تبليغاتX
جان مریم چشماتو وا کن - انسان و خداوند
دستنوشته های مریمی

روزي تصميم گرفتم از همه چيز دست بكشم... من از شغلم، از روابطم، ‌از معنويتم دست كشيدم... مي خواستم از كل زندگي ام دست بكشم. به جنگل رفتم تا براي آخرين بار با خداوند سخن بگويم. گفتم: « خداوندا!‌ آيا مي شود به من دليلي بدهي كه به خاطر آن دست از زندگي نكشم».

 پاسخش مرا شگفت زده كرد...

او گفت: «به اطرافت بنگر، آيا سرخس و ني را مي بيني؟»

گفتم: «آري»

او گفت: « آن گاه كه سرخس و ني را كاشتم،‌ از هر دوي آنها بسيار خوب مراقبت كردم. نور و آب در اختيارشان قرار دادم. سرخس به سرعت سر از خاك بيرون آورد و رشد كرد.

او با درخشندگي رنگ سبز خود سطح زمين را فرا گرفت. و از دانۀ ني هيچ خبري نبود.

 اما من دست از ني نكشيدم. سال دوم رسيد و سرخس همچنان با طراوت تر و پرتر مي شد. ولي باز هم خبري از دانۀ بيامبو نبود. اما من دست از ني نكشيدم.

 

 

آن گاه پس از پنج سال جوانۀ كوچكي سر از خاك بيرون آورد. در مقايسه با سرخس،‌ اين جوانه ذره ناچيزي بيش نبود... اما تنها شش ماه بعد بود كه ني تا بلنداي صد فوت قد برافراشت. او در طول اين پنج سال ريشه هاي خود را پرورش داده بود.

همين ريشه ها به او قدرت داده بودند و براي پا برجا ماندن هر آنچه را نياز داشت به او داده بودند. من مخلوقات خود را در آزموني قرار نمي دهم كه توانش را نداشته باشند».

او به من گفت: « كودكم،‌ آيا مي داني در تمام مدتي كه به تلاش مشغول بودي در حال ريشه دواندن بوده اي.

من دست از ني نكشيدم. از تونيز هرگز دست نخواهم كشيد.

خود را با ديگران مقايسه نكن. هدف ني با هدف سرخس تفاوت داشت. اما هر دوي آنها جنگل را زيبا كرده بودند».

و خداوند باز به من گفت:« زمان تو نيز فراخواهد رسيد. تو قد خواهي افراشت» 

پرسيدم:« تا كجا؟»

او در مقابل پرسيد:« ني تا كجا رسيد؟»

من پرسيدم:« تا آنجا كه مي توانست؟»

پاسخ داد: « بله. تا جايي كه مي تواني بالا رو تا هر چه بيشتر مايۀ افتخار من باشي».
من از جنگل بيرون آمدم و اين ماجرا را با خود آوردم. اميدوارم اين سخن بتواند به شما كمك كند آگاه شويد كه خداوند هرگز شما را ترك نخواهد كرد.

او هرگز شما را ترك نخواهد كرد!   

مترجم: فروغ كيان زاده

 

MAN AND GOD

One day I decided to quit...I quit my job, my relationship, my Spirituality... I wanted to quit my life.

I went to the woods to have one last talk with God. God, I said. Can you give me one good reason not to quit His answer surprised me...

Look around, He said. Do you see the fern and the bamboo


Yes, I replied.

When I planted the fern and the bamboo seeds, I took very good care of them.

I gave them light. I gave them water. The fern quickly grew from the earth.

Its brilliant green covered the floor. Yet nothing came from the bamboo seed.

But I did not quit on the bamboo. In the second year the Fern grew more vibrant and plentiful. And again, nothing came from the bamboo seed.
But I did not quit on the bamboo.

He said.

In year three there was still nothing from the bamboo seed. But I would not quit. In year four, again, there was nothing from the bamboo seed. I would not quit. He said.

Then in the fifth year a tiny sprout emerged from the earth. Compared to the fern it was seemingly small and insignificant...But just 6 months later the bamboo rose to over 100 feet tall. It had spent the five years growing roots.

Those roots made it strong and gave it what it needed to survive. I would not give any of my creations a challenge it could not handle. He said to me.

Did you know, my child, that all this time you have been struggling, you have actually been growing roots

I would not quit on the bamboo. I will never quit on you.

Don't compare yourself to others. He said. The bamboo had a different purpose than the fern. Yet they both make the forest beautiful.

Your time will come, God said to me. You will rise high

How high should I rise I asked.

How high will the bamboo rise He asked in return.
As high as it can I questioned

Yes. He said, Give me glory by rising as high as you can.

I left the forest and bring back this story. I hope these words can help you see that God will never give up on you.

He will never give up on you!

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:9 توسط نازنین مریم |