 3 ماه بعد ش بود که تو همون مدت که همه تو تدارک مراسم عروسی بودن سیاوش همراه نامزد سپیده سیاوش شادابی که معاون شرکتم تو پروزه های سیاوش بود تو همون پروژه ویلاسازی شمال سر بابای مهشید کلاه میزارن و سهمشو بالا میکشن که بعد متوجه شدیم از اول واسه بابای مهشید نقشه کشیده بودن بابای مهشیدم رسما نامزدی رو بهم زد حتی از دست سیاوش و شرکتش شکایت کرد اما تنونست چیزیو ثابت کنه خیلی کار کشته بودن خلاصه که مهشید از اونجاییکه سیاوشو خیلی دوس داشت نتونست این موضوع رو قبول کنه همون روز که این خبرو شنید کلی قرصخوره بود خودکشی کنه که خداروشکر به موقع نجاتش دادن اما کارش به روانپزشک کشید الان 5 ماهه که افسردگی شدید داره البته این یک ماه اخیر بهتر شده ولی من بازم براش نگران اخه میگه هنوزم سیاوشو دوس دارم باورم نمیشه اون به خاطرثروت بابام فقط منو میخواست
- لحظاتی به فکر فرو رفتم هضم حرفهای سارا برایم سخت بود.یعنی درست زمانیکه سیاوشبرای یک هفته به شمال رفته بود ومن بی خبر بودم منشی شرکت مرا مهشید نامیده بود این اتفاقات افتاده بود یعنی سیاوشبل داشتن نامزد رسمی با من دوست شده بود؟چرا سپیده چیزی به من نگفته بود؟همه رفتار سیاوش نقش بازی کردن بود؟من این وسط چه نقشی داشتم؟![]()
- سارا شانه ام را تکان دادوگفت:مرجان عزیزم حالت خوبه؟![]()
- -نمیدونم...........راستش گیجم سارا
- اشکهایم امانم را بریده بود![]()
- سارا یعنی سیاوش انقدر پسته.......مگه من چه گناهی کردم که منو بازی داد؟سپیده ی بی شعور چرا چیزی به من نگفت؟بگو چرا جفتشون دوس نداشتن باهات اشنا شم کثافت ها............![]()
-عزیزم منم اون موقع که اینکارو با عزیزترین دوستم کرد و ابروی منم بردن ازشون متنفرم حتی تو مراسماشون به اجبار خانوادم میرم اونا هم از من خوششون نمیاد چون دستشون واسه من رو شده![]()
سرم از درد داشت میترکید .نفرت وجودم را گرفته بود.خدایا یک انسان چقدر می تواند دروغگو وشیاد باشد که همه را انقدر راحت فریب دهد.از سارا تشکر کردم وشماره خودم را به او دادم دوست داشتم بیشتر با او در ارتباط باشم او مرا از نادانی ام اگاه کرده بود.فکر اتنقام رهایم نمیکرد.به خانه که رسیدم نیم ساعتی نگذشته بود که سیاوش زنگ زد.![]()